پنجشنبه 29 مرداد1388
بخندیدم
معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش – هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت – هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنجتا ... معلم: نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...
بهمن و علی سرباز بودن. بهمن ميميره، علی ميره برای خانواده بهمن تلگراف بزنه که بهمن مرده. مسئول تلگرافخونه میگه: هر کلمه هزار تومان، برای تاريخ و امضا هم پول نمیگيريم. علی میگه بنويس: بهمن تير خرداد مرداد !
مرد: بازهم كه پارچه خريدي؟ زن: ميخوام برات دستمال بدوزم. مرد: اين كه چهار متر پارچه است؟ زن با بقيهاش هم براي خودم يه پيرهن ميدوزم.
رئيس: خجالت نميكشي تو اداره داري جدول حل ميكني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نميذاره آدم بخوابه!
بچهاي از پدرس پرسيد: فرق تفنگ و مسلسل چيست؟ پدرش جواب داد: پسرم وقتي من و مادرت حرف ميزنيم بيا گوش كن. آن وقت ميفهمي فرقش چيه!
صاحبخانه: هر وقت ميگويم اجاره را بده، ميگويي: بگذار حقوق بگيرم، پس كي حقوق ميگيري؟ مستاجر: هر وقت كه استخدام شدم!
دوتا پسر حوصلهشان سر رفته بود. يكي از آنها گفت: بيا شير يا خط بيندازيم. اگر شير شد ميريم دوچرخه سواري، اگر خط شد ميريم تلويزيون نگاه ميكنيم و اگر سكه روي لبهاش ايستاد ميريم درس ميخونيم!
مرد خسيسي كه سي سال قبل از يك فروشگاه كفشي خريده بود، دوباره وارد همان مغازه شد و گفت: ما باز آمديم!
دوشنبه 26 مرداد1388
ضرب المثل های خرکی

- «از اسب فرود آمد و بر خر نشست.»
- «از خر میپرسند چهارشنبه کی است.»
- «از روی لاعلاجی به خر میگه خانباجی!»
- «اسب و خر را كه پهلوی هم ببندند، اگر همخو نشوند، همبو میشوند.»
- «با حرف خر از آسمان جو نمی بارد.»
- «به خر دستش نمیرسد، پالانش را میزند»
- «پالان ترمه خر را عوض نمیكند!»
- «جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن!»
- «حیف صابون که سر خر را با آن بشویند.» ضربالمثل ایتالیایی
- «خدا خر را شناخت، شاخش نداد.»
- «خر اگر بازار نرود بازار میگندد.»
- «خر برهنه را پالان نتوان گرفت.»
- «خر به فكر جو است و خربنده به فكر دو»
- «خر پیر و افسار رنگین»
- «خر چهداند قدر حلوای نبات»
- «خر دادن و خیار ستدن»
- «خر داده و زر داده و سر داده.»
- «خر را جایی میبندند که صاحب خر راضی باشد»
- «خر را كه به عروسی میبرند، برای خوشی نیست، برای آبكشی است.»
- «خر را گم کرده پی افسارش (پالانش - نعلش) میگردد.»
- «خر سوار خمره شده»
- «خر سواری را حساب نمیکند.»
- «خر و گاو را با یک چوب میراند»
- «خر سیشاهی پالان دوزار (دوهزار)!»
- «خر سیصنار پالان هفصنار!»
- «خر عیسی به آسمان نرود!»
- «خر كه جوش زياد شد لگد و جفتك میپراند»
- «خر که یک بار پایش به چاله رفت، دیگر از آن راه نمیرود.»
- «خر مال كسی است كه سوار است.»
- «خر همان خر است پالانش عوض شده»
- «خریت نه تنها علفخوردن است»
- «خری زاد و خری زید و خری مرد»
- «راه رفتن را از گاو یاد بگیر، آب خوردن را از خر!»
- «زبان خر را خلج داند.»
- «سر خر بودن بهتر از دم اسب بودن است»
- «قدر لوزينه خر كجا داند»
- «قسمت را باور كنم یا عرعر خر را؟»
- «قیمت زعفران چه داند خر»
- «كار كردن خر، خوردن یابو»
- «كاه را پیش سگ و استخوان را پیش خر میریزد.»
- «كره خر از خريت پیش پیش مادر است.»
- «گر نبودی چوب تر، فرمان نبردی گاو و خر»
- «مرگ خر عروسی سگ است.»
- «مزد خرچرانی، خرسواری است!»
- «هرچه داره به بر داره، به خونه دست خر داره!»
- «هركه خر شد بارش میكنند.
- «هركه خر شد سوارش میشوند.»
- «هر كه خری ندارد، غمی ندارد»
- «یاسین به گوش خر خواندن.»
منبع: ویکی گفتاورد
شنبه 24 مرداد1388
خواص و عوام از ديدگاه حضرت علي (ع)
خواص جامعه همواره بار سنگینی را بر حکومت تحمیل می کنند زیرا در روزگار سختی یاریشان کمتر، در اجرای عدالت از همه ناراضی تر ، در خواسته هایشان پافشار تر، در عطا و بخششها کم سپاس تر، به هنگام منع خواسته ها دیر عذرپذیر تر، و در برابر مشکلات کم استقامت تر هستند.
چهارشنبه 21 مرداد1388
در اين زمانه پر هاي و هوي و لال پرست
يكي از اساتيد چند سال قبل تعريف مي كرد كه براي تفريح به موطن خود يكي از شهرهاي شمالي رفته بود و يك ماهي از ساكنان محلي خريده بود. فروشنده به زبان گيلكي به دوستش گفته بود « ديدي مرده رو خر كردم و ماهي دو هزارتومان را به 5 هزار تومان بهش انداختم.»
اين استاد مي گويد رفتم و دست اين بنده خدا را گرفتم و گفتم بيا و به گيلكي بهش گفتم بيا نگاه كن و در كيف سامسونت را باز مي كند و جند دسته هزار توماني را نشانش مي دهد و مي گويد « .... من امدم اينجا كه همه اين يك ميليون پول را در جند روز خرج كنم و بر گردم و برايم چند هزار تومان هيچ مساله اي نيست. ولي تو اين قدر كم ظرفيت نباش كه ....».
اين حكايت شده شبيه حكايت اين روزهاي من. فقط فرقش اين است كه من پول ندارم!!!!
دوشنبه 19 مرداد1388
ادبيات در زندان «حبسيات»
دزديدم دزديدي دزديد
دزديديم دزديديد دزديدند
......................
كشيدم كشيدي كشيد
كشيديم كشيديد كشيدند
..........................
گير افتادم گير افتادي گير افتاد
گير افتاديم گير افتاديد گير افتادند
.........................................
جمعه 16 مرداد1388
کلاته خسروی
خيل خيال
چقدر گاهي اين اشعار زبان حال ما مي شوند و انگار از زبان ما بيرون آمده اند؛ مثلا همين بيت امشب وصف حال من شده است:
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابي
چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابي
بعضي وقت ها كه فكر و خيالم زياد مي شود بي خوابي مي زند به سرم. آنقدر نمي خوابم كه آخرش خوابم مي گيرد. آنقدر ستاره مي شمارم كه ستاره ها خسته مي شوند. آنقدر نمي خوابم كه خروس عجول همسايه شروع به خواندن مي كند. آنقدر خوابم نمي برد كه بعد از دو ساعت تاريكي برق روشن مي كنم و پاي ميز كامپيوتر مي نشينم. حالا مي فهمم كه چرا حافظ مايه سعادت را در كنار يار نازنين ، خاطر مجموع مي داند. خدايا ما را خاطري مجموع عنايت فرما! تا آرام شب ها را بخوابيم و روزها را بيدار باشيم!
اين روزها چيزهاي جديدي را تجربه مي كنم. اين ساختمان سازي تجربه هاي گران قيمتي را در اختيار من مي گذارد كه برخي از آنها ارزشمند و كمي هم دردناكند. ولي به هر حال باز هم بيتي مناسب حال:
مرد خردمند هنر پيشه را عمر دو بايد در اين روزگار
تا به يكي تجربه اموختن ، با دگري تجربه بردن به كار
پنجشنبه 15 مرداد1388
آن دو شاخ گاو

ايرج ميرزا را اكثر ما به عنوان شاعري هرزه گو مي شناسيم كه آدمي بوده است كه يكسره دنبال ... بوده است. ولي براي كساني كه در دوره پدر من تحصيل مي كرده اند اشعار ايرج ميرزا پند آموز بوده است. پدر من هر وقت از كم ظرفيتي فردي مي خواهد شكوه كند اين شعر ايرج ميرزا را مي خواند كه:
گربه مسكين اگر پرداشتي
تخم گنجشك از زمين برداشتي
آن دو شاخ گاو اگر خر داشتي
................................
ديروز براي گرفتن معاينه ماشينم به پليس راهور شهرمان مراجعه كردم. فردي كه مسول اين كار بود فردي است مغرور كه گويي از خرطو فيل افتاده است و به واسطه موقعيت شغلي اش همانند برخي ديگر از همكارانش ، راحت به همه توهين مي كند. اين فرد به من گفت پلاك ماشينت چيه. پلاك را گفتم.
گفت رياضي را از چپ مي خوانند يا از راست؟
گفتم نمي دانم!
گفت سواد داري
گفتم نه.
پوزخندي زد و گفت : شغلت چيه؟
گفتم رئيس دانشگاه پيام نور!(من با وجود اينكه دو سال است اين مسوليت را بر عهده دارم هنوز به كسي خودم را غير از يك معلم معرفي نكرده ام و افتخارم هم به همين معلمي است ؛ مگر در مواقع اداري و رسمي كه بايد اظهار مي شده است. و الانم چون اخرش رسيده اين خاطره را نوشتم.)
كمي جا خورد و براي اينكه اين خرابكاري اش را درست كند پرسيد در دانشگاه اينجا چه رشته هايي داريد؟ گفتم بيا محل دانشگاه تا برايت مسولين مربوطه بگويند!
معاينه را گرفتم و داشتم مي رفتم كه پرسيد : نمي خواهيد ارشد را بياوريد ؟ من هم همانطور كه مي رفتم گفتم نه!
يك سري از آدم ها هستند كه مصداق همان خر بي شاخ اند كه سرشان اگر هم كمي جوانه مي زند و رد شاخ هايشان بالا مي ايد مي خواهند شكم همه را پاره كنند . ........
دوشنبه 12 مرداد1388
هذيان هاي نيمه شب

دنيا همچنان در گذر است و هر روز تعدادي بر اين قطار سوار مي شوند و تعدادي پياده! ديروز فريمان جلسه داشتيم. فريمان يكي از شهرهاي استان خراسان است كه هفتاد هزار نفر جمعيت دارد و با مشهد هم 75 كيلومتر فاصله دارد. فريمان زادگاه شهيد مطهري است .
امروز هم تلفن همراه من يكسره در حال زنگ زدن است و پايگاه انتخاب رشته هم كم حال راه افتاده است. ولي فكر كنم از فردا شلوغ شود. اين روزها روزهاي بهت و حيرت و خوشحالي و غم و ... براي كنكوري هاست.
جلو اداره آموزش و پرورش پارچه اي زده اند براي تبريك قبولي دكتراي من . ولي متن آن خيلي جالب است: « همكار گرامي آقاي ............ كسب دكتراي روانشناسي تربيتي از دانشگاه علامه طباطبايي تهران را شما تبريك و تهنيت عرض مي كنيم.» جالبه نه؟ يك شبه دكترا گرفتيم . از هاوايي و اكسفورد هم زودتر! به قول آقاي طحان همين پارچه رو بردار و به عنوان مدرك دكترا هر جا خواستند ارائه كن!
در مورد ساختمان هم كمي وضع بهتر شد! بابا خيلي حكايت هاي جالبي تعريف مي كند. مثلا در مورد همين خوب شدن وضعيت امروز مي گفت« كلاغي چشماش كور شد و رفت براي درمان پيش حضرت سليمان. حضرت سليمان هم گفت : برو از چشمه اي كه تا حالا اب خوردي و توش (ببخشيد) نريدي آب بخور خوب مي شي. كلاغ مدتي فكر كرد و گفت يا سليمان چشمه ناريد نگذاشته ام!!!!!!!»
چهارشنبه 7 مرداد1388
بزرگترین ثروت دنیا
این مطلب را که آدم تا وقتی چیزی دارد به داشتن آن نمی بالد و چون از دستش بدهد می نالد را همه می دانند ولی گاهی حتی یک لحظه یا یک ساعت یا یک شب نداشتن این داشته ها می تواند ما را به این حقیقت برساند. شبی که توی اتوبوس بودم مردی با همسرش و دو دخترش که یکی حدودا دو ساله و یکی هم ۸ ساله می نمود جلوم نشسته بودند و من چه قدر دوست داشتم حسین و زینب در کنارم بودند و از سر و کولم بالا می رفتند و من نوازشان می کردم و ....
شکیبا هنوز شروع نکرده در فکر بیرون رفتن از آموزش و پرورش افتاده و دارد تقلا می کند از یک دانشگاه بورس بگیرد ولی برای من آموزش و پرورش طوری برای من نبوده که دوست داشته باشم از آن راحت شوم.
سقف ساختمان زده شد و حالا کمی باشکوه شد و دلگرم کننده. چند روزی کارتعطیل شد و از شنبه دوباره شروع خواهد شد. ان شاالله.
نمی دانم این چه حالتی است که گاهی ادم بیکار است و مشکل خاصی هم نارد ولی دست و دلش به هیچ کاری نمی رود. حالتی عجیب و بد که غله کردن بر آن مشکل است.
بعد از مدت ها فرصت پیدا کردم و به وبلاگ دوستان سر زدم و کلی مطالبشان را خواندم و لذت بردم.
دوشنبه 5 مرداد1388
سپاس
از عصر شنبه که سوار ماشی شدم و به طرف تهران حرکت کردیم تا دیشب ساعت ۱۲ که به خانه رسیدم به جز آن یک ساعتی که در دانشگاه چند تا فرم الکی مشخصات را پر کردیم توی ماشین بودم. چندین ماشین را عوض کردم .
گرمای این موقع سال آنقدر زیاد است که حتی گردنه آهوان نیز گردن آدم را می سوزاند. تصویر من از تهران فقط میلیون ها ماشین استکه در هم می لولند.واقعا چنین شهرهایی که ادم را محصور در آهن و دود می کنند زندگی کردن مشکل است.
جمعه 2 مرداد1388
روزهاي گرم تابستان
اواخر تير ماه و اوايل مرداد ماه امسال از گرمترين روزهاي سال مي باشند و در گرد و خاك و تفته بادهاي حاشيه كوير آدم هوس زندگي در آلاسكا را مي كند. بنايي من هم در اين موقع سال خود حكايتي شده است. اين روزها و شب ها فكر و ذكرم آجر و تيغه بلوگي و گچ و بالابر و داربست و پوكه معدني و دوغاب و .... شده است. كفگير كه از خيلي وقت پيش صدا مي داد اين روزها بدجوري صدايش گوش خراش و دلخراش شده است.
ديشب بلاخره نتايج علامه اعلام شد و با تلفن شكيبا و عيني پور و هوشنگ من هم راهي سايت شدم و ديدم نتيجه ام را قبولي علمي زده اند. البته از اين خبر خوشحال شدم ولي در عين حال گرفتاري هاي بعدي اش نيز بر مشغله هاي فكري ام اضافه شد. فردا راهي تهران ام. دوست داشتم علاوه بر من و شكيبا ، هوشنگ و عيني پور و محمدياري و مجتبي زاده و قاسمي هم قبول مي شدند ولي هميشه فرصت براي ادامه تحصيل هست و فقط من از مجالست بيشتر با اين دوستان محروم شدم.
