تبليغاتX
روزنوشته هاي يك معلم

سه شنبه 27 اسفند1387

هر روزتان نوروز نوروزتان پيروز

سلام بر همه دوستان بدبختی مرحله اول علامه قبول شدم! باز ۴۸ روز الافی شروع شد هر چند امید کم است ولی ارزوها بسیار. و ارزو هم بر جوانان عیب نیست! تازه ترجمه را دوباره شروع کرده بودم و ... ولی باز هم وبلاگ نویسی و ترجمه و ... تا مدتی تعطیل!

 

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 26 اسفند1387

سالي كه گذشت (1)

 

سال هشتاد و هفت ديگر دارد نفس هاي  اخر را مي كشد. معمولا در اخر هر سال انسانها خواسته يا ناخواسته نگاهي به عقب مي اندازند و كارنامه يك ساله زندگي خود را بررسي مي كنند و من هم مي خواهم در اين مطلبم نگاهي به زندگي خودم در يك سال گذشته بيندازم و وقايع و اتفاقات و موفقيت ها و ناكامي هاي خود را برسي اجمالي داشته باشم به اين اميد كه بتوانم از آنها براي زندگي خودم در سال جديد بهره ببرم.

 موفقيت ها:

  •  شايد بزرگترين موفقيت در زندگي هر فردي فراهم كردن امكانات مادي و معنوي براي خانواده اش باشد كه از آن جمله مي توان به برخورد همراه با مهر و عطوفت اشاره كرد كه فكر كنم تا حدودي در اين زمينه موفق بوده ام.
  •  چاپ و انتشار كتاب « نكات كاربردي در تربيت كودكان » با همكاري دوست گرانقدرم جناب اقاي رستمي و صاحب وبلاگ «نگاه من» با آدرس «http://www.h14.blogfa.com» و فروش تقريبا تمام كتب چاپ اول اين كتاب.
  •  چاپ دو مطلب ترجمه شده  در مجله پيوند
  •  شروع و ترجمه بيش از نيمي از كتاب «your child emotional needs »  ، كه اميدوارم در سال 88 آن را بتوانم تمام و به انتشارات بدهم. (ان شاالله)
  •  راه اندازي سايت مه ولات دات كام با عنوان « اولين سايت اطلاع رساني شهرستان مه ولات» با آدرس «http://www.mahvelat.com/» باهمكاري آقاي محمد رضا حيدربيگي ، كه اميدوارم امسال در يكي از دانشگاه هاي معتبر (ترجيحاً دانشگاه صنعتي شريف) قبول شود.
  •  تصميم به ادامه تحصيل ، كه اگر روزگار بگذارد مي خواهم امسال هم اين فكر را ادامه دهم، البته تا يار كه را خواهد و ميلش به كه باشد.
  •  شروع به ساخت خانه اي جديد ، با پيشروي 10 درصد! كه اميدوارم بتوانم آن را در سال 88 با ياري خدا به پايان برسانم.
  •  اقدام  و در حقيقت تقاضاي تاسيس موسسه انتشاراتي، كه مدارك به استان ارسال گرديده است.
  •  ادامه وبلاگ نويسي كه از سال 84 شروع كرده بودم به صورت تقريباً مداوم. كه آن را خيلي دوست دارم و به يكي از سرگرمي هاي مفيد من تبديل گرديده است.

 درس هايي كه آموختم:

 ·    بيماري يكي از اقوام نزديك و عمل جراحي برداشتن تومور مغزي اين عزيز و باز يافتن سلامتي ( شكر خدا)  يكي از حوادثي بود كه در اين سال اتفاق افتاد و هر چند خيلي به ما استرس وارد كرد ولي درس هاي زيادي آموختيم.

 تصميمات آتي:

 ·        ورزش كردن و كوچك كردن شكم كه كم كم دارد خود را نشان مي دهد.

·        مطالعه بيشتر در زمينه سوالاتي كه ذهنم را به خود مشغول كرده است.

·        ...... ( شايد ادامه داشته باشد)!

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 22 اسفند1387

سرم هوا دارد

البته این هوا نیست و آن هواست و البته نه آن هوایی که در ذهن شماست. خدا همه پیران را برای ما نگهداردُ هرچند دیگر با این شدت سفید شدن موها ما هم کم کم به خیل میانسالان و پیران می پیوندیم ولی عمه من که قبلا هم وصفش را نوشته بودم هر وقت می بینمش می گوید سرم هوا دارد و انگار همیشه در داخلش یک ماشین می چرخد و صدا می کند و من هم ان را حمل بر شکایت های پیری می کنم و در دل به ان می خندم ولی امشب سر من هم انگار داخلش شده ترمینال و هی ماشین ها دنگ و دونگ می کنند. سنگین است مثل خمره و انگار گردن برای حملش قوتی ندارد!

می گویند خوشبختی پلی است که وقتی آن را می بینی که از آن عبور کنی و سلامتی نیز!

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 20 اسفند1387

ماجراي من و ...

 

روز چهارشنبه ساعت سه به كاشمر رفتم تا به اتفاق يكي از دوستان براي امتحان زبان (مرحله اول دكترا) به تهران برويم. ساعت چهار با اتوبوس قرن بوقي كاشمر چون اولين سرويس بود بليط گرفتيم ولي طبق معمول اتوبوس ساعت 4 و 30 دقيقه از ترمينال كاشمر راه افتاد و بعد از 20 دقيقه به شهرستان!! خليل اباد رسيد. شهرستان خليل اباد روستايي بزرگ است با چند خيابان آسفالت شده كه گويا به مدد اينكه استاندار فبلي زاده آنجا بوده است شهرستان شده است. ترمينال اين شهرستان يك مغازه است كه شعبه اي از تعاوني 15 كاشمر مي باشد. بلاخره ساعت 5 از خليل اباد راه افتاديم و از سرما لرزيديم و بلاخره ساعت 6 و 45 دقيقه به ترمينال جنوب رسيديم. ساعت حدود 7و 30 دقيقه در محل جديد دانشگاه علامه طباطبايي واقع در دهكده المپيك در غرب تهران رسيديم. حدود 1000 نفري در رشته هاي مختلف در ازمون زبان شركت كرده بودند.

هرچند كه من نتوانستم آنچنان كه مي توانستم به سوالات جواب بدهم ولي ديدن دوستان قديمي بعد از حدود 8 سال لذتي وافر داشت. جواد عيني پور جواني از خطه گيلان زمين با سبيل هاي غيطوني و موهاي نسبتاً بلند با دوستش آقاي نعمتي ، و ديدن دوست عزيزم محمد مجتبي زاده ( كه وبلاگ علمي جالبي هم دارد) با عيالش كه قصد رفتن از ايران را براي ادامه تحصيل  داشتند  و آقاي شكيبا ، آقاي قاسمي ، هوشنگ با پرايد پر عروسكش و مرتضي فاضل همه برايم لذت بخش بود و كلي مشعوف شدم الته حيف كه زمان محدود است و همه بايد به دنبال كار خودشان بروند و ديگر آن فراغت دوران تجرد و خوابگاه و بازي شطرنج و ... وجود ندارد.

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 14 اسفند1387

از قوچان تا تهران

دیروز با اکراه شدید ساعت ۵ از خواب بیدار شدم و با همکارم به سمت مشهد و از آنجا به قوچان راه افتادیم. اینجا هوا خوب بود ولی بین راه باران و مه و نرمه برف بود. مشهد هم هوا آفتابی بود و قوچان سرد سرد. یکی از مسئولین این شهر قوچان را شهر شهید کلاهدوز و شهر آقا نجفی قوچانی با سیاحت شرق و غرب نامید. البته جلسه ما تقریبا در محلی نرسیده به شهر برگزار شد و فقط برای صرف نهار (جای شما خالی) به یکی از رستوران های داخل شهر رفتیم.چندین بار قبلا از این شهر که بین راه مشهد شیروان بجنورد شمال قرار دارد رد شده بودم. بگذریم موقع نماز مغرب و عشا جای شما خالی حرم بودیم و ساعت ۹ هم خانه.

امروز هم قرار است برای امتحان زبان علامه به تهران بروم. همسفر من یکی از هم ولایتی هاست که در کرمان مشغول سال آخر ارشد را می خواند. البته من ۵ سال تنهایی در اوتوبوس بین راه تهران عبدل اباد در رفت و امد بوده ام و به تنهایی عادت دارم ولی ..... که هست یه چیز دیگه است!

من برای امتحان اول خوب شروع کردم ولی آخرش را نتوانستم با این فشار کاری و ... بیاورم و بلاخره رفتن امروز به تهران بیشتر یک نوع سیاحت آزمونی است! دلم برای همه دوستان تنگ است ولی چه توان کرد. هفته دیگر هم گرفتار کلاس خلاقیت خواهم بود و ....

 

نوشته شده توسط ع.س در 6 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 9 اسفند1387

مدتی این مثنوی تاخیر خواهد شد

 

 

این کاریکاتور از آقای علی اسدی است این را برای خالی نبودن عریضه گذاشتم تا ۲۰ اسفند من نخواهم بود برای همه ارزوی موفقیت دارم.

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 5 اسفند1387

امان از .........

۴ روز تعطیل است

بی خیال

 خوش باشیم

و بگردیم

  و نخوانیم

و نگوییم که شاید

روزگاری بگذرد

و زمان نیز

پی اش

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 3 اسفند1387

كاتارسيس

سلام

چند وقته ننوشتم و اصلاً حال نوشتنم ندارم مثل حال و حوصله خيلي از كارها را كه ندارم. حال و حوصله ورزش، مهماني ، سر و كله زدن با بچه ها و .... امروز از صبح پهلوي راستم درد مي كند يكسره كنار بخاري دراز كشيده ام. حسين سرماخوردگي دارد و يكسره كارش شده گريه! حال و حوصله خواندن را هم ندارم. اين جور وقتا فقط دوست دارم يك اتاق ساكت باشه دراز بكشم و بخوابم و يا چرت بزنم و فكر كنم. شايد افسردگي فصلي باشد. از هفته آينده هم كلاس ضمن خدمت خلاقيت و نوآوري دارم براي مديران مقاطع سه گانه شهرستان. خلاقيت موضوعي است كه خودم خيلي بهش علاقه مندم. اول مي خواستم قبول نكنم چون دارم به حساب خودم براي امتحان دكترا مي خونم ولي گفتم ولش كن اين نقد بچسب و آن نسيه بهل! اينترنت هم سرعتش كم است و سايت بلاگفا هم كه ادا اطوار در مي آورد. يك نفر را قول نوشتن مقاله اي داده ام و نه حالش را دارم نه اون ول مي كند. به نظرم همونجور كه الان همه مردم از اين همه ماشين و تكنولوژي حوصله شان سر آمده و حسرت روزگاران الاغ سواري را مي خورند تا چند وقت ديگه با حسرت از زماني كه موبايل اختراع نشده بود را خواهند خورد، چون الان ديگر نه در خانه نه در بيرون نه در هيچ جا آسايشي براي انسان اين كوچك پر حرف نگذاشته است!

نمي دونم چرا باز امروز طبع شعرم پس از سالها گل كرد و هوس نوشتن شعر كردم كه آنهم نيم بند و زنگ زده بود ولي خواندنش خالي از لطف نيست:

روزگاري خانه ها هر يك حياطي داشتند

كودكان اندر حياط خانه ها شور و نشاطي داشتند

گوشه اي از خانه حوضي بود ، آبي ، پر زآب

اينك اما حوض و آبش هر دو گرديده سراب

ماهي قرمز درون حوض آبي مست بود

شمعداني ها كنار حوض آب يكدست بود

تاك انگور و درخت سيب و نار

عصر تابستان همه جمع و سماور برقرار

توپ بازي آب بازي ، گم شدن در زير زمين

................................................

اينك اما خانه ها هر يك شده هفتاد متر

نه خبر از حوض و انبار است و ني از ماهيان

......................

 

تعمير و بند زدن اين شعر را به حاجي خودمان مي سپارم كه در اين زمينه يد طولايي دارد و اگر ايشان به علت خدمت به خلق و خالق فرصتش را نداشتند به نويسنده گفته ها و ناگفته هاي خودمان مي سپارم. اجرتان نيز با خودم!

مثل اينكه كمي سرحال شدم و لبخند بر لبم نشست. بيخود اين روان نشناسان نمي گويند كه آدم با نوشتن كاتارسيس مي شود( تخليه هيجاني!) .

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •