شنبه 27 مهر1387
اين ملت استاندارد
ديروز صبح زود براي رفتن به مشهد راه افتاديم تا شب در مراسم عروسي يكي از نزديكان بالجبار شركت نماييم. دو ماشين پرايد با هم ظهر به مشهد رسيديم و بعد از استراحت و نهار شب براي عروسي به يكي از محلات فقير نشين مشهد به نام التيمور رفتيم. من سالي يك بار به اين منطقه از شهر مشهد مي روم و هر چند خودم در روستا و در ميان كوچه هاي نيمه آسفالت و خاكي روستا خانه دارم ولي از ديدن اين محله چندشم مي شود. اين محله را اغلب كساني تشكيل مي دهند كه از شهرها و روستاهاي استان خراسان به مشهد مهاجرت كرده اند و چون سرمايه اي نداشته اند حلبي آبادي آجري را تشكيل داده اند.
در اين محله هر خانه 50 تا 60 متري و يا بيشتر حدود 7 تا 8 بچه بزرگ و كوچك دارند و بعد از نوار غزه كه پرجمعيت ترين نقطه جهان است و در مساحتي كوچك 3 برابر كشور بحرين زندگي مي كنند و ميانگين تعداد اعضاي خانواده در آن 13 نفر است اين محله و شايد محلاتي ديگر در جوار شهرهاي بزرگ در مقام دوم باشد. سر شب به اين محله رسيديم و همسفران ما در ماشين ديگر كه با احتياط مي آمدند، يكباره يك جوانك سيه چرده با موتور بيچراغ جلوشان سبز شده و پايش به گوشه سپر گير كرده و به گوشه اي پرت مي شود. حالا همه مهمانان با اهالي محل (كه بالغ بر ... مي شدند) دور ماشين و اين پسر جمع شده اند و او هم گوشه اي نشسته است و چانه اش روي آسفالت خراشيده شده و ... .
چندين بار به 115 زنگ زده شد و امبولانس بعد از نيم ساعت رسيد و بعد از يك ساعت هم افسر كارشناس. افسر كارشناس تصادفات! براي تعيين مقصر نرسيده متري از جيبش در اورده و شروع به متراژ نمودن دو خيابان كرد و بعد با افتخار و يقين به خاطر اينكه يك خيابان شش متر و شصت سانتي متر است و طرف ديگر شش متر هفتاد و سه سانتي متر ماشين را مقصر اعلام كرد! حالا دقت را مشاهده كرديد؟ آيا رانندگان سوار بر وسيله خود مي توانند 13 سانتي متر اختلاف را متوجه شوند تا خيابان اصلي و فرعي را از يكديگر تشخيص دهند؟ حالا هي از دقت و ... آلماني ها تعريف كنيد. دقت سانتي متري و ميليمتري از اين هم بيشتر؟
حال جالب اينجاست كه بعد از اين واقعه بيكاران و مهمانان شروع به اندازه گيري خيابان هاي اطراف كردند و در هر 20 متري يك خيابان اندازه ها تا 25 سانتي متر متفاوت بود! بگذريم خلاصه بنده خدا يا به قول نيروي انتظامي مصدوم را به بيمارستان برده و ماشين را به پاسگاه. بعد ما هم به بيمارستان رفتيم ولي بعد از عكس گرفتن مصدوم چون برايش اتفاقي نيفتاده بود قبل از رسيدن ما ترخيص شده بود. حالا برادر مصدوم مي گويد ما راضي هستيم و شكايتي نداريم ولي مگر نيروي انتظامي ول مي كند. ماشين بايد به پاركينگ منتقل شود و فقط جهت انتقال ماشين سالم بيست هزارتومان حق انتقال گرفته مي شود. فردا كه صبح زود براي پيگيري بقيه داستان و رفتن به دادگاه به پاسگاه مي رويم مي گويند شيفت آن مامور امروز تمام شده است و براي پيگيري و آزادي ماشين بايد پس فردا بياييد و ..... خيلي حرف و گله براي نوشتن دارم ولي چه فايده؟ مگر وقت ما ارزش دارد؟ مگر افسر و گروهبان و سرباز و ژاندار باسواد و بامعرفت مي شوند؟ مگر ...
قابل توجه آقای شاهرودی که مدام از وجود شکایات و پرونده های دادگاه ها شاکی است. و قابل توجه سردار رویانیان و سردار رادان.
پنجشنبه 25 مهر1387
اندر عجايب و غرايب روزگار
امروز روز جهاني شستن دست هاست! اين روز را به همه شما تبريك عرض مي كنم و اميدوارم دستهايتان را هميشه بشوريد و مثل سهراب فكر نكنيد كه چشم ها را بشوييد و دوست داشته باشيد كه روزي را به نام روز جهاني شستن چشم نامگذاري كنند و ... .
كم كم مي ترسم از اين روزهاي جهاني عجيب و غريب زياد پيدا بشه و مثلاً فردا را روز جهاني كاشتن باغچه نامگذاري كنند و پس فردا را روز جهاني حمام كردن و پسون فردا هم روز جهاني ناخن گرفتن و اون روز ديگه روز جهاني ليف و ... و روز جهاني لنگ و كيسه و خالي كردن آب حوض و ...
بگذریم بار دیگر این روز مهم را به تمامی دوستان و آشنایان اعم از دست شسته ها و نشسته ها و صنف صابون فروشان و کسبه بازار دلاک باشی تبریک عرض می نمایم.
چهارشنبه 24 مهر1387
تخیل مهمتر از دانش است (انشتین)
دوشنبه 22 مهر1387
جدال مدعي با سعيدي
-
مدعي: علم بهتر است يا ثروت؟
- سعيدي: برو بابا تو هم مدعي جون ما رو گرفتي؟
- مدعي: چي شد؟ چي شد؟ نفهميدم!
- سعيدي: آخه مدعي جون اينو كه حالا تمام عالم و ادم می دونن كه ثروت بهتره!
- مدعي: مرد ناحسابي اگه اينو همه مي دونند پس چرا هنوز معلما موضوع انشاشون اينه كه علم بهتر است يا ثروت؟
- سعيدي: مدي جون ! معلما عاشق تمرين و تكرارند. مگه همين سعدي خودمون تو گلستون پر از گل و بلبلش نمي گه مرا در نظاميه ادرار بود............ شب و روز تلقين و تكرار بود؟
- مدعي: اولاً زود پسر خاله نشو و اسم منو درست بگو. مدي چيه؟ دوماً چه ربطي داره؟
- سعيدي: خوب ربطش اينه كه ما ايراني ها خيلي پيشرفته ايم چون در زمان سعدي تو مدارسمون آزمايشگاه ادرار داشتيم.
- مدعي: آخه مرد ناحسابي اين ادرار به معناي مستمري و مقرري است!
- سعيدي: خوب اينو ما مي دونيم خارجكي ها كه نمي دونند. من اينو براي اونا مي گم تا دلشون بسوزه!
- مدعي: خارجي كجا بود؟
- سعيدي: مگه نشنيدي كه ديوار موش داره موشم چي؟ گوش داره!
- .....
یکشنبه 21 مهر1387
پیرمرد و صحرا
پیرمرد را سالهای سال است که می شناسم ولی هیچ وقت کنارش ننشسته بودم و به صحبت هایش گوش نکرده بودم. اتفاق افتاد که در شبی تاریک و در بیابانی دور و در زیر نور مهتاب و با نوای لولیدن آب در جوی های کوچک لابلای گندم های تازه رسته پای صحبت هایش بنشینم. خیلی با حجب و حیای خاصی صحبت می کرد و از اینکه در آن سالها یعنی سالهای جوانی اش سواد داشته و برای کسانی که شب ها در خانه پدری اش جمع می شده اند کتاب می خوانده است. خودش می گفت بیش از سی بار کتاب حسین کرد شبستری و لیلی مجنون و ... رابا صدای بلند برای دیگران در زیر نور چراغ گردسوز یا چراغ دستی (فانوس) خوانده است. خیلی کیف می کرد وقتی به یاد می آورد که با کتاب حسین کرد به خانه همسایه شان .. می رفته است و برای دخترانش داستان می خوانده است. پیرمرد با صدای با طراوتش ترانه های روستایی هم می خواند. وقتی چشمانش را بسته بود و با صدای بلند زیر آواز زده بود صورتش دیدنی تر شده بود. باز هم بعد از ده ها سال زیر نور فانوس صدایش را آزاد کرده بود . البته این بار نه برای دخترکانی روستایی که برای ...
الا ای اسمان از من چه ديدی که از کين يار من از من بريدی
دو هفته بود وصل يار فايز تو عمری انتقام از من کشيدی
صدای پیرمرد که سوز عجیبی هم داشت بر پهنای بیابان های و باغ ها و مزارع طنین افکنده بود و مرا سال ها به عقب برگردانده بود. سالهایی که من نبودم و عشق بود. سالهایی که من نبودم و روستا بود .
نه هر ويرانه دل ماوای عشقست نه هر سينه که بينی جای عشقست
دلی همچون دل فايز ببايد که او اندر خور سدای عشقست
...........
الا ای سار بان مشکن دلم را فرود آور در اینجا محملم را
فرود آور در اینجا محمل من که اینجا خوش فرود آمد دل من
...............
و در آخر ارزو ودردش را در یک دوبیتی برای بیابان و برای سالهای جوانی از دست رفته اش فریاد کرد:دو معنی بر من آمد صعب دشوار
اول پيری اخر فرقت يار
اگر پيدا شود فايز پرستی
جوانی از کجا ارم دگر بار
یکشنبه 21 مهر1387
زینب کوچولوی من



سوم آبان ۸۳ بود. درست سر صبح . ماه رمضون بود من ساعت ۷ صبح بابا شدم. آنقدر خوشحال بودم که یکی از آشنایان را که دیدم با شوق و ذوق این مساله را گفتم که انگار خبر از قیامت کبری برایش می خواهم ببرم و وقتی بی تفاوتی او را دیدم کمی به خودم آمدم. هنوز شور و شوق و دیدار نزدیکان و شلوغی خانه و بوی اسپند از خانه خارج نشده بود که در عصر همان روز پاییزی خبر تصادف و مرگ یکی از همسایگان که همکار و دوست من نیز بود و فقط یک سال از من بزرگتر بود به من رسید. یعنی اولین شب تولد زینب من حالتی عجیب داشتم . یکی به دنیا آمد و یکی مرد!
هميشه همين طور بوده است ، تا هنوز طپش دل از رسيدن به يك خوشي به پايان نرسيده است اندوهي در مي كوبد. خلاصه زينب آمد و با خودش شور و شوق خاصي به خانه من آورد. در روزهاي اول وقتي بچه اي تازه به دنيا مي آيد و كارهاي زيادي انجام مي دهد باعث تعجب اطرافيان مي شود و آنجاست كه ادمي به قدرت پروردگار پي مي برد.
شنبه 20 مهر1387
معرفی کتاب با افلاکیان
| مشخصات كتاب | ||
|---|---|---|
|
|
با افلاكيان (تبارنامه خونين مسافران كربلا): زندگينامه شهداي دانشآموز شهرستان مهولات | |
| موضوع: | ||
| شهيدان - ايران - سرگذشتنامه | ||
| پديدآورنده: | ||
| علي سعيدي سيدجواد ابريشمي حسين سلامت | ||
| ناشر: | ||
| 104 صفحه - وزيري (شوميز) - 15000 ريال - چاپ 1 - 1000 نسخه | ||
| کد کنگره: | ||
| شابك:978-964-477-416-4 | ||
| رده ديوئي:955.0843 | ||
| تاريخ نشر:25/12/86 | ||
| گزيده متن كتاب | چکيده : | |
پنجشنبه 18 مهر1387
عصر آرام یک پنج شنبه پاییزی
عصر پنج شنبه است. پاییز است و من در آرامش و سکوت مشغول گوش کردن یک موسیقی آرامشبخش هستم. خانه ساکت است. از سر و صداهای زینب و ورجه ورجه های حسین خبری نیست. این آرامش زیبا را خواستم با تمامی آدمیان این دهکده جهانی شریک شوم و به آنها بگویم که زندگی همچنان زیباست با تمام استرس هایی که از صبح به من وارد شده است و با تمام آدم هایش.
خزان هم شروع شده و هوای اینجا شب ها سرد می شود و باید درب ها را هم بست. ولی کلا این موقع سال مثل بهار است و هوای متعادلی است و نه بخاری لازم است و نه کولر. مثل هوای هند است که دوستی می گفت هیچ وقت از ۱۰ درجه سانتیگراد سردتر نمی شود.
خوب الحمدالله مشکل سرعت اینترنت هم که حل شد و کم کم آثارش به شهر ما هم خواهد رسید. دیروز وزیر ارتباطات اطلاع داد که از این به بعد مشکلی در استفاده اینترنت وجود ندارد و حکم حلال بودن این نوع اینترنت هم صادر شد.
حیف که امسال از سر و صداهای بچه های مدرسه محرومم و کاری را قبول کرده ام که تا حدودی من را از آنان جدا ساخته است. ولی همواره در آرزوهایم و برنامه هایم برگشتن به کلاس دوم دبستان و تدریس در آن وجود دارد و خواهد داشت.
چهارشنبه 17 مهر1387
بازداری زدایی
امروز یکی از همکاران گفت که من همیشه به وبلاگت سر می زنم و از خواندن مطالبت لذت می برم. تعجب کردم چون این دوست حتی یک بار هم نظری نداده بود و چند روز قبل هم همین اتفاق افتاد و یکی دیگر از همکاران می گفت که من پارسال که در مشهد بودم هر وقت دلم تنگ می شد به وبلاگ شما می رفتم و مطالبتان را دقیق می خواندم. هرچند من از اینکه می بینم وبلاگم مورد توجه دوستانی آشنا و نا آشنا واقع شده است لذت می برم و لی همین ارادت ها گاهی نوشتن آدم را قفل می کند و اگر قبلاْ احساس ازادی عجیبی در بلاگفا می کردم حالا خیلی این طور نیست. بهر حال همه افراد وقتی در مکانی قرار می گیرند که دیگران آنها را می شناسند رفتارهایشان را تا حدودی کنترل می کنند . به این امر در روانشناسی بازداری گفته می شود و به عمل مقابلش بازداری زدایی. مثلاْ شما ممکن است در محله خودتان خیلی از رفتارها را انجام ندهید ولی در شهری غریب ابایی از انجام آنها نداشته باشید. مثلاْ گاز زدن ساندویچ در داخل خیابان.
این هم یک پیام مشاوره:
بدبختی آدمی از جهل نیست از تنبلی است. افلاطون
دوشنبه 15 مهر1387
طراز كردن سبيل همايوني

اين عكس بدون شرح است!
دوشنبه 15 مهر1387
غربال با صافي ريز

stress management skills in teens
شما رو به خدا اگه من خواسته باشم اين مقاله رو پيدا كنم چكار بايد بكنم؟ اخه كلمه نوجوان هم بايد فيلتر بشه؟ اين مقاله را چند وقت پيش ترجمه كرده بودم ولي اصلش را نمي دانم كجا ذخيره كرده ام حالا كه مجدداً دنبال مقاله ام باز نمي شه!!
من يكي از مخالفان هرزه نگاري و هرزه گردي و استثمار جنسي در اينترنتم ولي گاهي حال آدم با اين فيلتر ها گرفته مي شود.
البته بلافاصله بعد از ارسال اين مطلب دوستي نظر داد كه : راز كوتاهي عمر گل ز نامحرم مپرس
بنا براين قضيه را سياسي نكنيد!!
دوشنبه 15 مهر1387
خوش به حال آن سیب
از شنیدن این شعر در یک کلیپ آن قدر لذت بردم که همه نت را زیر و رو کردم تا شعر کامل و شاعرش را پیدا کردم و اینک آن را به همه شمایان تقدیم می کنم. خودم که بسیار لذت بردم شما هم با دقت ده بیست بار آن را بخوانید و ...
گلم
كه به پايان برسد
یکشنبه 14 مهر1387
فال حافظ
| افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن | مقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن | |
| خوش به جای خويشتن بود اين نشست خسروی | تا نشيند هر کسی اکنون به جای خويشتن | |
| خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت | کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن | |
| تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش | هر نفس با بوی رحمان میوزد باد يمن | |
| شوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او | در همه شهنامهها شد داستان انجمن | |
| خنگ چوگانی چرخت رام شد در زير زين | شهسوارا چون به ميدان آمدی گويی بزن | |
| جويبار ملک را آب روان شمشير توست | تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن | |
| بعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت | خيزد از صحرای ايذج نافه مشک ختن | |
| گوشه گيران انتظار جلوه خوش میکنند | برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن | |
| مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش | ساقيا می ده به قول مستشار متمن | |
| ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار | تا از آن جام زرافشان جرعهای بخشد به من |
پنجشنبه 11 مهر1387
پاييز بي رونق عبدل آباد
از سرما زدگي شديد باغات انار كه در زمستان پارسال اتفاق افتاد يك سري تغييرات اقتصادي ، اجتماعي ، فرهنگي و ... در عبدل آباد در حال وقوع است كه برخي از تغييرات مثل همان تغييرات اقتصادي قابل مشاهده است و بقيه تغييرات ديرتر خود را نشان مي دهند. البته اين تغييرات طبيعي اند. خانواده اي كه تقريباً و نسبتاً وضعيت اقتصادي خوبي داشته اند و سالي چندين ميليون انار مي فروخته اند و هر سال هم اميد درامد اينده را داشته اند يكباره امسال منبع درآمد خود را از دست داده اند و تا چند سال هم اميد درامدي ندارند؛ اين تحولات طبيعي اند. هر سال پاييز كه مي رسيد آنقدر اين روستا شلوغ مي شد و كارگران غريبه و ماشين هاي كوچك و بزرگ در اينجا موج مي زد كه هر رهگذري را به تحير وامي داشت. انار عبدل آباد كه معمولا با كيلويي 600 تومان از باغداران در سر باغ خريداري مي شد به بازارهاي داخلي و خارجي صادر مي شد. كره جنوبي و ژاپن دو تا از كشورهاي عمده خريدار انار عبدل اباد بودند.
امسال هم پاييز آمد ولي خيلي بي سر و صدا، خيلي آرام؛ گويا پاييز خودش هم خجالت زده اين مردم است. گويا خودش هم طاقت نگاه كردن به چشمان كم رمق كشاورزان و دستان پرپينه و خالي باغداران بي باغ را ندارد.
پنجشنبه 11 مهر1387
دعوا در حرمسرا
امروز روز اول شوال است و عيد صيام. امروز را با در كردن 43 توپ به مناسبت چهل و سومين سال جلوس ما بر تخت سلطنت ايران زمين عيد فطر اعلام كرديم. امروز تمامي صاحب منصبان و خوانين به خدمت رسيدند و عرض ارادت نمودند و ما نيز همه را به خوردن كشك بادمجان دعوت كرديم. آشپزباشي عجب كشك بادمجاني درست كرده بود همه خوردند و تعريف كردند. نمي دانم تعريف اين پدرسوخته ها از روي صدق بود يا از خوف جان و جاه!
بعد از قيلوله ظهر ناگاه با صداي داد و فرياد و جيغ هاي زنان بيدار شديم و خاطر مباركمان مشوش شد. به خواجه هاي حرمسرا امر كرديم كه بروند و ببيند اين طائفه نسوان را چه پيش آمده است كه اينچنين جيغ هاي جگرخراش مي كشند.
معلوم شد كه بين انيس الدوله با جيران خانم كدورتي پيش آمده و به هم پريده اند. وقتي حرف هاي اين ضعيفه ها را شنيديم كلي خنديديم و كيف كرديم. گويا انيس الدوله به جيران خانم گفته است كه شاه شاهان مرا بيش از تو دوست دارد و در اين 15 سال ... . بماند كه قضيه محرمانه است. مليجك هم كه به همسران ما خنديده بود به سزاي عملش رسيد. دستور داديم ميرزا اتابك كه شلاق الدوله دربار نيز هست او را آنقدر با تازيانه بنوازد كه تا هفت روز نتواند بخندد.
فردا مي خواهيم به اتفاق رييس بلديه و عدليه بر ماشين دودي كه از فرنگ برايمان فرستاده اند سوار شويم و به زيارت شاه عبدالعظيم برويم ، كه خاطرات آن سفر را هم فردا خواهم نبشت.
سه شنبه 9 مهر1387
ناصرالدين شاه سعيدي
اگر من ناصرالدين شاه بودم يا ناصرالدين شاه من بود آنوقت دفترچه خاطرات شاه شهيد شايد اين گونه مي بود:
« امروز صبح بعد از غلت فراوان از رختخواب برخاستيم و با چشماني پف كرده برمركب اهنين ملقب به پرايد جلوس نموديم و اين درشكه بي اسب كه چون قالي سليمان حركت مي كرد ما را به محل اداره امور كشور رساند. امروز جناب ما خيلي سرحال بوديم به همين خاطر به دلاك باشي دستور داديم تا زلف مبارك را كوتاه نمايد و بعد از كاتب الممالك خواستيم كه به خدمت جناب ما برسد و اشعاري كه دوشينه بر بام قصر براي جيران خانم سروديم كتابت نمايد،
اي سيمبر سيمتن سيم فروش در راه رسيدن به شه خويش بكوش
ما پير شديم و تو هنوز برنايي هر چند كه دلبر 280 مايي
برخيز و بيا كنار اين شه
هر چه به ذهن مبارك فشار اورديم تا مصرع بعدي را به خاطر بياوريم ، چيزي به خاطر نيامد. به آشپزباشي و عمله مطبخ دستور داديم برايمان كنجد اعلا بپزند تا مگر فراموشي از ما زائل شود ولي افاقه نكرد؛ پس دستور داديم كه ملك الشعرا را به خدمت بياورند تا مصرع ديگر را بسرايد و كاتب الممالك كتابت نمايد. ملك الشعراي فلان فلان شده بعد از شنيدن شعر ما زير لب مي خنديد و مصرع دوم را اين چنين سرود:
برخيز و بيا كنار اين شه به به ، به به، به به (با لحن مهران الممالك مدير الدوله)
ما كه از لبخند و مصرع ناموزون ملك الشعراي دربار به خشم آمديم دستور داديم او را به اصطبل ببرند و 24 ساعت در آنجا در ميان چارپايان حبس كنند. ولي بين خودمان بماند مصرع بدي هم نگفت. امروز از بلاد فرنگ تلگرافي به محضر مبارك همايوني ما رسيد و در آن لويي شانزدهم از من و همسرم دعوت كرده كه براي تعطيلات تابستاني به آنجا برويم. ولي گويا اين لولوي نادان خبر ندارد كه پادشاه بدين جاه و جلال را يك همسر نباشد و شمار همسرانش از شمارش بيرون است. به ميرزا علي اكبر تلفنچي دستور داديم به لغت انگليش از او تعذر بخواهند و بگويند كه اعلي حضرت را تمايل به رفتن به بندر ورساي فرانس است و ديدن دلبركان موبور آن ديار ؛ تا مگر جناب ما را ارادتي به يكي از ان ملحده ها حاصل آيد و او را از عالم كفر خارج سازيم. حسين عليخان مخبرالسلطنه هم امروز شرفياب حضور همايوني ما شد و گفت ان شالله امسال مراسم آشپزان را در اردوي دوشان تپه تدارك خواهد ديد و همچنين خبر داد كه در بلاد فرنگ غذايي ساخته اند بيتزا نام و گفت اگر صلاح بدانيد امسال ما هم آن را بپزيم كه اين درخواست آن مردك چون خاطر جناب ما را مشوش ساخت دستور داديم كه توبره بر كله اش كشند و او را نيز با ملك الشعرا همخانه سازند.
امروز چون زياده از حد زحمت كشيديم براي رفع تكدر خاطر مبارك دستور داديم عمله طرب را بياورند تا ما را شاد سازند. بعد از اينكه رامشگران و نوازندگان زخمه بر سيم هاي تار زدند و مطرب السلطنه و رقاص الدوله مجلس چرخاني كردند چون جناب ما را خوش نيامد مطرب السلطنه و دار و دسته اش را نيز به اصطبل فرستاديم كه تا صبح با خران هم آواز شوند. به سوهان الدوله نيز فرموديم كه شمشير مينايي را سوهان كشد و تيز كند تا اگر اين روسهاي نامرد را نيمه شبي هوس فتح طهران افتد جناب ما اين خطر را از سر ملت دفع نماييم.
از قصبات و دهات هم خبر مي رسد كه رعايا را با بعضي از اميران دعوا شده ، آن اميران را هم به دربار احضار كرديم تا آنها هم امشب از ابيات نغز ملك الشعرا و دلقك بازي هاي مطرب السلطنه بي نصيب نمانند.»
....ادامه دارد
دوشنبه 8 مهر1387
7 تكنيك براي شيره ماليدن سر رييس !!!
1- سعي كنيد هنگام تردد در راهروهاي اداره هميشه پرونده زير بغل داشته باشيد:
به اين ترتيب به نظر، كارمند سختكوشي ميرسيد كه قرار است در جلسه مهمي شركت كند. كساني كه دستخالي اين طرف و آن طرف ميروند عاطل و باطل به نظر ميرسند و تصور عموم از كساني كه «روزنامه» زير بغل دارند اين است كه از زير كار در ميروند و به جاي آن وقت خود را صرف خواندن روزنامه و حل جداولش ميكنند.
2- براي اين كه به نظر برسد سرتان شلوغ است:
از رايانه استفاده كنيد. استفاده از رايانه درنگاه خيلي از كساني كه چشمشان به شما ميافتد مترادف «كار» است در حالي كه شما ميتوانيد فرصت را مغتنم شمرده و ايميلهاي شخصي خود را دريافت و ارسال نماييد، چت كنيد، در مورد موضوعات مورد علاقه خود search نماييد، وبلاگها و سايتهاي مورد علاقه خود را نگاه كنيد و بدون اينكه ذرهاي كار انجام داده باش?د حسابي خوش بگذرانيد و اگر زماني توسط رييستان گير افتاديد (كه حتما گير ميافتيد) بهترين دفاع اين است كه ادعا كنيد در حال يادگيري نرمافزار جديدي هستيد كه به نوعي به كارتان مرتبط است.
3- ميز كارتان را به هم بريزيد:
اطراف خودتان را حسابي با اسناد، جزوات و اوراق پركنيد. در نگاه افراد حجم كاري كه ديده ميشود مهم است.
اگر ميدانيد قرار است كسي در دفتر كارتان در مورد كارش با شما ديدار داشته باشد اسناد و مدارك مربوط به او را در ميان اوراق خود گم وگور كنيد و بعد در حضور او دنبالشان بگرديد.
4- از منشي تلفني استفاده كنيد و حتيالمقدور به تماسها پاسخ ندهيد:
افراد براي اين كه چيزي به شما بدهند با شما تماس نميگيرند، آنها تماس ميگيرند تا شما برايشان كاري انجام دهيد و فقط بلدند براي شما دردسر بسازند و اين منصفانه نيست!!!!
5- ظاهري آشفته و پريشان داشته باشيد:
ظاهر پريشان شما رييستان را متقاعد ميكند كه سر شما حسابي شلوغ است.
6- كاري كنيد كه به نظر برسد تا ديروقت كار ميكنيد:
هميشه دير دفتر را ترك كنيد به خصوص زماني كه رييستان در اداره است.
ميتوانيد از اين فرصت براي خواندن مجلات، كتابها و سرگرميهاي اين چنيني كه هميشه قصد مطالعهشان را داشتيد ولي فرصت نكردهايد استفاده كنيد.
7- آه بكشيد:
زماني كه افراد زيادي اطرافتان هستند وانمود كنيد داريد به سختي كار ميكنيد و بعد با صداي بلند طوري كه همه بشنوند آه بكشيد. تصور حجم بالاي كاري كه داريد انجام ميدهيد آنها را تحت تاثير قرار خواهد داد.
دوشنبه 8 مهر1387
كتاب زندگينامه احمدي نژاد!!
روزنامه مالايي زبان "رپوبليكا" چاپ اندونزي در شماره روز گذشته خود كتاب "احمدي نژاد، داوود در ميان خشم جهان جالوت" را به بهانه چاپ سوم آن معرفي كرد. 
اين روزنامه نوشت: تنها در زمان كمي، احمدي نژاد دنيا را به خود جذب كرد، وي يكي از معدود روساي جمهوري است كه در برابر آمريكا ايستادگي ميكند.
"احمدي نژاد در سال ۲۰۰۳به عنوان شهردار تهران انتخاب شد، از همان زمان بود كه جانبداري از حقوق مردم در شيوه مديريت احمدي نژاد بچشم مي خورد."
رپوبليكا افزود: زماني كه او شهردار تهران بود حتي از پوشيدن لباس رفتگرها و جارو كردن خيابانهاي تهران هراسي نداشت.
اين روزنامه در پايان مينويسد: در كتاب "احمدي نژاد، داوود در ميان خشم جهان جالوت" تنها از زندگينامه رييس جمهوري ايران سخن به ميان نيامده است بلكه اين كتاب چگونگي پيروزي انقلاب اسلامي ايران در سال ۱۹۷۹را نيز شرح ميدهد.
كتاب " احمدي نژاد، داوود در ميان خشم جهان جالوت " كه چند ماه قبل به همت انتشارات ميزان وارد بازار كتاب اندونزي شده بود، به چاپ سوم رسيد.
در مقدمه اين كتاب كه توسط گروه مولفان به زيور طبع آراسته شده است ، "روزيانا سيلالاحي" ، سردبير شبكه تلويزيوني خصوصي SCTVاندونزي ، احمدي نژاد را رهبري متواضع با شمايل شرقي، سخت كوش ، آرمانگرا و سادهزيست توصيف كرد.
در بخشي از اين كتاب با اشاره به سوابق آقاي احمدي نژاد از وي به عنوان دانشجوي انقلابي در رژيم شاه ، رزمنده زمان دفاع مقدس ، استاندار اردبيل ، شهردار تهران و در نهايت بعنوان رييس جمهوري منتخب مردم ياد ميشود.
متن كامل نامه رييس جمهوري اسلامي ايران به جورج بوش و مصاحبه احمدي نژاد با مجله اشپيگل ، بخشهاي ديگري از اين كتاب را تشكيل ميدهد.
در ديگر صفحات اين كتاب "كوسمايانتو كاديمن" وزير پژوهش و فناوري اندونزي سخنان احمدي نژاد در اندونزي را نقل ميكند:
"اگر استفاده از تكنولوژي هستهاي اشتباه ميباشد و ما نبايد از آن استفاده كنيم پس چرا شما كشورهاي مستبد از آن استفاده ميكنيد؟ و بلعكس اگر استفاده از انرژي هستهاي براي شما خوب ميباشد پس چرا ما نبايد از آن استفاده كنيم؟"
وزير اندونزيايي در ادامه ميافزايد: آيا همچنان كشوري وجود دارد كه بتواند در برابر آمريكا ايستادگي كند؟ پاسخ اين سوال آري است ، يكي از آن چند كشور، ايران به رياست محمود احمدي نژاد ميباشد.
" سخنان متعدد وي ( احمدي نژاد) درباره فناوري هستهاي و اسراييل خشم مستبدان را بهمراه داشته است ولي احمدي نژاد هنوز پابرجا و استوار است." در بخش ديگري از اين كتاب ، ديدگاه شخصيتهاي اندونزيايي درباره رييس جمهوري ايران آورده شده است.
"مصطفي عبدالرحمن" خبرنگار كومپاس و ساكن خاورميانه معتقد است: احمدي نژاد به دليل اينكه توانسته است به يك نماد مبارزه با سياستهاي يكجانبه غرب تبديل شود، در دنياي اسلام به شهرت خاصي دست پيدا كرده است.
"او يادآور سوكارنو رييس جمهوري اسبق اندونزي در سالهاي ۱۹۶۰و همچنين ماهاتير محمد نخست وزير سابق مالزي در سالهاي ۱۹۹۰است."
"ازيوماردي آزرا" استاد تاريخ و رييس دانشگاه شريف هدايتالله معتقد است " همانطور كه در اين كتاب آمده است احمدي نژاد نماد مبارزه با يكجانبه گرايي است."
" رضا سيهبودي" محقق موسسه تحقيقات اندونزي و تحليلگر مسايل خاورميانه مينويسد: شخص احمدي نژاد انساني بيآلايش و نزديك با مردم است. او توانايي آن را دارد تا تمامي دلها را با خود همراه كند.
"زولكارنائين لوبيس" رييس دانشگاه دولتيدر شهر مدن و نويسنده اندونزيايي معتقد است " تصميمات و اقدامات احمدي نژاد بايد الگويي شود كه چگونه يك رهبر دل مردمش را بدست ميآورد و همچنين چگونه يك رهبر از شان و عزت ملت خود دفاع ميكند.
دوشنبه 8 مهر1387
ناگفتههاي زندگي شهريار از زبان دخترش
شهرزاد بهجت تبريزي در گفتگو با (جادههاي سبز)، ناگفتههايي از زندگي خصوصي پدرش (شهريار) را بر زبان آورد، او
ميگويد: پدر در سال 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد، مردي متمول و از وكلاي درجه يك تبريز بود كه گرسنگان بيشماري از خوان كرم او سير ميشدند... او ميگويد: پدرم اولين شعرش را در چهار سالگي سروده و آن زماني بود كه مستخدمشان به نام (رويه) براي ناهارش، آبگوشت تهيه كرده بود. پدرم درباره خاطرات ايام كودكياش ميگويد: روزي با بچههاي محل مشغول بازي بودم، پس از مراجعت به خانه به درخت بزرگي كه در وسط حياط خانه بود، خيره شدم و شروع به خواندن شعر كردم. سخناني موزون كه نميدانستم چگونه به مغز و زبان من ميآمدند كه ناگهان پدرم مرا صد اكرد، به صداي بلند پدرم برگشتم، با حالتي تعجبآميز پرسيد: اين اشعار را از كجا ياد گرفتي؟ گفتم: كسي يادم نداده، خودم ميگويم. ابتدا باور نكرد اما پس از اينكه مطمئن شد، در حالي كه صدايش از شوق ميلرزيد با صداي بلند، مادرم را صدا كرد و گفت: بيا ببين چه پسري داريم! يك بار هم در هفت سالگي شعر گفت، زماني كه مانند بيشتر بچهها از حرف مادر خود سرپيچي كرده و به حرف او گوش نداده بود.
من گنهكار شدم واي به من
مردم آزار شدم واي به من!
شهرزاد بهجت تبريزي در ادامه ميگويد: پدرم در سال 1300 به تهران رفته و تحصيلاتش را در دارالفنون ادامه داد، تا اينكه در سال 1303 وارد مدرسه طب شد و مدت پنج سال در اين دانشكده به تحصيل مشغول بود، اما عشق و روحيه مخصوصش كه با پزشكي سازگار نبود، او را از ادامه تحصيل باز داشت.
شهريار در سال 1316 پدرش را از دست ميدهد، در همين اوان، برادر بزرگش (عمويم) از دنيا ميرود و سرپرستي چهار فرزند، برعهده شهريار ميشود، پس از اينكه بچههاي برادرش بزرگ شدند و مادربزرگ هم از دنيا ميرود، او تنها خانهاي را كه در تهران داشته با وسايلش به بچههاي برادرش بخشيده و تنها با يك جامهدان لباسهايش به تبريز ميآيد و با مادرم كه در واقع (نوه) عمهاش محسوب ميشد، در سال 1333 و در سن 48 سالگي ازدواج كرد. شهرزاد ميگويد: پدرم پس از ازدواج در تبريز با شراكت خواهرش خانهاي خريد كه در اين خانه من به دنيا آمدم و سپس بعد از گذشت زماني، خانهاي براي خود خريده است.
من فرزند ارشد او هستم و تا آنجا كه يادم ميآيد در ايام كودكي در تمام گردشها و يا شب شعرهايي كه ميرفت، حتي در رسميترين آنها، مرا همراه خويش ميبرد. من آنقدر با پدرم مانوس بودم كه زماني كه كنار او بودم، سراغ مادر را نميگرفتم، او بسيار مرا دوست داشت. پس از من به فاصله سه سال، خواهرم مريم و دو سال بعد از او برادرم هادي به دنيا آمد.هرگاه كه با او به جمعي ميرفتم، همه براي او دست ميزدند، هميشه به خود ميگفتم كه چرا براي پدرم آنقدر كف ميزنند، چرا براي پدر ديگر بچهها كف نميزنند؟
شهرزاد ميگويد: يك روز هم يادم هست كه با پدر به در خانهاي رفتيم، در كوچه پس كوچههاي تنگ تبريز، او آنقدر گريه كرد كه حد نداشت، به پدر گفتم: براي چه گريه ميكني و او در پاسخ گفت: براي پدرم، من 14 سال را در اين خانه قديمي زندگي كردم. او همان شب شعر (در جستجوي پدر) را سرود.
دوشنبه 8 مهر1387
خيام 3
ما لعبتگانيم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
دوشنبه 8 مهر1387
خيام 2
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نيز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
دوشنبه 8 مهر1387
خيام
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود
یکشنبه 7 مهر1387
عمو قناد و فيتيله ها

امروز هفتم مهر است يعني از آغاز شروع به كار مدارس هفت روز مي گذرد ولي با اين وجود بسياري از دانش آموزان بويژه دانش آموزان دبيرستاني و پيش دانشگاهي و دانشجويان سال تحصيلي خود را آغاز نكرده اند. بنا بر ادعاي بسياري كشور ما يكي از كشورهايي است كه بيشترين تعطيلات را داراست ؛ ولي شايد يكي از تنبل ترين كشورها هم در شروع باشيم. من كه در آموزش و پرورش خدمت مي كنم هر ساله شاهد هستم كه مدارس عملاً دو هفته كه از مهر مي گذرد شروع به فعاليت جدي مي كنند و دو هفته به امتحانات بچه ها فرجه يا درس آزاد مي خواهند و به مدرسه نمي آيند و يك هفته بعد از امتحانات و دو هفته قبل از عيد و يك هفته بعد از سيزده بدر و دو هفته مانده به خرداد و ... .
خلاصه سرتان را بدرد نياورم ما يا در تعطيلي هستيم يا در بين التعطيلي!! و همه با خوشحالي مي خوانيم : فيتيله جمعه تعطيله؛ فيتيله شنبه بين التعطيله؛
امسال اداره آموزش و پرورش شهر ما مجوز تاسيس پژوهشسراي دانش اموزي را گرفته است و من هم شده ام مسؤلش ، و ان شاالله بايد با تلاش و پشتكار و توكل اين پژوهشسرا را راه اندازي نمايم.
یکشنبه 7 مهر1387
خسرو معتضد
معلم تاریخی که هر شب در تلویزیون به ما درس می دهد را بهتر بشناسیم.
خسرو معتضد در سال 1321 در تهران متولد شد. پدرش سرهنگ دکترمعتضد و مادرش از خانوادههای معروف در گیلان بود.
وی دوره ابتدایی را در مدارس «طهوری» و «طوسی» تهران و دوره دبیرستان را در دبیرستانهای «نمونه تهران»، «ادیب»، «بامداد» و «بوعلی سینا» گذراند. معتضد بعد از اخذ دیپلم وارد دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران و در سال 1344 در رشته تاریخ و جغرافیا، موفق به اخذ مدرک کارشناسی شد. وی بعد از وقفهای کوتاه، -به دلیل انجام خدمت سربازی- در سال 1349، کارشناسی ارشد خود را در همان رشته و از همان دانشگاه کسب کرد.
معتضد از 16 سالگی به نویسندگی در مطبوعات روی آورد و فضای خاص سال های 1329 تا 1332 -همزمان با جنبش ملی کردن نفت- او را به مسایل سیاسی و تاریخی علاقهمند کرد. اولین برنامههای رادیویی او از رادیو تهران در سال 1337 پخش شد. در سال های بعد، به نویسندگی در مطبوعات و در رادیو و تلویزیون پرداخت و پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به کار خود ادامه داد. معتضد در ابتدای کار خود در رادیو، حدود 20 نمایشنامه و سریال رادیویی عرضه کرد و در طول آن سالها، پس از پایان تحصیلات دوره کارشناسی، سردبیری مجلات «بدیع»، «ترقی»، «پژوهشگر»، «بندر و دریا»، «کهکشان» و «دور دنیا» را برعهده گرفت. مقالات وی طی 20 سال گذشته، در مجلات «کهکشان»، «دور دنیا»، روزنامه اقتصادی «آسیا»، روزنامه سیاسی «اعتماد»، هفته نامه «امید جوان»، ماهنامه «پیام ایران خودرو»، ماهنامه «صنعت حمل و نقل»، فصل نامه «سفر»، ماهنامه «مناطق آزاد» و اخیرا نشریه هفتگی «سلامت» و نشریه هفتگی «سپید» (در زمینه تاریخ پزشکی) به چاپ رسیده و میرسند.
خسرو معتضد، در سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، دورههای کوتاه آموزش رسانهای را در کشورهای فیلیپین، مالزی و تایلند با بورسیه یونیسف گذراند.
وی طی ماموریتی از طرف سازمان رادیو و تلویزیون وقت- پیش از انقلاب اسلامی -اسلایدها و فیلمهای مستند تاریخ معاصر ایران را در «ویز نیوز» و «کرونوس» (اوفا) انگلیس و آلمان، یافت و به ایران انتقال داد.
از سال 1375 برنامههای مستند تاریخ او با عنوان «فرازهایی از تاریخ معاصر»، «قرن پرماجرا» و «از نگاه تاریخ» و اخیرا «پلی به گذشته» از شبکههای داخلی و بینالمللی سیما پخش شده و میشوند. معتضد در حال حاضر، دست اندرکار تهیه سلسله برنامههای تاریخی رادیویی و تلویزیونی برای شبکههای مختلف صدا و سیماست.
بین سالهای 1366 تا 1386 یکصد و چهارده عنوان کتاب و رمان تاریخی و سلسله مقالات از سوی انتشارات، جان زاده، توسعه کتابخانههای ایران، البرز، پیکان، دور دنیا، شهر آب، علمی، زرین، جاویدان، گلریز، موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، نشر ثالث، نشر قطره، روایت، مرکز تحقیقات و پژوهشهای ناجا و شرکت تجار کیش به چاپ رسیده یا زیر چاپاند.
شنبه 6 مهر1387
پيام مشاور
بكوشيد دوست داشتنى ها را به دست آوريد
و گرنه
|
|
مجبوريد آنچه را به دست آورده ايد، دوست بداريد .
پنجشنبه 4 مهر1387
زندگينامه آلبرت انيشتين

مقدمه
اين سخن بسيار گفته شده است كه براي پي بردن به ساختمان پر كاهي با عمق و دقت، بايد جهان را به درستي شناخت؛ امّا آن كس كه بتواند با چنين عمق و دقتي به ساختمان پر كاهي پي برد، در هيچ يك از امور جهان نكته تاريكي نخواهد يافت. من شرح حال و زندگي انيشتن را نه براي رياضدانان و نه براي فيزيكدانان، نه براي اهل فلسفه، نه براي طرفداران استقلال يهود، بلكه براي آن كساني كه مي خواهند چيزي از جهان پر تناقض قرن بيستم درك كنند بيان مي کنم و اينك شرح حال زندگي او از كودكي تا پايان عمر: آلبرت انيشتين در چهاردهم مارس 1879 در شهر اولم كه شهر متوسطي از ناحيه و ورتمبرگ آلمان بود متولّد شد. امّا شهر مزبور در زندگي او اهميتي نداشته است. زيرا يك سال بعد از تولّد او خانواده وي از اولم عازم مونيخ گرديدند.
پدر آلبرت، هرمان انيشتين كارخانه كوچكي براي توليد محصولات الكترو شيميايي داشت و با كمك برادرش كه مدير فني كارخانه بود از آن بهره برداري مي كرد. گر چه در كار معاملات بصيرت كاملي نداشت. پدر آلبرت از لحاظ عقايد سياسي نيز مانند بسياري از مردم آلمان گرچه با حكومت پروسي ها مخالفت داشت امّا امپراطوري جديد آلمان را ستايش مي كرد و صدر اعظم آن «بيسمارك» و ژنرال «مولتكه» و امپراطور پير يعني «ويلهم اول» را گرامي مي داشت. مادر انيشتين كه قبل از ازدواج پائولين كوخ نام داشت، بيش از پدر زندگي را جدي مي گرفت و زني بود اهل هنر و صاحب احساساتي كه خاصّ هنرمندان است و بزرگترين عامل خوشي او در زندگي و وسيله تسلاي وي از علم روزگار، موسيقي بود.
آلبرت كوچولو به هيچ وجه كودك اعجوبه اي نبود و حتّي مدّت زيادي طول كشيد تا سخن گفتن آموخت به طوري كه پدر و مادرش وحشت زده شدند كه مبادا فرزندشان ناقص و غير عادي باشد؛ امّا بالاخره شروع به حرف زدن كرد؛ ولي غالباً ساكت و خاموش بود و هرگز بازيهاي عادي را كه مابين كودكان انجام مي گرفت و موجب سرگرمي كودك و محبّت في ما بين مي شود را دوست نداشت.
آلبرت مرتباً و هر سال از پس سال ديگر طبق تعاليم كاتوليك تحصيل كرد و از آن لذّت فراوان برد و حتّي در مواردي از دروس كه به شرعيات و قوانين مذهبي كاتوليك بستگي داشت چنان قوي شد كه مي توانست در هر مورد كه همشاگردانش قادر نبودند به سؤالهاي معلّم جواب دهند، او به آنها كمك مي كرد.
انيشتين جوان در ده سالگي مدرسه ابتدايي را ترك كرد و در شهر مونيخ به مدرسه متوسطه «لوئيت پول» وارد شد. در مدرسه متوسطه اگر مرتكب خطايي مي شدند راه و رسم تنبيه ايشان آن بود كه مي بايست بعد از اتمام درس، تحت نظر يكي از معلّمان، در كلاس توقيف شوند و با در نظر گرفتن وضع نابهنجار و نفرت انگيز كلاسهاي درس، اين اضافه ماندن شكنجه اي واقعي محسوب مي شد.
ذوق هنري
ذوق هنري انيشتين چنان بود كه وقتي پنج ساله بود، روزي پدرش قطب نمايي جيبي را به وي نشان داد خاصّيت اسرار آميز عقربه مغناطيسي در كوك تأثير عميقي گذاشت. با وجود آنكه هيچ عامل مرئي در حركت عقربه تأثيري نداشت، كودك چنين نتيجه گرفت: در فضاي خالي بايد عاملي وجود داشته باشد كه اجسام را جذب كند.
وقتي كه انيشتين پانزده ساله بود، حادثه اي اتفاق افتاد كه جريان زندگي او را به راه جديدي منحرف ساخت: هرمان پدر او در كار تجارت خويش با مشكلاتي مواجه شد و در پي آن صلاح را در آن ديدند كه كارخانه خود را در مونيخ بفروشند و جاي ديگري را براي كسب و كار خود ترتيب دهند. از آن جا كه وي خوش بين و علاقمند به كسب لذّتها بود، تصميم گرفت كه به كشوري مهاجرت كند كه زندگي در آن با سعادت بيشتري همراه باشد و به اين منظور ايتاليا را انتخاب كرد و در شهر ميلان مؤسسه مشابهي را ايجاد كرد. هنگامي كه وارد شهر ميلان شدند آلبرت به پدر خود گفت كه قصد دارد تابعيت كشور آلمان را ترك گويد. آقاي هرمان به وي تذكر داد كه اين كار زشت و نابهنجار است.
ادامه مطلب
پنجشنبه 4 مهر1387
شفیعی كدكني

زندگينامه
دكتر محمد رضا شفیعی كدكني در سال 1318 ﻫ. ش در كدكن از روستاهاي قديمي بين نيشابور و تربت حيدريه به دنيا آمد. او تحصيلات ابتدايي و دوره متوسطه را در مشهد گذراند و از آن پس وارد دانشكده ادبيات دانشگاه مشهد شد و به تحصيل پرداخت و ليسانس خود را در اين رشته دريافت كرد. دكتر شفيعي، همزمان با تحصيلات متوسطه و دانشگاهي در حوزه علميه مشهد به تحصيل علوم ادبي و عربي پرداخت و ادبيات عرب را نزد اساتيد معظم اين حوزه فراگرفت. او در زماني كه در مشهد به تحصيل اشتغال داشت از اعضاي موثر و فعال انجمنهاي ادبي به شمار مي رفت و از همان آغاز نوجواني آثارش در مطبوعات خراسان با نام مستعار ش م سرشك به چاپ مي رسيد. در سالهاي بعد از 1332 ﻫ. ش با همكاري تني چند از جوانان شاعر و اهل ادب انجمن ادبي تشكيل دادند كه بيشتر طرفداران شعر نو و ادبيات داستاني و ترجمه ادبيات فرنگي بودند كه دكتر علي شريعتي نيز از جمله اعضاي آن انجمن بودند. استاد شفيعي پس از عزيمت به تهران در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران دوره فوق ليسانس خود را گذراند و سپس دوره دكتراي زبان و ادبيات عرب را نيز پشت سر گذاشت. او مدتي در بنياد فرهنگ ايران و كتابخانه مجلس سنا به كار اشتغال ورزيد و سپس به عنوان استاد دانشكده ادبيات تهران در رشته سبك شناسي و نقد ادبي به كار مشغول شد. دكتر شفيعي همچنين مدتي را بنا به دعوت دانشگاههاي آكسفورد انگلستان و پرينستون آمريكا به عنوان استاد به تدريس و تحقيق اشتغال داشت. از دكتر شفيعي تا كنون دهها نوشته و مقاله و تأليفات بسياري به چاپ رسيده است.
ويژگي سخن
دكتر شفيعي از استادان بارز و متبحر ادبيات معاصر ايران و از محققين بزرگ به شمار مي رود كه در نقد شعر و ادب فارسي صاحب نظر است و در شعر و شاعري نيز مقام والايي دارد و صاحب سبك و شيوه خاصي است كه او را به عنوان شاعري پيش رو مي شناسند و يكي از ويژگيهاي شخصيتي دكتر شفيعي اين است كه وي در محافل ادبي به ندرت ظاهر مي شود و بيشتر در انزواي اهل ادب به سر مي برد.
معرفي آثار
آنچه كه از آثار و تاأليفات دكتر شفيعي به چاپ رسيده است عبارتند از: زمزمه ها، شب خواني، از زبان برگ، در كوچه باغهاي نيشابور، از بودن و سرودن، مثل درخت در شب باران، بوي جوي موليان، صور خيال در شعر فارسي، موسيقي شعر، ادوار شعر فارسي، شعر معاصر عرب، گزيده غزليات شمس، حزين لاهيجي زندگي و زيباترين غزلهاي او، شاعر آينه ها، بيدل و سبك هندي، اسرار التوحيد از محمد بن منور، حالات و سخنان ابو سعيد، ابو روح ميهني، مختار نامه، مجموعه رباعيات عطار، مرموزات اسدي در مرموزات داودي نجم الدين رازي، ترجمه تصوف اسلامي و رابطه انسان و خدا از نيكلسون و بسياري ديگر كه نامي از آنها نبرديم.
پنجشنبه 4 مهر1387
اسماعیل فصیح
منبع:سعيد كمالي دهقان؛ روزنامه اعتماد
http://sibegazzade.com/main/?p=92

اگر قرار باشد يكي از پركارترين و در عين حال كم حاشيهترين نويسندگان معاصر را نام ببريم، اسماعيل فصيح بيشك يكي از اولين ايشان خواهد بود. نويسندهاي كه برخلاف تيراژ چشم گير كتابهايش در گير و دار اين سالهاي ادبيات ايران، بجز يكباري كه در سال ۱۳۷۲ با مجله «كلك» گفتوگو كرده، تن به مصاحبه نداده و در بين دوستداران ادبيات به گوشه گيري معروف است و كمتر كسي است كه از زندگي و تجربياتاش خبر دارد. انزواي ادبي فصيح شايد دو عامل عمده داشته باشد، يكي درد و رنج بسياري كه در ساليان اول اقامتاش در ايالات متحده از مرگ همسرش كشيد و ديگري دوري از وابستگيهاي حزبي و جناهي و زد و بندهاي ادبي. دلايلي كه باعث شده فصيح از محافل ادبي ايران دوري كند و به جاي آن تنها بنويسد. انزواي بيش از حد فصيح، هر چند باعث شده تنها به مهمترين خواسته و علاقهاش يعني نوشتن بپردازد و نويسندهي پركاري باشد، او را تا حدي از فضاي ادبي كشور دور كرده و تبديل شده به نقطهي مشتركي كه منتقدان آثار فصيح روي آن انگشت ميگذارند و معتقدند به همان دلايل نسل امروز كمي از اسماعيل فصيح و آثارش فاصله گرفته است.
اسماعيل فصيح كه دوستان نزديك و اعضاي خانواده «ناصر» صداياش ميزنند، دربارهي كودكيهايش ميگويد: «سال ۱۳۱۳ به دنيا آمدم و فرزند دهام خانواده ارباب حسن بودم كه در محلهي درخونگاه تهران زندگي ميكرديم. پدرم نزديك سه راه شاپور مغازهي خواربار فروشي داشت و نزديك چهارراه گلوبندك هم خانهاي داشت كه داراي دو حياط بزرگ بود و شامل اتاقهاي زيادي ميشد و برادرهاي بزرگم كه ازدواج كرده بودند در آنجا زندگي ميكردند. خواهرم هر از چند گاهي كتابهاي مختلفي ميگرفت و برايام ميخواند، مثل كتابهاي الكساندر دوما. پس از آن كه ارث پدر بين فرزندانش تقسيم شد، من سهمي نخواستم. مادرم به من ۳۲۰۰ تومان كمك كرد و با همان پول رفتم آمريكا.»
ادامه مطلب
چهارشنبه 3 مهر1387
شعري از اخوان ثالث درباره دفاع مقدس
جنگ که علیه ایران شروع شد همه برای دفاع از کشور یکی شدندِ .جدا از سلایق و احزاب و انگ ها و رنگ ها. هدف دفاع از سرزمین و ناموس و شرف ایران و ایرانی بود. و چه خوش درخشیدند جوانان و پیران و میانسالان و کودکان. با قلک و اسلحه و ...

گرچه ميبافند بهرِ شيرها زنجيرها
بگسلند آخر همه زنجيرها را شيرها
اين دليرانِ نكو با بد چه جنگي ميكنند
همچو جنگِ شيرها با تير و با شمشيرها
تيرهاشان باد يارب، كاري و دشمنفكن
سينههاشان ايمن از آسيبِ تيغ و تيرها
چهرههاشان پيش از شهادت ديدهام، هم بعد از آن
بود خشمآلود و آنگه راحت آن تصويرها
اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است
زيرها بس گر زِبَر گردد، زِبَرها زيرها
نامشان چون تاجِ فخري بر سرِ اين كشور است
خامه زرّين نويسد اين به خطّ ميرها
خيره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان
ميگذارد بر زمينِ زنده هم تأثيرها
اي دليرانِ وطن، با «زنده باد ايران» به پيش!
شورِ ايمانْتان فزونتر باد و زور از شيرها
گرچه من مَزْدُشتِيمَ، امّا به زندان نيز هم
ميگرفتم وجد و حال از شورِ اين تكبيرها
عنترك صدّام را با دار و دسته بُزدلش
بر فرازِ دار رقصانيم، با زنجيرها
روستا و شهر و باغ و خانه ويران ميكنند
روبهان، وانگه گريزند از نبرد شيرها
سنگدل شيرند و تضعيفِ جوانان كارشان
ريشهشان از خاك بركن، يا رب از آن زيرها
خاكِ خود را پس بگيريد، اي دليرانِ وطن
از جهانخوارانِ غرب و شرق و اين اكبيرها
اين دغل دو نانِ دشمن را برانيد از وطن
با قويتر رزمها و برترينها تدبيرها
ملكِ خوزستان و ديگر جايها گر شد خراب
باز آبادان شود، با بهترين تعميرها
اي جوانان، فتحِ فرجامين بود آنِ شما
ميخورم سوگند بر پيغمبران و پيرها
اين شهيدان، زخميان را بيند آيا آسمان؟
كر شود گوشِ زمين از صيحهي آژيرها
غم مخور «امّيد» بيشك بِگُسلد آخر زهم
گرچه ميبافند بهرِ شيرها زنجيرها
چهارشنبه 3 مهر1387
اندر مزایای بی اینترنتی

در اين يك ماه بي اينترنتي (بعد از پنج سال با اينترنتي) كه باالجبار صورت گرفت به برخي از مزاياي بي اينترنتي يا افلاين بودن مداوم پي بردم. كه از آن جمله مي توان به مطالعه بيشتر اشاره كرد. من در اين مدت موفق به خواندن چند كتاب شدم كه يكي از آنها كتاب «مكتب در فرآيند تكامل» تاليف آقاي سيد حسن مدرسي طباطبايي و ترجمه هاشم ايزدپناه است. اين كتاب به سير تطور مباني فكري تشيع در سه قرن نخست هجرت مي پردازد. نويسنده كتاب كه يك روحاني تحصيل كرده حوزه علميه قم و دانشگاه اكسفورد انگلستان است و هم اكنون نيز استاد دانشگاه پرينستون آمريكا مي باشد، در اين كتاب با عنوان فرعیِ «نظری بر تطور مبانی فکری تشیع در سه قرن نخستین»، ترجمهی کتاب «بحران و تثبیت در دوره تکوینی اسلام شیعی؛ ابوجعفر ابن قبه رازی و سهم او در اندیشهی شیعیِ امامی» است که در سال 1993 از سوی انتشارات داروین در شهر پرینستون منتشر شد.[۱] ظاهراً هاشم ایزدپناه کتاب را در همان سالها به فارسی ترجمه کرد و نسخههای کپیشدهی آن حتی در شهر قم دست به دست میگشت.
سرانجام ویرایش جدید این کتاب با ترجمه « هاشم ایزد پناه » و مقدمه جدید مولف در سال ۱۳۸۶ با مجوز وزارت ارشاد، به طور عمومی و رسمی منتشر شد و در صدر جدول کتابهای پرفروش قرار گرفت. آنچنانکه از چاپ اول در مهر ۸۶ به چاپ سوم در آذرماه ۸۶ رسید.
چاپ این کتاب با اجازه وزارت ارشاد دولت احمدی نژاد تعجب بسیاری را برانگیخت. اگرچه صاحبنظران دینی تاکنون در شیوه نقد و پژوهش وی اشکالی وارد نیاوردهاند، اما موضوع مورد تحقیق وی، همانطور که خودش نیز بدان اشاره کرده، بسیار حساس و جنجال برانگیز میتواند باشد.
سید حسین مدرسی در مقدمه ویرایش جدید کتاب مینویسد:
اصل انگلیسی كتاب بدین گونه بیست سالی پیش ازاین، برای حال و هوایی دیگر و در پاسخ به نیازی در شرایط زمانی و مكانی و فرهنگی خاص تدوین شده بود. در آغاز بر این باور بودم كه به خاطر همین مسائل جنبی مطرح شده در كتاب، برگردان فارسی آن سودمند نیست چه برخی از مباحث زمینه ساز تدوین آن در جوامع ما مطرح نبود و تحریك ساكن، موجبی نداشت. حتی وقتی كتاب به هر صورت در امریكا ترجمه شد خوشدل بودم كه در ایران جز چند نسخه بسیار معدود[زیراکس]، چیزی از آن در دسترس قرار نگرفت... بر سر هم، اكنون پس از گذشت سالها به نظر میرسد كه دیگر آن ملاحظات پیشین، زمینهای ندارد.
سه شنبه 2 مهر1387
كدو قلقله زن
يكي داشت؛ يكي نداشت. پيرزني سه تا دختر داشت كه هر سه را شوهر داده بود و خودش مانده بود تك و تنها.
روزي از روزها از تنهايي حوصله اش سر رفت. با خودش گف «از وقتي دختر كوچكترم را فرستاده ام خانة بخت, خانه ام خيلي سوت و كور شده, خوب است بروم سري بزنم به او و آب و هوايي عوض كنم.»
پيرزن پاشد چادرچاقچور كرد؛ عصا دست گرفت و راه افتاد طرف خانة دختر تازه عروسش كه بيرون شهر, بالاي تپه اي قرار داشت.
چشمتان روز بد نبيند! از دروازة شهر كه پا گذاشت بيرون گرگ گرسنه اي جلوش سبز شد. پيرزن تا چشمش افتاد به گرگ, دستپاچه شد و سلام بلند بالايي كرد.
گرگ گفت «اي پيرزن! كجا مي روي؟»
پيرزن گفت «مي روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
گرگ گفت «بي خود به خودت زحمت نده. چون من همين حالا يك لقمه ات مي كنم.»
پيرزن گفت «يك لقمه پوست و استخوان كه سيرت نمي كند؛ بگذار برم خانة دخترم؛ چند روزي خوب بخورم و بخوابم, تنم گوشت تر و تازه بيارد و حسابي چاق و چله بشوم, آن وقت من را بخور.»
گرگ گفت «بسيار خوب! اما يادت باشد من از اينجا جم نمي خورم تا تو برگردي.»
پيرزن گفت «خيالت تخت باشد. زود برمي گردم.» و راه افتاد. چند قدم كه رفت پلنگي, مثل اجل معلق پريد جلوش و پرسيد «كجا مي روي پيرزن؟»
پيرزن از ترس جانش تعظيم كرد و گفت «مي روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
پلنگ گفت «زحمت نكش؛ چون من خيلي گرسنه ام و همين حالا بايد تو را بخورم.»
پيرزن گفت «يك لقمه پيرزن كجاي شكمت را پر مي كند؟ بگذار برم خانة دخترم, چند روزي خوب بخورم و خوب بخوابم, حسابي چاق وچله بشوم, آن وقت برمي گردم اينجا, من را بخور.»
پلنگ گفت «بدفكري نيست. تا تو برگردي, من دندان رو جگر مي گذارم و همين دور و بر مي پلكم.»
پيرزن گفت «زياد چشم به انتظارت نمي گذارم؛ زود برمي گردم.»
و باز به راه افتاد؛ اما هنوز به خانة دخترش نرسيده بود كه شيري غرش كنان جلوش را گرفت. پيرزن از ترس سر جاش خشكش زد و اته پته كنان سلام كرد و جلو شير افتاد به خاك. شير گفت «كجا داري مي روي پيرزن؟»
پيرزن گفت «دارم مي روم خانة دخترم. چلو بخورم؛ پلو بخورم؛ مرغ و فسنجان بخورم؛ خورش متنجان بخورم؛ چاق بشوم؛ چله بشوم.»
شير گفت «نه. نمي گذارم؛ چون شكم من از گشنگي افتاده به غار و غور و همين حالا تو را مي خورم.»
پيرزن گفت «اي شير! تو سلطان جنگلي؛ دل و جگر گاو نر ران گورخر هم شكمت را سير نمي كند؛ تا چه رسد به من پيرزن كه يك چنگ پوست و استخوان بيشتر نيستم؛ صبر كن برم خانة دخترم, چند روزي خوب بخورم و بخوابم, حسابي چاق و چله بشوم و برگردم. آن وقت من را بخور.»
شير گفت «برو! اما زياد معطل نكن كه خيلي گشنه ام.»
پيرزن گفت «زياد چشم به راهت نمي گذارم.»
و راهش را گرفت رفت تا به خانة دخترش رسيد.
دختر و دامادش خوشحال شدند. وقت شام پيرزن را بالاي سفره نشاندند و پلو و خورش و ميوه و شربت جلوش گذاشتند و موقع خواب براش رختخواب ترمه پهن كردند.
پيرزن سه چهار روز خورد و خوابيد. وقت برگشتن به دخترش گفت «برو يك كدو تنبل بزرگ براي من بيار.»
دختر رفت كدوي بزرگي آورد.
پيرزن گفت «در جمع و جوري براي كدو بساز و توي كدو را خوب خالي كن.»
دختر پرسيد «براي چه اين كار را بكنم؟» پيرزن هر چه را كه موقع آمدن براش پيش آمده بود شرح داد و آخر سر گفت «وقتي خواستم برم, مي روم توي كدو؟ تو هم ببرم بيرون هلم بده و قلم بده.» دختر توي كدو را خوب خالي كرد. پيرزن رفت تو كدو و دختر كدو را برد بيرون و از سرازيري جاده قلش داد پايين.
كدو قلقله زن قل خورد تا رسيد نزديك شير. شير تا ديد كدو دارد مي آيد, پريد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
شير گفت «خيلي خوب.» و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك پلنگ. پلنگ تا ديد كدو دارد مي آيد, رفت جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
پلنگ هم گفت «خيلي خوب!»
و كدو را قل داد و ول داد.
كدو قل خورد و قل خورد تا رسيد نزديك گرگ.
گرگ تا ديد كدو دارد مي آيد, دويد جلو گفت «كدو قلقله زن! نديدي پيرزن؟»
كدو گفت «والله نديدم؛ بالله نديدم؛ به سنگ تق تق نديدم؛ به جوز لق لق نديدم؛ قلم بده؛ ولم بده؛ بگذار برم.»
گرگ صداي پيرزن را شناخت. گفت «سر من كلاه مي گذاري؟ تو همان پيرزني هستي كه قرار بود بخورمت. حالا رفته اي توي كدو.»
گرگ شروع كرد به سوراخ كردن كدو و همين كه از اين ور كدو رفت تو, پيرزن دركدو را ورداشت و از آن ور كدو آمد بيرون. دويد توي خانه اش و در را پشت سرش بست.




