تبليغاتX
روزنوشته هاي يك معلم

چهارشنبه 31 تیر1388

آرزوهای به گور بردنی

به نظر من بدترين آرزو آرزويي نيست كه برآورده نشه، بلكه آرزويي است كه تبديل به عقده بشه و به جاي وادار كردن انسان به تلاش ؛ اونو وادار به تخريب كند. «خودم» جناب آقاي ..... كه از ....... پيغام گذاشته اي خوش آمديد. هيچ عبدل آبادي در اينجا احساس غربت نخواهد كرد.
نوشته شده توسط ع.س در 1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 تیر1388

اسماعيل فصيح درگذشت

امروز پیامکی به این مضمون برایم رسید و مرا متاسف ساخت. من در خانه چند تا از رمان های فصیح را دارم و از خواندنشان در نوجوانی بسیار لذت برده ام و از تاثیر گذارترین رمان هایی هستند که خوانده ام.

اسماعيل فصيح ـ رمان‌نويس و مترجم ـ در دوم اسفندماه سال 1313 در محله‌ي درخونگاه تهران (شهيد اكبرنژاد فعلي ـ نزديك بازار تهران) متولد شد. به‌گفته‌ي خودش بچه‌ي چهاردهمي يا شانزدهمي يك كاسب چهارراه گلوبندك است. دوران تحصيلات ابتدايي را در دبستان عنصري كه حدودا تا پايان كشيده شدن جنگ جهاني دوم در ايران طول مي‌كشد و سپس در دبيرستان رهنما، به انجام رساند.

فصيح در سال 1359 با سمت استاديار دانشكده‌ي نفت آبادان بازنشسته شد. اين نويسنده در سه حوزه‌ي رمان، مجموعه داستان و ترجمه دست به قلم زده بود.

رمان‌هايش عبارت‌اند از:

 شراب خام (1347)، دل كور (1351)، داستان جاويد (1359)، ثريا در اغما (1363)، ‌ترجمه انگليس در لندن (1985)، ترجمه عربي در قاهره (1997)، درد سياوش (1364)، زمستان 62 (1366)، ترجمه آلماني (1988)،‌شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده كهن (1373)، اسير زمان (1373)،‌ پناه بر حافظ (1375)، كشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، كمدي تراژدي پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامه‌اي به دنيا (1379)، در انتظار (1379) و گردابي چنين حايل (1381).

مجموعه داستان‌ها:

خاك آشنا (1349)، ديدار در هند (1353)، عقد و داستان‌هاي ديگر (1357)، ‌برگزيده داستان‌ها (1366) و نمادهاي مشوش (1369).

و ترجمه‌ها:

وضعيت آخر، بازي‌ها،‌ ماندن در وضعيت آخر، استادان داستان، رستم‌نامه، خودشناسي به روش يونگ، تحليل رفتار متقابل در روان‌درماني و شكسپير.

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 27 تیر1388

شنگول و منگول در هزاره سوم

قصه مامان بزي و شنگول و منگول يكي از زيباترين و قديمي ترين قصه هاي كودكانه است كه در بين كودكان طرفداران زيادي دارد و هرشب بچه هاي زيادي با شنيدن آن به خواب خوش فرو مي روند و تا صبح خواب آقا گرگه و شنگول و .. را مي بينند. زماني كه كودكي بيش نبودم پدرم اين قصه را با طول و تفصيل زيادي نقل مي كرد. داستان همان بود ولي با اسم هلور و بلور و خشت سر تنور. و در آن اشعاري شيرين  هم وجود داشت. بگذريم. حالا من هر شب بايد اين قصه را براي زينب و حسين تعريف كنم و به قول حاجي هر بار با شكلي جديد. يكي از تفاسير اين قصه كه بروز شده هم هست و من آن را تعريف مي كنم اين گونه است:

« مامان بزي  كه تازگي روي شاخ هاش عمل جراحي زيبايي انجام داده بود و هر روز روزي يك ساعت جلو آينه مي نشست و به شاخ هاي  نوك برگرديده اش نگاه مي كرد و آنها را با آخرين  مدل هاي ثبت شده در ژورنال هاي مد شاخ پاريس وعكس هاي قبل از عمل مقايسه مي كرد و در دل به زيبايي خودش آفرين مي گفت براي اينكه به بقيه هم پز شاخ هاشو بده تصميم گرفت كه از خونه بيرون بره. قبل از رفتن به شنگول و منگول و حبه انگور گفت من دارم بيرون مي رم  براتون علف بيارم (علف در ادبيات بزانه به منزله نخود سياه در ادبيات انسانانه مي باشد!) شنگول و منگول و حبه انگور هم كه خودشان ختم روزگار شده بودند و دنبال فرصتي براي تنها بودن مي كشيدند خنديدند و گفتند «برو بابا (منظور همان مامان است) ، حالا كي تو اين روزگار عصر اتم علف مي خوره! »

مامان بزي كه تعجب كرده بود گفت پس چي مي خواهيد؟

شنگول موهاي هاي لايت كرده روي پيشوني شو  تكوني داد و گفت من لپ تابم ديگه قديمي شده و نرم افزارهاي جديد رو حمايت نمي كنه برام يه لپ تاب  بخر!

منگول هم  تقاضاي كفش اسكيت كرد و حبه انگور هم از مامان بزي خواست كه يك دوچرخه ثابت  جديد براش بگيره تا بازم بدنشو رو فرم بياره . آخه پسر آقا خره همسايشون بهش گفته بود كمي سم هات تو آفسايده!

مامان بزي طفلك كارت طرح شتاب رو برداشت و راه افتاد از اون طرف آقا گرگه كه تو اون حوالي با  206 جديدش ويراژ مي داد ، ديد كه مامان بزي از خونه بيرون رفت. اونم وقت غنيمت دونست و رفت سراغ خونه اونا.

در زد.

-         كيه كيه در مي زنه؟ در رو با لنگر مي زنه؟

-         منم منم مادرتون علف آوردم براتون!

در اين موقع صداي خنده بزغاله ها به آسمون رفت و گفتن اين كه آقا گرگه است.

آقا گرگه تعجب كرد و گفت

-         چيه؟ از كجا فهميديد؟

-         آخه ما حالا علف نمي خوريم؟

-         پس چي مي خوريد؟

-         پتزا تنوري و استيك و ...

گرگ بيچاره آخرين ته مانده حسابشو خالي كرد و از سوپر سر راه گلي پيتزا گرفت و

 

-         كيه كيه در مي زنه؟ در رو با لنگر مي زنه؟

-         منم منم مادرتون براتون پتزا اوردم.

-         برو بابا ما همه تو رژيم هستيم و  نمي خوريم تازه ما پيتزا نخواستيم آقا گرگه.

گرگ بيچاره چند بار اين رفت و آمد را تكرار كرد و آخر سر كه به درماندگي آموخته شده رسيد ، رفت يه گوشه نشست و شروع كرد به گريه كردن !

مامان بزي در برگشت كه خيلي هم شارژ بود چشمش به گرگه بيچاره افتاد و دلش به حال اون سوخت.

-         چي شده؟

-         تمام قصه را گفت.

خانم بزي ............

اگر عمري باشد و حالي ادامه دارد!

 

نوشته شده توسط ع.س در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 24 تیر1388

ارزش خبری

بي خبري

به نظر شما اگر در كشوري يك هواپيما سقوط كند و 160 نفر در آن كشته شوند ، مهم ترين خبر براي انان در ان روز و خبري كه در صدر اخبار بايد گفته شود چيست؟ امروز مشغول نگاه گردن اخبار شبكه يك ساعت 14 بودم و بعد از ده دقيقه و پخش چندين خبر بي ازرش ، خبر سقوط هواپيما همراه پيام تسليت رئيس جمهور پخش شد. تعجب كردم . با خودم گفتم هي بگويند چرا بي بي سي فارسي اين جوري است و اون جوري!

نوشته شده توسط ع.س در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 20 تیر1388

یاد انار و یاد یار

نوشته شده توسط ع.س در 11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 20 تیر1388

اندر احوالات من

سلام

گاهی حرف برای گفتن زیاد است ولی حال نوشتن نیست. در بیشتر مسیر کاشمر تهران توی اتوبوس در ذهنم مشغول نوشتن وبلاگم بودم. از آن مرد بد اخلاق و نامرد تعاونی ۱۳ کاشمر که در ترمینال با یک مسافر درگیر شد و با گفتن اینکه تو که بلیط کمیته امداد داری و مفت سوار شدی حق تعیین صندلی نداری ُ در جلو همه مسافران آبروی مردک را جلو پسر ۱۲ ساله اش که کروات قرمز قشنگی روی پیراهن سفید و با کت شلوارش پوشیده بود و جلو همسرش دوست داشتم خیلی بنویسم و بگم انسانیت گاهی در ما می میرد.

دوست داشتم از مصاحبه دکترا در دانشگاه علامه بنویسم و دیدن دکتر سیف و دکتر دلاور  و ....

دوست داشتم از هوای پر گرد و غبار تهران و شلوغی های سرسام آورش بنویسم و دوست داشتم ... ولی شرح این هجران و این خون جگر را فعلا به وقت دیگری موکول می کنم.

نوشته شده توسط ع.س در 1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 13 تیر1388

چند سوال جالب

If you could go forward in time or backwards in time - which would you choose?

Do you think your name says anything special about you? What name would you choose if you could name yourself? What meaning would you give it?

What is your favorite color? What does it mean/symbolize to you?

If you could go anywhere in the world, where would you go? What would you do?

If you could change one thing about yourself, what would it be?

If you had one way to help others, how would you?

If you could be given any special gift/talent what would you choose?

What words do you like the sound of or the way they are spelled?

What animal do you wish you could turn into for a day?

What is your favorite song? What makes it special to you?

If you could have a magical mirror that allowed you to see all of your wonderful attributes and helped you see your struggles as something to work on - how would you react?

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 13 تیر1388

سودای باطل

وقتي نتيجه مرحله دوم اعلام شد اول آنقدر هيجاني شدم كه انگار از دوزخ رهايي يافته و دروازه هاي بهشت را بر رويم گشوده اند. طولي نكشيد كه عقلانيت جاي احساس را گرفت و  فكر كردم به چه نحوي مي توانم امتياز بيشتري در مصاحبه بگيرم. ولي صحبت هاي تلفني ديروز حاجي انگار آب سردي بود بر آتش اشتياق من براي مدرك! خيلي با حاجي صحبت كردم و ...

حاجي كه خود از صاحب نظران تعليم و تربيت است انساني است كه به نظر من يكي از مصاديق انسانهاي خودشكوفايي است كه از نظر مزلو از آنها در هر 100 نفر يك نفر پيدا مي شود . حاجي مي گفت براي من  حسن ... خيلي مهم تر است از دكتر حسن ... . حاجي خيلي بين ايده داشتن و متفكر بودن و باسواد بودن و مدرك داشتن تفاوت قائل بود. چيزي كه متاسفانه كمتر در مها پيدا مي شود. اگر من دكتر شوم غير از عوض شدن اسمم چه تغييري خواهم كرد؟ آيا تمام تلاش من براي لقب و عنوان و مقام  تلاشي براي اثبات خودم به ديگران نيست؟ آيا با اثبات برتري خود به ديگران مي توانم برتري خود را براي خودم  هم اثبات كنم؟ آيا مدرك و عنوان ... مي تواند به من سواد و بزرگي و عزت نفس و ... ببخشد؟ اين سوالات مرا آرام ساخت نه به اين معنا كه كاري نكنم و درس را رها سازم  بلكه به اين معنا آرام بگذارم اگر سزاوار آن هستم و واقعا در حد اين عنوان هستم به آن برسم و به آب و آتش زدني نياز نيست. تازه من بايد براي هر كاري ناز كنم و ببينم به دور از اشتياق مردم براي عنوان آيا اين كارها مرا به آنچه واقعا در درون مي خواهم مي رساند يانه؟

 

نوشته شده توسط ع.س در 12 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 تیر1388

دوباره سودای سواد

سلام

علیرغم تصور خودم امروز از دانشگاه علامه تماس گرفتند و خبر دعوت به مصاحبه برای دکترای علامه را به من دادند. البته جالب تر اینکه هوشنگ و شکیبا و محمدیاری و جواد عینی پور هم هستند. حداقل ثمره آن دیدن دوستان است و ...

نتیجه مرحله دوم آزمون دکتری

نام خانوادگی :

سعیدی

 

دعوت به مصاحبه
نام :

علی

نام پدر :

 

شماره شناسنامه :

 

سال تولد :

 

داوطلب ورود به رشته :

روانشناسی تربیتی

کد ملی :

 

پست الکترونیکی :

alisaeedi1354@yahoo.com

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 8 تیر1388

تابستاني كه مي گذرد

روزهاي گرم تابستان هم نيامده و ننشسته دارند زود مي روند مي گذرند. هشتم تيرماه 88. تا فكر كني هشتم مرداد و شهريور هم مي گذرد و  باز هم بايد خيزيد و خز آورد. تا بجنبي مي بيني گرماي سوزان تابستان جايش را به باد خنك پاييز و يخ بستن هاي زمستان مي سپرد.

ديروز سه پاكت نامه دريافت كردم. يكي مربوط به كارت معافيت از خدمت بود. البته من 4 ماه به سربازي رفته ام و به علت قبولي در تربيت معلم  معافيت تحصيلي و بعد هم از معافيت متعهدين خدمت اموزش و پرورش برخوردار شدم. البته من چون متولد 54 هستم از معافيت رهبري هم برخوردارم. بلاخره بعد از دو بار مدارك فرستادن كارت آمد. پاكت ديگر از مجله پيوند بود و حق التاليف مقاله اي كه در آن داشتم و پاكت ديگر كه از همه هم بزرگتر بود نامه حاجي همراه با دفترهايي بود كه هنگام تاليف كتاب تربيت كودكان با هم رد و بدل مي كرديم. كاغذي هم در داخلش بود كه در آن به سبك نوشته هاي قديمي كه در كلاس هاي دانشگاه مي نوشتيم حاجي براي كسي نوشته بود و كلي از خواندنش لذت بردم و حسرت روزهاي گذشته را خوردم.

فردا هم براي شركت در يك جلسه به مشهد مي روم . هر چند از مسافرت خوشم نمي ايد ولي چه توان كرد كه .... .

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 5 تیر1388

فال حافظ برای سیاست مداران

حال که همه سرگردان شده ایم و حیران به حافظ روی می آوریم و با نیت و بی نیت برای سیاست مداران این سرزمین فال می گیریم:

  • هاشمی:  

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم               با من چه کرد دیده معشوقه باز من

 

  • محسن رضايي : 

 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد           يا تن رسد به جانان يا جان زتن در آيد

 

  • كروبي:

 

گرچه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم گير           تا سحرگه زكنار تو جوان برخيزم

 

  • مير حسين

 

دست ما كوتاه و خرما بر نخيل               پاي ما لنگست و منزل بس دراز

 

  • احمدي نژاد:

 

عيشم مدام است از لعل دلخواه           كارم به كام است الحمد الله

اي بخت سركش تنگش به بركش          گه جام زركش گه لعل دلخواه

 

  • فايزه هاشمي:

 

در پس آينه طوطي صفتم داشته اند        آنچه استاد ازل گفت بگو مي گويم

 

  • غلامحسين الهام:

 

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد          من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم

 

  • كرباسچي:

 

عشق دردانه است و من غواص و دريا ميكده         سر فرو بردم در آنجا تا كجا سر بركنم

 

  • مهاجراني:

     

    گر دست دهد ز مغز گندم ناني           وز مي دو مني ز گوسفندي راني

    با لاله رخي و گوشه بستاني             عيشي بود نه حد هر سلطاني

     

    • .....................

     

 

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 5 تیر1388

امشب فرداست

ساعت ۱۲ و ۴۹ دقیقه است. شب است ولی به طور رسمی الان روز جمعه شروع شده است و من امروز بعد از دیدن ۴ فیلم سینمایی هنوز بیدار خوابم. این روزها و شب ها تلویزیون به دلایل متعدد همه را فیلم باران می کند. و برای ادمی که مثل من می خواهد فیلم نگاه کردنش روی برنامه باشد مشکل ایجاد می شود. یاد ان سالهایی که تلویزیون فقط عصر جمعه و شب های دو شنبه فیلم سینمایی داشت و در هفته دو سریال.

نوشته شده توسط ع.س در 1 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 5 تیر1388

هندوانه ازخواص درماني زيادي برخوردار است

هه ... هه ... هندونه
جام جم آنلاين: هندوانه از جمله ميوه‌هايي است كه در فصل تابستان به دليل گرما و شيوع بيماري گرمازدگي طرفداران زيادي دارد. اين ميوه افزون بر طعم دلچسب و بوي مطبوع آن، خواص درماني زيادي نيز برخوردار است.

درون هندوانه

صد گرم هندوانه كه حدودا يك برش متوسط است92 كالري انرژي دارد و حاوي 92 گرم آب، 5/0 گرم پروتئين، 2/0 گرم مواد چربي، 6 گرم نشاسته، 6/4 گرم قند، 3 گرم فيبر، 7/0 ميلي‌گرم كلسيم،10ميلي گرم فسفر، 5/0 ميلي‌گرم آهن، يك گرم سديم، 100 ميلي‌گرم پتاسيم، 600 ميلي گرم ويتامين‌آ، 03/0 ميلي‌گرم ويتامين ب1، 3/0 ميلي‌گرم ويتامين ب2، 2/0 ميلي‌گرم ويتامين ب 3، 8 ميلي گرم ويتامين ث، منيزيم، ويتامين ب 5 و ويتامين ب 6 است.

يك برش هندوانه 20درصد نياز روزانه به ويتامين C و 14 در صد نياز روزانه به ويتامين A را تامين مي‌كند.

10 خاصيت هندوانه

گاهي به غلط گفته مي‌شود هندوانه آب است و خاصيتي جز خنك كردن ندارد در حالي‌كه اين ميوه خواص بسيار زيادي دارد. 

1- هندوانه ادرارآور است زيرا داراي مقدار خيلي كمي سديم است موجب مي‌شود آب زيادي از بدن دفع ‌شود و براي كساني‌كه ناراحتي كليه دارند و افرادي كه ادرار غليظ و زرد رنگ با بوي تند دارند، بسيار خوب است. 

2- خوردن هندوانه به خاطر مدر بودن،سديم پايين و داشتن پتاسيم به پائين آوردن فشار خون كمك مي‌كند. 

3- هندوانه معده را تقويت مي‌كند. 

4- پوست سفيد داخل هندوانه براي زخم گلو و دهان بسيار موثر است. 

5- ضد استفراغ و تهوع است. مخصوصا براي افرادي كه در تابستان دچار گرمازدگي مي‌شوند، نوشيدن آب هندوانه با كمي گلاب مي‌تواند مفيد باشد. 

6- براي رفع تشنگي بسيار مناسب است. هيچ ميوه‌اي تا اين اندازه آب ندارد. 

7- پاك كننده روده‌ها بوده است. 

8- هندوانه منبع خيلي خوبي از آنتي اكسيدان كاروتنوئيدي بنام ليكوپن است. ليكوپن يك رنگدانه شيميايي است كه باعث ايجاد رنگ قرمز در هندوانه مي‌شود و اثرات ضد اكسيداني قوي دارد. اين آنتي اكسيدان به تمامي نقاط بدن رفته و راديكال‌هاي آزاد را خنثي مي‌كند. ليكوپن داراي اثرات ضد سرطاني است و در پيشگيري از سرطان پروستات، سرطان سينه، سرطان رحم، سرطان ريه و سرطان روده بزرگ موثر است. همچنين ليكوپن باعث جلوگيري از اكسيده شدن كلسترول مي‌شوند، در نتيجه كلسترول به ديواره رگ‌هاي خوني نمي‌چسبد و در كاهش مشكلات قلبي و عروقي موثر است. 

9- هنداونه به خاطر داشتن ويتامين ث و ويتامين آ و بتا  كاروتن و ليكوپين، صدماتي را كه در اثر استرس، استعمال دخانيات، سموم محيطي و داروها وارد مي‌شود كاهش مي‌دهد. 

10- هندوانه داراي آب فراوان و انرژي كمي است در نتيجه نسبت به ساير ميوه‌ها، مواد مغذي بيشتري در هر كالري دارد و براي كساني‌كه مي‌خواهند وزن خود را كم كنند ميوه مناسبي است.

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 5 تیر1388

از زبان دوستان

امشب لیله الرغایبه.

یه عده عدت دارن تو این شب مفاتیح باز کنن و اعمال خاصش روبه جا بیارن، یه عده عادت دارن پاشن

برن حرم ، یه عده یه گوشه بشینن و لیست آرزوهاشون رو به خدا بگن یه عده ...

مهم نیست که جز کدوم عده هستیم حتی مهم نیست که به کدوم یکی از این آرزوهامون می رسیم یا

نمی رسیم!

مهم اینه که تا چه حد دل هامون به خدا نزدیکه و از این راز و نیاز لذت می بریم!

 

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 4 تیر1388

وقتي خدا مادر را مي ساخت!

WHEN GOD MADE MUMS

By the time the Lord made mothers, he was into his sixth day of working overtime. The Angel foreman appeared and said, "Lord, why are you spending so much time on this one?"
And the Lord answered and said, "Have you seen the spec sheet on her? A mother has to be completely washable, but not plastic; have 200 movable parts, all replaceable; run on black coffee and leftovers; have a lap that can hold three children at one time and that disappears when she stands up; have a kiss that can cure anything from a scraped knee to a broken heart; and have six pairs of hands."
The Angel was astounded at the requirements for this one. "Six pairs of hands! No way!" said the Angel.
The Lord replied, "Oh, it’s not the hands that are the problem. It’s the three pairs of eyes that all mothers must have!"
"And that’s just on the standard model?" the Angel asked, incredulously.
The Lord nodded in agreement, "Oh, yes, one pair of eyes are to see through the closed door as she asks her children, "What are you doing?" even though she already knows. Another pair of eyes, those in the back of her head, is to see what she needs to know even though no one thinks she can. And the third pair is here in the front of her head. They are for looking at an errant child and saying that she understands and loves him or her, without even saying a single word."
The Angel tried to stop the Lord. "This is WAY too much work for one day. At least wait until tomorrow to finish."
"But I can’t!" the Lord protested, "I am so close to finishing this creation and this creation is so close to my own heart. Imagine this! A mother already heals herself when she is sick, can feed a family of six on a pound of hamburger, AND can get a nine year old boy to take a shower!"
Beginning to think the Lord might know what he was doing, the Angel moved closer and tentatively touched the woman. "But you have made her so soft, Lord."
"She is soft", the Lord agreed, "but I have also made her tough. You have no idea what mothers can endure or accomplish."
"Will she be able to think?" asked the Angel.
The Lord replied, "Not only will she be able to think, she will be able to reason, and negotiate, far better than the man I first created."
The Angel then noticed something and reached out and touched the woman’s cheek. "Oops! It looks like you have a leak with this model! I told you that you were trying to put too much into this one."
"That’s not a leak", the Lord objected. "That’s a tear!"
"What’s the tear for?" the Angel asked.
The Lord said, "The tear is her way of expressing her joy, her sorrow, her disappointment, her pain, her loneliness, her grief, and her pride."
The Angel was impressed. "You ARE a genius, Lord. You thought of everything!

Women ARE truly amazing!"

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 3 تیر1388

واژه شناسي «خر» در ادبيات پارسي

كلمه خر اصطلاح خيلي متداول در ادبيات ما مي باشد كه  از جايژاه خاصي در نظم و نثر پارسي برخوردار است . اين واژه معاني گوناگوني دارد. كه برخي از اين معاني عبارتند از :

  • حيواني چهارپا و باركش كه داراي گوش هاي درازي مي باشد از آن به منظور سواري و باركشي در قديم استفاده مي شد و اكنون نيز در برخي از روستاها از اين حيوان استفاده مي شود. قاطر و اسب از خانواده خر مي باشند كه نام ديگر آن الاغ است.
  • خر در ادبيات پارسي نماد ناداني نيز مي باشد. اصطلاح  خريت به معناي ناداني است. مظهر ناداني؛ حماقت‌ و جهل.
  • خر به معناي بزرگ نيز مي باشد.  به عنوان مثال به اسامي زير دقت كنيد:
    1. خرگوش   (حيوان داراي گوش هاي بزرگ)
    2. خرچنگ    (جانور داراي چنگال هاي بزرگ)
    3. خرپول      (انسان داراي پول زياد)
    4. خرخوان    (كسي كه بدون تفكر و تعقل صرفا مي خواند)
    5. ......

 

براي كسب اطلاعات بيشتر به كتاب «خرشناسي » نوشته خانم ............ مراجعه كنيد.

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •