شنبه 13 تیر1388
سودای باطل
وقتي نتيجه مرحله دوم اعلام شد اول آنقدر هيجاني شدم كه انگار از دوزخ رهايي يافته و دروازه هاي بهشت را بر رويم گشوده اند. طولي نكشيد كه عقلانيت جاي احساس را گرفت و فكر كردم به چه نحوي مي توانم امتياز بيشتري در مصاحبه بگيرم. ولي صحبت هاي تلفني ديروز حاجي انگار آب سردي بود بر آتش اشتياق من براي مدرك! خيلي با حاجي صحبت كردم و ...
حاجي كه خود از صاحب نظران تعليم و تربيت است انساني است كه به نظر من يكي از مصاديق انسانهاي خودشكوفايي است كه از نظر مزلو از آنها در هر 100 نفر يك نفر پيدا مي شود . حاجي مي گفت براي من حسن ... خيلي مهم تر است از دكتر حسن ... . حاجي خيلي بين ايده داشتن و متفكر بودن و باسواد بودن و مدرك داشتن تفاوت قائل بود. چيزي كه متاسفانه كمتر در مها پيدا مي شود. اگر من دكتر شوم غير از عوض شدن اسمم چه تغييري خواهم كرد؟ آيا تمام تلاش من براي لقب و عنوان و مقام تلاشي براي اثبات خودم به ديگران نيست؟ آيا با اثبات برتري خود به ديگران مي توانم برتري خود را براي خودم هم اثبات كنم؟ آيا مدرك و عنوان ... مي تواند به من سواد و بزرگي و عزت نفس و ... ببخشد؟ اين سوالات مرا آرام ساخت نه به اين معنا كه كاري نكنم و درس را رها سازم بلكه به اين معنا آرام بگذارم اگر سزاوار آن هستم و واقعا در حد اين عنوان هستم به آن برسم و به آب و آتش زدني نياز نيست. تازه من بايد براي هر كاري ناز كنم و ببينم به دور از اشتياق مردم براي عنوان آيا اين كارها مرا به آنچه واقعا در درون مي خواهم مي رساند يانه؟

