شنبه 30 خرداد1388
شطحيات
مدتي اين مثنوي تاخير شد. گاهي براي پر كردن فراغت مي نويسم و گاهي هم آنقدر فشارهاي رواني زياد است كه براي رهايي از فشار و حصول فراغ.اين روزها همه جا حرف سياست است و سياست و براي فردي چون من كه بيزار است از سياست روزهاي خوشي نيست. همه تحليل گر مسايل سياسي شده اند و داغ. گروهي سبز و گروهي سه رنگ و گروهي بي رنگ و گروهي با همه سر جنگ و گروهي هم اهل جفنگ.
امروز يكي از همسايگان ما كه چند ماه قبل تصادف كرده بود و پاهايش شكسته بود و با عصا تازگي ها راه م يرفت بر اثر واژگون شدن ماشينش در مسير تربت فيض اباد دار فاني را وداع گفت. اين روزها خيلي طولاني اند. صبح بروي دكتر و ساعت ده بعد از دكتر و خريد برنج و مرغ و ... به خانه برگردي و ساعت 11 بميري و ساعت 4 دفنت كنند و هنوز هم روز شنبه باشد و آخر خرداد.
ازمون دكتراي پيام نور هم مهلت ثبت نامش تمام شد و ثبت نام نكردم. ولش كن بگذار زندگي كنيم. جومونگ ببينيم و چايي بخوريم و عصرها توي حياط درختان انار را تماشا كنيم و بازي بچه ها را و شب ها هم به آسمان پر ستاره خيره شويم. مگر زندگي غير از اينها چيست؟
اگر الان دانش اموز بودم و انشا داشتم كه مي خواهيد در اينده چكاره شويد مي گفتم كتابدار يك كتابخانه خلوت و پر كتاب. كاش شغل ادم كتاب خواندن باشد و ... .
چهارشنبه 27 خرداد1388
نا امید
با شنیدن این اخبار و دیدن این صحنه ها در این روزها خیلی نومید و متاسفم. من نمی خواهم ایران عراق شود. من نمی خواهم ایران پاکستان شود. من نمی خواهم ایران افغانستان شود. من نمی خواهم ایران عربستان شود. من نمی خواهم ...
شنبه 23 خرداد1388
به نا امیدی مرو از این در بزن فالی

شنبه 23 خرداد1388
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی بود كه قرعه دولت به نام ما افتد

یکشنبه 17 خرداد1388
معلم خوب
یک تیتر خلاقانه برای جزوه ای با موضوع معلم خوب لازم دارم.
یکشنبه 17 خرداد1388
آهو خانم قصه ما
مواظب باشيد عشق چشماتونو کور نکنه!
آهو خيلي خوشگل بود. يک روز يک پري سراغش اومد و بهش گفت: آهو جون!دوست داري شوهرت چه جور موجودي باشه؟
آهو گفت: يه مرد خونسرد و خشن و زحمتکش.
پري آرزوي آهو رو برآورده کرد و آهو با يک الاغ ازدواج کرد.
شش ماه بعد آهو و الاغ براي طلاق سراغ حاکم جنگل رفتند.
حاکم پرسيد: علت طلاق؟
آهو گفت: توافق اخلاقي نداريم, اين خيلي خره.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: شوخي سرش نميشه, تا براش عشوه ميام جفتک مي اندازه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: آبروم پيش همه رفته, همه ميگن شوهرم حماله.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: مشکل مسکن دارم, خونه ام عين طويله است.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: اعصابم را خورد کرده, هر چي ازش مي پرسم مثل خر بهم نگاه مي کنه.
حاکم پرسيد: ديگه چي؟
آهو گفت: تا بهش يه چيز مي گم صداش رو بلند مي کنه و عرعر مي کنه.
حاکم پرسيد:ديگه چي؟
آهو گفت: از من خوشش نمي آد, همه اش ميگه لاغر مردني, تو مثل مانکن ها مي موني.
حاکم رو به الاغ کرد و گفت: آيا همسرت راست ميگه؟
الاغ گفت: آره.
حاکم گفت: چرا اين کارها رو مي کني ؟
الاغ گفت: واسه اينکه من خرم.
حاکم فکري کرد و گفت: خب خره ديگه چي کارش ميشه کرد.
نتيجه گيري اخلاقي: در انتخاب همسر دقت کنيد.

شنبه 16 خرداد1388
اگر مرا مجبور كنند...
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط ترانه های یکی از خوانندگان را انتخاب کنم و مجبور باشم فقط انها را گوش کنم بیشک انتخاب من کسی جز محمد رضا شجریان نخواهد بود.
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط يك رنگ را براي لباس هاي خودم انتخاب كنم رنگي به جز آبي نخواهد بود. (البته من اهل فوتبال نيستم)
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط به سخنراني هاي يك نفر گوش كنم از زندگان رحيم پور ازغدي و از مردگان شريعتي را انتخاب مي كردم.
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط يك سرگرمي براي خودم انتخاب كنم آن كتاب خواندن خواهد بود.
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط يك غذا بخورم آن غذا خورشت كرفس خواهد بود.
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط يك نوشيدني بنوشم آن نوشيدني آب خواهد بود.
-
اگر من را مجبور کنند که تا اخر عمر فقط يك ديوان را بخوانم آن ديوان سعدي مي بود. هر چند عاشق حافظم.
-
...............
جمعه 15 خرداد1388
ابیاتی طنز از بوالفضول شعرا
صائبا! مرد نکونـــــــام نمیرد هرگــــــــــز
فوقش این است که نامش ز تخلّص برود!!
شاد زی با سیاه چشمان شاد...
(منتهــــــــــا بـــــــا مجوّز ارشاد!)
□
ای دل عشاق ز دست تــــو کوک
ما به تو مشغول و تو با فیس بوک
□
مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
عجب ابروی ممتـــــــدّی، رسیده تا دهان ابرو!
□
ای مرغ سحــــــــــــر عشق ز پروانه نیاموز
بس..خل بود آنکس که در این راه بسوزد!
□
ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
خود و خـــــوار- مادر تو کوچه ندارید مگر؟؟!
چهارشنبه 13 خرداد1388
زندگی
زندگی معجونی است با طعم فلفل و شکر گاهی فلفلش تو دهان می اید و گاهی شکرش!
زندگی دوچرخه ای است که گاهی هر دو چرخش پنچر می شه!
زندگی گاهی زندگی و گاهی مردگی است!
زندگی گشتن است و نیافتن!
زندگی خرد شدن است!
زندگی گاهی آنقدر آدم را می خنداند که اشک در چشم هایش حلقه می زند!
زندگی گاهی آنقدر خسته کننده است که حتی یه حادثه بد هم به آن شور می بخشد!
زندگی پنجره ای است که گاهی آنقدر پلشت است که با آهن فرقی ندارد و گاهی هم آنقدر شفاف که پرنده های بیچاره را به گمان نبودنش می کشد!
زندگی گاهی کوبیدن بر یک در بسته است و گاهی بدون در و دروازه!
زندگی گاهی نهریست ارام و روان که تن شستن در آن فرح بخش است و گاهی هم سیلابی خروشان که تن و تنبان را با هم می برد!
زندگی گاهی طوریست که فرد واقعا زندگی می کند ولی گاهی هم زندگی ادم ........!
زندگی گاهی آنچنان می رویاند که با دیدار اولین اشعه افتاب روینده اش را می خشکاند!
زندگی گاهی زیباست و گاهی هم زیباست!
به نظر شما زندگی چیست؟ مسافر و ........
پنجشنبه 7 خرداد1388
مدیریت زمان
این روزها از لحاظ زمانی به هم ریخته ام . نه برنامه ای نه مدیریت زمانی نه هدف بخصوصی. فقط دارم بین کارهای روزمره و اینترنت و کتابهایم وول می خورم. حتی ذهنم برای نوشتن مطلبی در وبلاگم هم یاری ام نمی دهد. تا وقتی دوباره در یک کانال مشخص بیفتم و گاز را تخته کنم همین جوری ام. حکایت اینترنت ما دیگر حکایت اینترنت کم سرعت نیست. اینترنت بی سرعت است. سرگردانی تصمیم گیری هم به این مشغله افزوده شده است.
چهارشنبه 6 خرداد1388
بچه های پاک پاک
صفا و صداقت و پاکی بچه ها همیشه زبانزد است و جالب. دیروز یکی از همکاران نمونه ای از این صداقت را تعریف کرد که خیلی جالب بود. همکارم می گفت که پسرش که کلاس دوم است امروز به خانه امده و به مادرش گفته که مامان در امتحان ریاضی یک سوال جالب بود!
یکی از سوالات امتحان این بود که ساعت زیر را بخوانید و من هم آن را زیر لب خواندم! حالا ایا معلم فهمید که من آن را درست خوانده ام؟

دوشنبه 4 خرداد1388
سرانه مطالعه در ايران

هنر نزد ایرانیان است و بس!
معاون فرهنگي وزير ارشاد ميگويد سرانه كتابخواني در كشور بدون احتساب مطالعه كتابهاي درسي، مجلات و مقالههاي علمي 10 دقيقه در شبانهروز است.
محسن پرويز، معاون فرهنگي وزير ارشاد اين خبر را در ششمين نمايشگاه كتاب استاني همدان اعلام كرد.
وي پيشتر در افتتاحيه نمايشگاه كتاب استاني خراسان جنوبي گفته بود آماري در مورد سرانه مطالعه كتاب كه داراي پشتوانه پژوهشي باشد، نداريم و آمارهايي كه در مورد سرانه مطالعه در كشور ارايه ميشود از هيچ پايه و اساس علمي برخودار نيست.
محسن پرويز منبع تازهترين آمار سرانه مطالعه ايرانيها را اعلام نكرده است.
پرويز در نمايشگاه كتاب همدان گفت: سرانه مطالعه كتاب در دهه گذشته حدود دو تا سه دقيقه بوده است.
علياكبر اشعري، رئيس سازمان اسناد و كتابخانه ملي ايران نيز پيشتر گفته بود هر شهروند ايراني در شبانهروز تنها دو دقيقه از وقت خود را به خواندن كتاب اختصاص ميدهد.
اظهارات اشعري با واكنش برخي از مسؤلان مواجه شده بود.
وي گفته بود در صورتي كه مطالعه كتابهاي درسي را هم در نظر بگيريم، سرانه مطالعه در ايران به حدود شش دقيقه در شبانه روز ميرسد.
محمدحسين صفار هرندي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي نيز در آستانه برگزاري نمايشگاه كتاب تهران آمارهايي را كه در زمينه سرانه مطالعه ايرانيها اعلام ميشد مغشوش و مشوش خوانده بود.
وزير ارشاد همچنين در نمايشگاه كتاب تهران از منتقدان و كساني كه مردم ايران را به كتاب نخواندن متهم ميكنند، خواسته بود اين حرفها و اتهامها را تكرار نكنند و باب ارزيابيهاي سرانگشتي سابق خود را ببندند.
پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات تلاش ميكند با همكاري تعدادي از استادان دانشگاههاي تهران سرانه مطالعه در ايران را آمارگيري كند.
پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات سال 78 تأسيس شد تا بخشي از وظايف پژوهشي وزارت ارشاد را در زمينه مسائل فرهنگي، هنري و ارتباطات انجام دهد.
از سوي ديگر نهاد كتابخانههاي عمومي سراسر كشور نيز كميتهاي را با عنوان «كميته سنجش ميزان مطالعه» تشكيل داده تا به بررسي نوع، موضوع و قالبهاي مطالعه در ايران بپردازد.
وزارت ارشاد و نهاد كتابخانههاي عمومي قصد دارند مطالعه قرآن و ادعيه را در سرانه مطالعه ايرانيها لحاظ كند. با اين حال برخي از مسؤلان فرهنگي ايران نسبت به اين مسأله انتقاد كردهاند.
علياكبر اشعري، مشاور فرهنگي رئيس جمهور از جمله كساني است كه مطالعه را شامل كتابهاي درسي، قرائت قرآن و ادعيه ديني نميداند.
به گفته وي، نميتوان با افزايش آمار كتابهاي درسي و يا كتابهاي قرآن و مفاتيح، پايين بودن فرهنگ مطالعه را در ايران توجيه كرد.
جالبه نه؟ البته همه مقصریم. پس بیایید از همین امروز شروع کنیم. هر هفته یک کتاب و هر سال ۵۲ کتاب جدید.

یکشنبه 3 خرداد1388
یک سر و هزار سودا
پريشونم پريشون افريدند
پريشون خاطران رفتند در خاك
مرا از خاك ايشون افريدند.
به مهندس صفري كه مي رسم در مورد ساختمان و نوع مصالح صحبت مي كنم به طحان كه مي رسم در مورد تحقيق و پژوهش با حاجي در مورد تاليف و با ....
خودم هم نمي دانم كي هستم و چه مي كنم!





