جمعه 27 دی1387
شاید دری به تخته ای بخورد
دیروز شکیبا (ابولقاسم) زنگ زد و گفت دانشگاه علامه دکترا می پذیرد و تا ۳۰ مهلت ثبت نام است. شاید من هم ثبت نام کنم . که اگر این اتفاق بیفتد تا مدت مدیدی کمتر به اینترنت سر خواهم زد و اگر هم بیایم برای دیدن سایت مه ولات دات کام و نوشتن سخن روز آن خواهد بود. خدا را چه دیده اید شاید دری به تخته ای بخورد و ....
ولی با این سر و صداهای بچه ها و گرفتاری های متعدد شغلی امکان قبولی کم است ( از الان توجیه می کنم که بعداْ نگویید چرا قبول نشدی).
البته ۱۵ اسفند امتحان زبان آن است که در حد تافل و تولیمو می باشد و ۱۸ اردیبهشت هم امتحان تخصصی اش.
دوشنبه 23 دی1387
پيش بيني جمعيت ايران تا 20 سال آينده
دفتر جمعيت سازمان ملل پيش بيني كرد جمعيت ايران تا سال 2025 ميلادي به مرز 100 ميليون نفر افزايش خواهد يافت . در سال 2015 ميلادي به 87 ميليون و در سال 2050 ميلادي نيز بيش از 121 ميليون نفر در ايران زندگي خواهند كرد . دوكشور روسيه و ژاپن كه در حال حاضر پر جمعيت تر از ايران هستند تا سال 2050 جمعيت آنها از ايران كمتر خواهد بود .
دوشنبه 23 دی1387
استفاده از پاداشهاي متنوع براي تشويق دانش آموزان
پاداشهايي كه براي دانش آموزان در كلاس درس استفاده ميگردد ، بهتر است متنوع و جديد باشند تا هرچه بيشتر دانش آموزان را براي تكرار رفتارهاي مطلوب برانگيزانند . در زير فهرستي از اينگونه پاداشها آمده است كه ميتواند مورد استفاده معلمان دوره ابتدايي قرار گيرد :
1- استفاده از تشويقهاي كلامي مثل احسنت ، آفرين ، فوق العاده است و . . .
2- در جلو صف قرار گرفتن
3- كشيدن نقاشي بر روي تخته سياه
4- فقط نصف تكاليف را انجام دادن
5- تلفن كردن به والدين و گفتن اينكه فرزندتان فوقالعاده است
6- آوردن يكي از اسباب بازيهايش به كلاس
7- استفاده از مهرهاي تشويق
8- انتخاب يك كتاب براي آنكه معلم آنرا در كلاس براي همه بخواند
9- سرگروه شدن براي يك بازي كلاسي
10- نداشتن مشق شب
11- براي دقايقي معلم كلاس شدن و تدريس يك مطلب در كلاس
12- استفاده از صندلي معلم
دوشنبه 23 دی1387
انتخاب سگ اوباما مهمترین مسئله روز آمریکا
يكي از خبرنگاران پس از جلسه از اوباما پرسيد كه آيا سگي را كه بعد از پيروزي در انتخابات رياست جمهوري آمريكا به دخترش قول داده بود، انتخاب كرده است يا خير.
اوباما در پاسخ اين كار را دشوار توصيف كرد چرا كه يكي از دخترانش به نام "ماليا" از آلرژي رنج ميبرد. از اين رو نميتواند سگي از نوعي را كه خود ترجيح ميدهد، انتخاب كند.
اوباما با اشاره به اين كه دنبال سگي ميگردد كه آلرژيزا نباشد، گفت: اين مشكل بزرگي براي من است.
اوباما در ادامه به حالت شوخي به خبرنگاران ميگويد كه انتخاب سگ خانواده توجه بيشتري به نسبت ديگر موضوعات پيدا كرده است.
اين در حالي است كه پزشكان ميگويند كه نميتوان حيواني را يافت كه آلرژيزا نباشد. سگها ، گربهها و ديگر حيوانات داراي پوستي حساسيتزا هستند.
یکشنبه 22 دی1387
شب بود ماه در پشت ابر بود
ماه کامل و زیبا و ابرهای تکه تکه و زیبایی که به سرعت می گذرند و گاهی ماه را می پوشانند و باز می گذرند آسمان زیبایی ساخته است که حتی در هوای سرد نزدیک به صفر درجه مرا وادار به ایستادن داخل حیاط نمود و به آسمان چشم دوختم. کاش این منظره بود و تابستان هم بود و من هم رختخوابم در داخل حیاط بود و تا صبح بر آسمان چشم می دوختم و لذت می بردم! خیلی از زیبایی های خداوند را ما نمی بینیم و حتی نمی فهمیم که زیبا هستند چون اولاْ زیبایی را نشناخته ایم و آن را در چند چیز محدود کرده ایم و ثانیاْ تاملی در طبیعت و پدیده های طبیعی نکرده ایم تا به زیبایی آنها پی ببریم. زیبایی ها دو گونه اند یکی آنکه هر که به آنها می نگرد متوجه زیبایی آنها می شود. مثل یک صورت زیبا و گونه ای دیگر که در ابتدا متوجه زیبایی آنها نمی شوی ولی با تامل و دقت پی به زیبایی آنها می بری. به نظر من حظی که ما از زیبایی های نوع دوم می بریم خیلی بیشتر از نوع اول است.
پنجشنبه 19 دی1387
گرفتار

یکشنبه 15 دی1387
طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران !
طریقه درس خواندن در دانشگاه های ایران !
شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم

قبل از میان ترم

در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم

قبل از امتحان پایان ترم

اطلاع از برنامه پایان ترم

7 روز قبل از پایان ترم

۶ روز قبل از پایان ترم

5 روز قبل از پایان ترم

4 روز قبل از پایان ترم
2 روز قبل از پایان ترم
1 روز قبل از پایان ترم

شب قبل از امتحان

1 ساعت قبل از امتحان

در طول امتحان

هنگام خروج از سالن امتحان

بعد از امتحان
و این داستان همچنان ادامه دارد.......
پنجشنبه 12 دی1387
به پیشگاه امام شاهدان
سلام بر حسين، سلام بر كربلا و سلام بر زينب
سلام بر خون سرخ حسين كه بر خاك ريخت و از آن خاك هزاران لاله بر آمد و هر لاله تير شد و هر تير بر چشم هزاران ظالم فرو رفت. يك سرو افتاد در كربلا و صد هزاران نهال از جاي جاي جهان برآمد. يزيد رزالت محض، شرارت واقعي و خباثت حقيقي بود. هم او كه كثيف ترين دستور طول تاريخ را صادر كرد و چه بدبخت مردمي بودند آنان كه سلاح بر گرفتند و بر اسب هاشان سوار شدند و براي رسيدن به دنيا ، دنيا و آخرت خود را از دست دادند، و خود را ملعون خلق و خالق در تمام اعصار ساختند. تمامي مراسم ها و سالگردها و سالگشت ها و سالمرگ ها با گذشت زمان و نشستن غبار ايام بر آنها كهنه گشته و رنگ مي بازند ولي محرم و كربلا با گذشت زمان زنده تر مي شود و آتش دل هاي مردمان شعله ورتر مي گردد.
زينب اي زني كه صبر و استقامتت را بايد مردان مبارز بياموزند و ببيند. اي دختر علي، اي دخت فاطمه، اي خواهر حسن، اي خواهر حسين، اي خواهر عباس، اي مادر شهيد، اي خواهر شهيد، اي فرزند شهيد، اي عمه شهيد و اي شاهد شهادت آقاي هر شهيد، سلام بر تو ، سلام بر روح بزرگ تو
و سلام بر تمامي شهيدان
و مبارزان در راه حق در طول تاريخ
و سلام بر سرور شهيدان
و سلام بر كربلا
و سلام بر اصغر
و سلام بر ...
سه شنبه 10 دی1387
علي اشرف درويشيان
کتاب چهار جلدی علی اشرف درویشیان را چند سال قبل مطالعه کردم و لذت زیادی بردم. این هم زندگینامه وی از زبان خودش:

در کرمانشاه به دنیا آمدم. سوم شهریور ماه 1320 خورشیدی؛ در کوچه علاقه بندها. نزدیک تیمچه ملاعباسعلی، پشت سرباز خانه شهری. پدرم آهنگر بود؛ اُسا سیف الله. در گاراژ. دکانش را از دست داد. با عموهایم دعوایش شد و آن ها از دستش درآورند. ناچار شاگرد شوفر شد. باغبان شد. قصاب شد. بقال شد و چند جور کار دیگر. بعد که ما بزرگ شدیم و من معلم شدم، خانواده هفت نفری را به عهده من گذاشت و فرار کرد به شیراز. به حافظ و سعدی عشق می ورزید. مدتی هم قاچاقچی شد و به زندان افتاد که در کتاب آبشوران و سال های ابری نوشته ام. عاقبت هم در شیراز ، در غربت مریض شد و در کرج مرد.
مادرم زهرا سیگار قلم می زد. البته من یادم نیست. اما هر وقت چشم هایش درد می کرد و ناراحتش می کرد، می گفت که مربوط به سیگار قلم زدن است.
مادربزرگم خیاط بود. مشتری ها از سراسر کرمانشاه برای او کار می آورند. مادرم مدتی کلاش ( گیوه ) می چید. بعد از مادربزرگم خیاطی یاد گرفت و خودش خیاطی می کرد. خیلی از زندگی ام را در آبشوران نوشته ام. در سال های ابری نوشته ام. در فصل نان نوشته ام. در همراه آهنگ های بابام نوشته ام.
اولین کسی که مرا با افسانه ها و قصه های عامیانه آشنا کرد، مادربزرگم بود. حتی او بود که با وجود بی سوادی مرا با نام صادق هدایت آشنا کرد. او یکی از داستان های صادق هدایت را از بر بود و برای من می گفت. نمی دانم این داستان را از کجا شنیده بود. داستانی به نام " طلب آمرزش".
دایی بزرگم ریخته گری داشت و من شش سال داشتم که به دکان او می رفتم و شاگردی می کردم. ناپدری مادرم بنّا بود. دایی کوچکم کارگر شرکت نفت کرمانشاه بود. عموهایم، آهنگر و آشپز و بستنی فروش دوره گرد بودند. عموی بزرگم کبابی داشت. پدربزرگم پیله ور بود و خر کوچکی داشت.
وقتی به دوازده سالگی رسیدم، کودتای 28 مرداد شاه پیش آمد و من برای افسرها و سرهنگ های توده ای که تیرباران شدند، گریه کردم.
بیشتر اوقات خانه به دوش بودیم. در بیشتر محله های کرمانشاه کرایه نشینی کرده ایم. از آن جمله، محله های سرتپه، چنانی، تیمچه ملاعباسعلی، گذر صاحب جمع، در طویله، لب آبشوران، سنگ معدن، علاف خانه، وکیل آقا و ... به این خاطر است که در سال های ابری آن همه از خانه کشی و کرایه کشی نوشته ام و هرچه هم بنویسم باز دلم از آن رنج ها سبک نمی شود.... برای تامین مخارج خانه و خرج تحصیلی ام کار می کردم. شاگرد بنایی، شاگرد آهنگری، شاگرد مغازه های مختلف و ...یک وقت هم من و پدرم هر دو شاگرد یک آهنگر شدیم. زمانی هم باربری و حمالی می کردم و استخوان هایم در زیر بارهای سنگین، صدا می کرد...
کلاس چهارم ابتدایی بودم که کتاب امیرارسلان را خواندم. البته پدر و مادرم نگذاشتند فصل آخرش را بخوانم چون عقیده داشتند که آواره در ِ خانه ها می شویم. در حالی که واقعا همیشه آواره بودیم. من دزدکی و دور از چشم آن ها فصل آخر کتاب را هم خواندم...
در سال 1335 که به دانشسرای مقدماتی کرمانشاه رفتم روز به روز علاقه ام به مطالعه بیشتر می شد. کتاب برایم از نان واجب تر شده بود. پدرم که می دید من هرچه درآمد دارم به کتاب می دهم از دستم عصبانی بود... همزمان در دانشسرایعالی تهران در رشته مشاوره و راهنمایی و در دانشگاه تهران در رشته روان شناسی تربیتی درس می خواندم و در هر دو رشته تا فوق لیسانس ادامه دادم.
در تابستان 1350 در کرمانشاه به خاطر فعالیت های سیاسی و نوشتن مجموعه داستان " از این ولایت" دستگیر شدم. پس از هشت ماه آزاد شدم و دو ماه بعد دوباره در تهران دستگیر شدم و به هفت ماه زندان محکوم شدم. از شغل معلمی منفصل و از دانشگاه اخراج شدم. بار سوم در اردیبهشت 1353 دستگیر و به یازده سال زندان محکوم شدم در حالی که سه ماه بود ازدواج کرده بودم.
در آبان ماه 1357 با انقلاب مردم ایران از زندان بیرون آمدم. پسرم بهرنگ نوزده سال و دانشجوی شیمی است. دخترانم گلرنگ و گلبرگ دانش آموز دبیرستان هستند. همسرم شهناز هم دبیر زبان است و با هم بار سخت زندگی را به دوش می کشیم.
نوشته هایی که تاکنون به چاپ رسانده ام عبارتند از :
از این ولایت ( داستان های کوتاه )
آبشوران ( داستان های کوتاه )
فصل نان ( داستان های کوتاه )
همراه آهنگ های بابام ( داستان های کوتاه )
دُرشتی ( داستان های کوتاه )
سال های ابری ( رمان در چهار جلد )
و ...
افسانه های و متل های کردی
فرهنگ گویش کرمانشاهی
فرهنگ افسانه های مردم ایران ( 15 جلد ) با همکاری رضا خندان مهابادی
صمد جاودانه شد
خاطرات صفرخان
یادمان صمد بهرنگی
دوشنبه 9 دی1387
شراب خوري نسل يزيد با بوش
اين روزها تصاوير بچه هاي خردسالي كه بر روي دستان مردم غزه تشييع مي شوند قلب همه انسان هاي حق طلب جهان را به درد مي آورد. حرف هاي زيادي براي گفتن است اما كو حال تقرير.
اين هم حال كردن اعراب و بوش

شنبه 7 دی1387
چند سوال مهم
۱-تر جیح می دهید کور باشید یا کر؟
۲-فکر می کنید کدام یک از دوستان فعلی تان پس از ده سال همچنان برایتان مهم خواهد بود؟
۳-فکر می کنید میان صد نفر از مردم زندگی چند نفر از شما رضایت بخش تر است؟
۴-آیا دوست دارید تاریخ دقیق مرگ خودتان را بدانید؟
۵-اگر قرار بود دوسال آینده را در قطب جنوب در خانه ای با تجهیزات کامل زندگی کنید میل داشتید چه کسی را با خود ببرید؟
۶-روزی چند مرتبه خود را در آیینه نگاه می کنید؟
۷-دوست دارید ۵ سال پس از امروز به چه کاری مشغول باشید؟
به نقل از وبلاگ دوست گرانقدرم آقاي رستمي
پنجشنبه 5 دی1387
زمستان 87 آمد
شعر زمستان اخوان ثالث را به مناسبت فرا رسيدن فصل زيباي زمستان ۸۷ كه در طول تاريخ دنيا فقط يك بار خواهد آمد و ديگر هيچ كس زمستان ۸۷ را مثل همه زمستان هاي گذشته كه گذشتند نخواهد ديد به همه شمايان تقديم مي كنم.اميدوارم دلهايتان همانند خانه هايتان گرم و پر از مهر باشد.
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
سه شنبه 3 دی1387
سرما خوردگي
اين روزها زمين و زمان سرما خورده اند! نمي دانم چيز ديگري غير از سرما نيست كه ملت بخورند كه همه سرما مي خورند! حسين سرما خورده و سينه اش خس خس مي كند و شربت هاي آموكسي كلاو دكتر گلشاهي را هم نمي خورد؛ زينب هم امشب تب كرده و فردا بايد ببرمش پيش دكتر ولي فردا مشهدم و .... خودم هم داره كم كم سرما خوردگي مي ياد سراغم. خدا كنه اين روزها سرما خوردگي نگيردم كه سرم حسابي شلوغه!
دكتر راعي خيلي كم دارو براي بچه ها تجويز مي كرد ولي دكتر گلشاهي صفحه دفترچه را كه پر مي كند پشت صفحه هم مي نويسيد و .... دكتر ربابي هم كه دكتر داروساز است خيلي حرف براي گفتن دارد. در فاصله اي كه شاگردش نسخه را مي پيچد شروع به صحبت كردن مي كند. از زمينه مطالعاتي اش پرسيدم، گفت همه چيز مطالعه مي كنم ولي بيشتر به دنبال يافتن پاسخي براي سوالاتي هستم كه ذهنم را به خود مشغول مي كنند مثلاً چند ماه فقط در حول و حوش شخصيت حافظ مطالعه مي كردم و بعد در مورد تاريخ صدر اسلام و ... خيلي دكتر انديشمندي است و ..
دوشنبه 2 دی1387
اقتصاد سالم 2
از مطلب قبلي من با عنوان اقتصاد سالم خيلي بازديد شده بود ولي اين مطلب فقط يك طنز بود. ميخ فولادي كه در سيمان نرود فقط يك اشاره به اقتصاد سالم بود. ديروز در داخل ماشينم كه چند مسافر بين راهي را في سبيل الله سوار كرده بودم بحث كلك هاي ايرانيان شد و غش و ... يكي از همرهان مي گفت دوست من مغازه بسته بندي دارد و مي دانم كه چه كلك هايي سوار مي كند مثلا ماش مي كوبند و با فلفل سياه قاطي مي كنند يا ۵۰ كيلو پودر قند را به يك كيلو پودر نارگيل مي زنند و ... آن قدر در اين فاصله كوتاه گفتند كه حالم داشت از مرغ و سوسيس و كالباس و فلفل و زعفران و ... به هم مي خورد.
اضافه كردن هورمون رشد را به غذاي مرغان زياد شنيده ايد ولي به احتمال زياد اضافه كردن مشروب و ترياك را به خوراك مرغ شايد نشنيده باشيد كه من شنيدم و قس علي هذا
البته منظور من از ارتباط مبحث اقتصاد سالم به اين معضلات كوبيدن كسي نيست كوبيدن خودمان است. كه همه داريم به هم كلك مي زنيم به قول ان ظريف چهل ميليون ... با هم مسالمت آميز زندگي مي كنيم.
اگر هر كدام از ما در كارمان تعهد داشته باشيم و كارمان را به درستي انجام دهيم مسلما وضعمان از اين بهتر خواهد بود و اقتصادمان بهتر خواهد بود. اگر هر كدام از ما فقط پيش پاي خودمان را نبينيم و برنامه ريزي دراز مدتي داشته باشيم اقتصاد سالمي خواهيم داشت. البته وظيفه نهاد هاي نظارتي نيز در اين ميان نبايد ناديده گرفته شود.


