پنجشنبه 30 خرداد1387
عبدل آباد
نیمه شب آخرین روزهای خرداد ماه است. و من روی بهار خواب توی حیاط دراز کشیده ام. و اسمان پر از ستاره را نگاه می کنم. باد دلچسبی می وزد و جبران تمام عرق کردن ها و گرماهای طول روز را می کند. نمی دانم از کی ولی از وقتی به یاد دارم شب های تابستان را به خاطر خوابیدن زیر سقف آسمان دوست داشتم. و امشب باز من در گوشه ای از این کره خاکی در ایران و در استان خراسان رضوی و در روستای عبدل آباد و در یکی از خانه های آن زیر سقف پر از ستاره حاشیه کویر دراز کشیده ام و در تخیلات دور و دراز خود فرو رفته ام.جز صدای باد که با عبور از درب توری صدایش سفیری دلچسب ایجاد می کند و صدای تک موتورهایی که از دور به گوش می رسد صدایی نمی آید. حالا من و باد و سکوت هماغوش هم داریم از آخرین روز بهار سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفت بدرقه می کنیم.
چهارشنبه 29 خرداد1387
هوش خود را بيازماييد و جايزه بگيرند
1- اگر 24= b*c 48= D * B 32= D* C 24= B * A
نتيجه D*C*B*A مساوي كداميك از اعداد زير مي شود ؟
الف )480 ب) 576 ج)744
د)768 هـ)824
2- قيمت كالايي را در يك حراج 20% كاهش دادند . چند درصد بايد قيمت كالا را افزايش دهند تا كالاي مذكور پس از دادن تخفيف به همان قيمت اوليه فروخته شود ؟
الف ) 15% ب)20% ج)25%
د)30% هـ)40%
3- چهل درصد از پانزده كيلوگم خاك مخلوط ، كود است. چند كيلوگرم از آن خاك مخلوط ، ماسه و خاكبرگ است؟
الف) 10 كيلوگرم ب) 9 كيلوگرم ج) 8كيلوگرم
د) 7 كيلوگرم هـ)6 كيلوگرم
4- تعداد 9 كارگر ، يك كار ساختماني معين را در هفده روز تمام مي كنند . چند روز طول مي كشد كه تنها دو مرد با همان سرعت كار ساختماني مذكور را تمام كنند ؟
الف) 5/70 ب)64 ج)5/82
د)68 هـ )5/76
سه شنبه 28 خرداد1387
وصیت نامه دکتر علی شریعتی به مناسبت 29 خرداد
وصیت نامه دکتر علی شریعتی

... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند).
گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم.
وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد.
همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه:
یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟
1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک

گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین "دوله" ها و "سلطنه" های "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اینشتین" از همین نژاد پلید و "شوایتزر" از همین اروپای قسی آدمخوار و "لومومبا" از همین نژاد برده و "مهراوه" پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهیم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.
دوست می¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند.
و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود:
از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود.
و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی،
و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی،
و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست،
و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ،
و از روی کتاب¬های طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،
و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات،
و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد،
و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...
خلاصه من به او "چه شدن" را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.

اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟
چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم.
او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید.
فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز.
انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش.
2. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.
اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟

اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است.
واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق.
[عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه "جواد فاضل"، یا متین¬ترَش؛ "نظام وفا"، یا لطیف تـَرَش؛ "لامارتین"، یا احمق تـَرَش؛ "دشتی"، یا کثیف تـَرَش؛"بلیتیس"! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره.
وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن
3. با مردم باش و با مردم مباش
ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های "ژید" به "ناتانائل"ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه.
"کویر" را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها "نصیحت" که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه)
اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "سارا"ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!
آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب
4. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: "پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و "بابا" شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد
چنین گفت مر جفت را نره شیر
که فرزند ما گر نباشد دلیر
ببریم از او مهر و پیوند پاک
پدرش آب دریا و مادرش خاک
1338 پاریس علی شریعتی
آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک "ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟
اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها ... اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجی گشنیز خانم¬ها" را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جیگی جیگی ننه خانم¬ها" را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها.
و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست.
به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که:
برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود
از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی.
آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک¬های اضافی من و خانواده خودش)
کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته است. ... و نیز کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوی سپید" و "غریب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬های اسلام شناسی، از "سقیفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله "بیعت" در کانون مهندسین و "علی حقیقتی بر گونه اساطیر" و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان "امت و امامت" تدوین شود.
اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با "گیوز" به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده¬ایم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است.
همه التماس¬هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم.
از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست.
کتاب "کویر" را با اتمام آخرین مقاله و افزودن "داستان خلقت" یا "دردبودن" پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه¬اش این جمله "توماس ولف": "نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن"
در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش را دیده¬ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم.
و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه است.
و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین.
و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می¬آورند.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی¬تواند".
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش¬های ماست.
و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می¬کوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.»
5.بوعلی سینا
سه شنبه 28 خرداد1387
اندر احوالات روزگار
ديروز در گرماي ظهر به سمت مشهد راه افتاديم و تا مشهد يكسره گازيديم. فاصله دويست كيلومتري عبدل آباد تا مشهد را به علت دو طرفه بودن جاده و تردد ماشين هاي سنگين و باري با سرعت كم در سه ساعت رفتيم. ساعت 3 بعد از ظهر به مشهد رسيديم و يكسره به بيمارستان مهر رفتيم . الحمدالله حال بيمارمان بعد از عمل جراحي رو به بهبودي مي رود و پنج شنبه جواب آزمايش براي نحوه ادامه درمان هم خواهد آمد كه اميدوارم ان هم خوب باشد.
شب هم حرم رفتيم و موقع نماز مغرب و عشا حرم بودم. موقع نماز حسين را كنارم گذاشتم و نماز مغرب را كه خوانديم حسين مشغول بازي به موبايل من بود و هي به اين همه جمعيت نگاه مي كرد. موقع نماز عشا حسين در همان ركعت اول از جايش بلند شد و اول موبايل كناري را برداشت و زير قالي گذاشت و بعد هم رفت از پنج شش نفر كنار من همه مهرهايشان را جمع كرد و جلو من ريخت. من كه نفهميدم چي خوندم. موقع سجود همه دست ها را دراز كرده و دنبال مهر مي گشتند! من هم بعد از اين كه نماز شكسته ام را خواندم زود حسين را برداشتم و مهر ها را سر جاشون گذاشتم و از خجالت فرار كردم.
در ضمن در چهار راه خسروي يك پاساژ بزرگ از فروشگاه هاي وسايل كودكان اعم از سيسموني و لباس و كفش و ... كودكان وجود دارد كه خيلي اجناس شيك و متنوعي دارد ولي در عين حال گران!
فصل اول كتاب را ترجمه كرده ام و ويراستاري اوليه هم انجام شده و پروژه ترجمه من با وجود تعطيلي چند روزه 13 درصدش انجام شده و فعلاً مشغول همانم.
دوشنبه 27 خرداد1387
ارزش زمان
Treasure Every Moment
To realize the value of one year:
Ask a student who has failed a final exam.
To realize the value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.
To realize the value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.
To realize the value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.
To realize the value of one minute:
Ask the person who has missed the train, bus, or plane.
To realize the value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.
To realize the value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.
Time waits for no one.
There are 315 360 000 seconds in a year.
Are you making the most of them?
Treasure every moment you have
شنبه 25 خرداد1387
حکایت ما
سلام
گاهی که حرفی برای گفتن نداری راحت تر می نویسی و راحت تر حرف می زنی! مثلاْ از داغ بودن چایی که هنگاه صبحانه خورده ای یا از طعم جالب پنیر صبحانه یا از هندوانه خوردن بعد از خواب عصر و هزار چرت و پرت دیگر می توان نوشت. ولی گاهی اوقات آنقدر حرف ها بر روی دلت سنگینی می کنند که دلت می خواهد بترکد و نمی توانی چیزی بگویی! در ذهن خود آن قدر حرف و نوشته و درددل داری که فکر می کنی اگر شروع کنی تا ابد می توانی بنویسی ولی وقتی می خواهی نقلشان کنی که برای کسی بنویسی می بینی نوشتنی و گفتنی نیستند. وضعیت من الان شبیه همین موقعیتی است که ترسیم کرده ام.
تا چند روز قبل براي من كلمه «تومور مغزي» واژهاي ترسناك ولي خنثي بود. ولي حالا كه رضا يكي از نزديكان دچارش شده، ديگر اصطلاحي رايج بين خانواده و اقوام شده و آن قدر در اين يك هفته اين كلمه و كلماتي نظير خوش خيم و بدخيم و بيوپسي و ... را شنيده ام كه نان و صبحانه و ميوه را نشنيده ام.
رضا متولد 1357 است و كارمند راديولوژي بيمارستان و داراي يك جفت پسر دوقلوي 2 ساله! همه چيز با يك تشنج ساده شروع شد و سي تي اسكن و ام آر آي و .....
ديروز در بيمارستان مهر مشهد عمل جراحي رضا انجام شد و الان در آي سي يو به سر مي برد. خدا را شكر به خير گذشته است.
هميشه از شب هاي تابستان و خوابيدن توي حياط و چشم دوختن بر آسمان پرستاره عبدل آباد لذت مي بردم و مي برم ولي اين شب ها انگار ستارگان هم در گرما و گرد غبار تابستان نيامده گم شده اند و براي ما كمتر چشمك مي زنند. انگار آنها هم جمجمه هايشان تحت فشار است. انگار آنها هم حال ندارند. انگار آنها هم عشقبازي با اهل زمين را فراموش كرده اند. انگار آنها هم چشم هايشان را غباري از اشك گرفته! و انگار آنها هم بالششان را خيس كرده اند از سرشگ و در تنهايي آرام آرام گريه مي كنند و اشك مي ريزند. اين شب ها انگار نسيم هم حال حركت كردن ندارد. اين شب ها خيلي گرم است. خيلي ...!
دوشنبه 20 خرداد1387
امید
نمی دانم چه کسی این مطلب را خواهد خواند ولی هر کسی که هستی برای فرشته ای که محتاج به دعای شماست دعا کنید.
تا درودی دیگر بدرود

دلم گرفته تر از این آسمان است.
پنجشنبه 16 خرداد1387
ساده اما پیچیده
که باور کردنش مشکله. ولی واقعیت همیشه حقیقت دارد!
گاهی اوقات آن قدر بی سر و صدا و بی مقدمه
اتفاق می افتد که خودت هم خبردار نمی شوی!
گاهی اوقات آن قدر بزرگ و تکان دهنده است که
دوست داری چشمانت را ببندی و باز کنی و ببینی که خوابی بیشتر نبوده!
گاهی اوقات آن قدر شکننده است که قامت راست کردن
از زیر بار آنقدر مشکل است که کمتر کسی را یارای آن است!
گاهی اوقات باید آهسته و آرام در خورد فرو رفت و غم خود را
فرو خورد آن قدر که کس و کسان نفهمند که بر تو چه می گذرد!
و ...
گاهی یکی از این گاهی اوقات برای هر کسی اتفاق می افتد!
و دیروز یکی از همین گاهی اوقات ها برای کسی اتفاق افتاد!

سه شنبه 14 خرداد1387
امام

رادیو بی بی سی هنگام اعلام درگذشت امام گفت :
امروز مردی چشم از جهان فرو بست که با درگذشت او چشم های بسیاری در جهان غرب آسوده خوابید .

سه شنبه 14 خرداد1387
بهداشت روانی برای همه

در غلبه بر مشكلات و مسائل زندگي تفكر مثبت اميدواري و باور به توانايي در خويش نخستين گام است . اغلب كساني كه در مقابل مشكلات زندگي سر تسليم فرود مي آورند ، نه به خاطر ناتواني واقعي خويش ، كه در اثر پذيرفتن اين تصور كه ناتوانند به چنين وضعي دچار مي شوند يكي از نشانه هاي سلامنت رواني اين است كه انسان هم تواناييها و هم محدوديتهاي خويش را بشناسد و اگر هر فرد درباره خود بطور واقعي و نه بر اساس تصورات نادرست و موهوم بينديشد توانايي بسيار بيش از آنچه در خود مي شناسد خواهد يافت . به كار گيري نكات زير مي تواند شما را در اين زمينه ياري نمايد هر كدام از توصيهها را به دقت بخوانيد و در موردشان بينديشيد :
1-زندگي بدون داشتن مشكل و مسأله مصيبت بار و غم انگيز است .
2-زندهها هميشه مسأله دارند ، شما به اندازه عظمت مشكلاتتان زندهايد .
3- مشكل خود را بفهميد و بشناسيد ، تمام جوانب آن را به روش علمي و منطقي بررسي كنيد
4- در برخورد با مسائل خونسرد باشيد ، واكنشهاي ناگهاني نشان ندهيد .
5- مغز آدمي براي تفكر و نتيجه گيري صحيح نياز به آرامش دارد
6- راه حل تمام مسائل در ذهن شماست ، به خودتان فرصت مناسب را براي چاره جويي بدهيد .
7- ايمان به پيروزي ركن اصلي رسيدن به مقصود است .
8- سعي كنيد عصباني نشويد ، شما مي توانيد بر اعصاب خود تسلط يابيد ، اگر ايمان داشته باشيد كه مي توانيد .
9- آرامش خاطر به آساني به دست نميآيد ، تمرين و مداومت ميخواهد از همين حالا شروع كنيد .
11- انديشههاي ناصوابي را كه در ضمير ناخود آگاه آزارتان مي دهد پيدا كنيد و از خود برانيد .
12- به خدا توكل كنيد و آرام و مطمئن به پيش برويد .
13- محرك و انگيزه در وجود شما آتشي را بر ميافروزد كه قواي دروني شما را بر خواهد انگيخت . اين آتش استعدادهاي شما را عيان مي كند آيا از استعدادها و تواناييهاي خود با خبريد ؟ بگرديد و پيدا كنيد و به كارش بگيريد .
14- هرگز نگوييد نميشود . بگوييد من مي توانم
15- در انجام هر كاري با تمام وجود بكوشيد و ترديد نكنيد .
16- با انديشه و تعقل بر مشكلات فائق شويد ، خواستن توانستن است .
17- هدف خود را از نظر دور نكيند و هميشه آن را جلو چشم داشته باشيد
18- به خاطر داشته باشيد كه اعتماد به نفس اولين شرط پيروزي است پس به خود اعتماد داشته باشيد .
19- در مبارزه با مشكلات زندگي با تمام قوا پيش برويد و نهراسيد ، زندگي توان از دست رفته را به شما باز ميگرداند .
20- مثبت فكر كنيد ، ابتكار عمل داشته باشيد و مطمئن باشيد انجام كارها به بهترين نحو از شما بر ميآيد
21- از خودتان تصوير خوبي در ذهن داشته باشيد ، زيرا همان خواهيد شد كه فكر مي كنيد ، مي توانيد بشويد .
منبع ، كتاب معجزه اراده
نويسنده : نورمن وينسنت پيل
مترجم ، وجيهه آزرمي
یکشنبه 12 خرداد1387
درسهاي از نهج البلاغه

-
از دوستي با احمق بپرهيز ، چرا كه ميخواهد به تو نفعي برساند اما دچار زيانت ميكند ، از دوستي با بدكار بپرهيز ، كه با اندك بهايي تو را ميفروشد .
-
از دوستي با بخيل بپرهيز ، زيرا آنچه را كه سخت به آن نياز داري از تو دريغ ميدارد .
-
و از دوستي با دروغگو بپرهيز ، كه او به سراب ماند ، دور را به تو نزديك ، و نزديك را دور مينماياند .
-
اي فرزند آدم ، اندوه روز نيامده را بر امروزت ميفزا ، زيرا اگر روز نرسيده ، از عمر تو باشد خدا روزي تو را خواهد رساند . (حكمت 268)
-
آنان كه وقتشان پايان يافته خواستار مهلتند . و آنان كه مهلت دارند كوتاهي ميورزند .(حكمت 285)

یکشنبه 12 خرداد1387
ويژگي هاي كتاب راهنماي معلم
همكاران گرامي منبع اصلي
مربوط به اين موضوع در
دست آقاي غلامحسين خاني مي باشد.
لطفا در
صورت
نياز كتاب را از آقاي خاني گرفته
و استفاده كنيد.
شنبه 11 خرداد1387
پيام دانشآموزان به معلمان
اي معلم خوبم :
- اگر تو خشن باشي
- اگر تو تندخو باشي
- اگر تو مرا درك نكني
- اگر تو به من توحهي نكني
- اگر تو با دنياي من آشنا نباشي
- اگر تو پرخاشگر و عصباني باشي
- اگر تو به آنچه ميگويي عمل نكني
- اگر تو بين من و ديگران فرق بگذاري
- اگر تو براي ما نمونه و اسوه نباشي
چگونه خواهم توانست استعدادهاي خود را شكوفا سازم ؟
چگونه خواهم توانست اعتماد به نفس داشته باشم و احساس شخصيت كنم و به خود ارزش دهم ؟
چگونه خواهم توانست در تحصيل و زندگي موفق باشم ؟
چگونه خواهم توانست به ديگران محبت كنم و فردي اجتماعي باشم ؟
چگونه خواهم توانست براي ديگران الگوي خوبي باشم ؟
« به نقل از كتاب سيماي معلم – احمد صافي »
جمعه 10 خرداد1387
روزگار مراد

عصر يك جمعه نسبتاً گرم و ساكت خرداد ماه در روستا بعد از خواب بعد از ظهر و خوردن هندوانه سرد، كمتر آدم تمايل به انجام كاري جدي پيدا مي كند. نشستم پشت كامپيوتر و مي خواستم در مورد موضوعي به نام « قريه فاضله» چيزي بنويسم. ولي دست و دلم به چرت و پرت نوشتن بيشتر مي رود تا جدي نوشتن. اصلاً دوست دارم دستانم بي اختيار بر روي دكمه هاي صفحه كليد بلغزند و هر چه خودشان مي خواهند بنويسند. بي اختيار عقل و منطق و... .
اين جور نوشتن نوعي تداعي آزاد است كه فرويد پدر روانكاوي مبدع آن بود. يعني آنقدر بي اختيار حرف بزن تا عقده هاي جمع شده در ضمير ناخودآگاه خود را نشان دهند و از فشار آنها كاسته شود.
وقتي اين جوري حرف مي زني و مي نويسي گاهي تمام زندگي و اهدافش برايت زير سؤال قرار مي گيرند. وقتي فكر م يكني چرا اين كار را بكنم . چرا آن كار را بكنم يا بعدش چي. هزاران سوال بي جواب بر مي خيزد.
قريه فاضله همان مدينه فاضله است اما در سطحي كوچكتر. فلاسفه اغلب براي خود آرمانشهر يا ناكجا آبادي تصور مي كرده اند و بهترين مكان زندگي را در آن متصور مي شده اند. حال اگر من خواسته باشم ده آرماني خود را تصور كنم كاري فيلسوفانه را انجام خواهم داد.
در فرصتي ديگر شايد تصويري كامل از قريه فاضله ارائه كنم.

چهارشنبه 8 خرداد1387
از همه چيز
برخي از موسيقي ها انسان را از وابستگي هاي جسماني و تعلقات دنيوي جدا مي سازند و روح و روان او را در حالت سيالي قرار مي دهند كه نمي دانم اسم اين حالت خاص را چه بايد ناميد. ترانه مرغ سحر را حتما همه شنيده ايد . شجريان در اين اثر ماندگار با نواي داوودي خويش انگار زخمه بر روح آدمي مي زند.
اين روزها علاوه بر مشغله هاي كاري و تكميل پرونده هاي مشاوره اي دانش آموزان مشغول ترجمه كتابي هستم با نام « Your child's emotional needs» هستم. اين كتاب در سال 2005 توسط خانم «ويكي فلوري» (dr Vicky Flory) از كشور استراليا تاليف گرديده است. اين كتاب به ادعاي نويسنده تنها كتابي است كه به طور تخصصي به موضوع نيازهاي عاطفي كودكان پرداخته است. اين كتاب در سه بخش و نه فصل تاليف گرديده است. در همين جا لازم مي دانم از دوستي كه اين كتاب و كتابي ديگر را از كشوري ديگر برايم ارسال نمود تشكر نمايم و به حسن انتخابش آفرين بگويم. البته اين آفرين به اين علت است كه با وجود اينكه رشته دوست من روانشناسي نيست دو كتاب فوقالعاده را انتخاب نمود، به طوريكه يك كتاب آن قبلا ترجمه شده بود و كتابي را هم كه من مشغول ترجمه اش مي باشم آنقدر جالب و خوب است كه همه اش فكر مي كنم نكند كتاب به اين خوبي را قبل از من كسي ترجمه كرده باشد. اميدوارم تا پايان تابستان ترجمه اين كتاب را تمام كنم و بتوانم در مقدمه كتابم در سال آينده از اين دوست خوبم با نام تشكر كنم.
به والديني كه دنبال نرم افزار مناسب براي فرزندانشان هستند من نرم افزارهاي آموزشي آرين را توصيه مي كنم. من از نمايشگاه كتاب اين نرم افزار را كه در دو سي دي بود به قيمت 5000 تومان خريدم ( البته قيمت اصلي اش 6500 تومان بود) و خيلي از محتويات آن راضي ام. هم آموزش و هم سرگرمي. البته من فقط سطح پيش دبستاني اش را ديده ام ولي بقيه اش هم بايد جالب باشد. براي هر كلاس يك نرم افزار مناسب با سطح سواد و سن وجود دارد. زينب تا از خواب بيدار مي شود مي گه بابا برايم آرين رو بزار.
راستي دانش آموزان همه در يك چيز مشتركند و آن هم انجام تقلب و يا سعي در انجام تقلب مي باشد. امروز وضعيت روحي ام خيلي بهتر است و به قول آقاي رستمي از يكي از نعمات ديگر خداوند كه ممكن است آن را خيلي ها نعمت ندانيم براي بهتر شدن استفاده كردم و آن هم نعمت «فراموشي» است!
این هم قسمتی از مقدمه کتاب به انگلیسی:
Your Child’s Emotional Needs
What they are and how to meet them
For today’s parents there is no shortage of advice about how to deal with their child’s behaviour. But children’s emotional needs are rarely discussed. Even though parents know that emotions matter, most would struggle to name their child’s key emotional needs.
In this groundbreaking book, Dr Vicky Flory explores the emotional needs of children from birth to age 12, explaining what all children need in terms of a secure attachment to a parent, as well as detailing the specific needs at particular stages in a child’s development. She also discusses common emotional disorders and difficulties such as depression and anxiety. Drawing extensively on the latest research, Dr Flory shows how children who have a secure parental attachment are far better equipped to enjoy healthy, connected relationships throughout their life than children who do not.
این هم معرفی نویسنده کتاب:
Dr Vicky Flory is a lecturer in psychology at Australian Catholic University. She is involved in clinical research to investigate the effectiveness of ‘Emotionally Attuned Parenting’, a new intervention she has developed for childhood emotional and behavioural disorders. Her research also covers the role of parental empathy in children’s development. She has a private practice in Melbourne.
سه شنبه 7 خرداد1387
وداع آخر

امشب شب هشتم خرداد ماه سال يك هزار سيصد و هشتاد و هفت خورشيدي است و من باز دوست دارم براي تخليه احساساتم بنويسم. امروز عصر به تشييع جنازه مادر يكي از همكاران رفتم. موقع بستن سر قبر ناله ها و ضجه هاي فرزندان آن مرحوم واقعاً مرا متاثر ساخت و هنوز هم دلم گرفته است. من نمي دانم چرا وقتي كسي در رثاي عزيزش گريه مي كند مرا هم گريه مي گيرد و نمي توانم جلو اشك ريختنم را بگيرم. پيرزني فوت كرده بود كه من اصلاً او را نديده بودم و فقط با يكي از پسرانش همكار هستم. وقتي بلوكه هاي سيماني را بر روي قبر مي گذاشتند پسر آن مرحوم چنان جانسوز مي گفت « مادر جان خداحافظ...... مادر جان خداحافظ .... مادر جان براي هميشه خداحافظ ... مادر جان وعده ما تو اون دنيا .. » . واقعاً اين جملات در چنان وضعيتي برايم خیلی تاثر آور بود.
چند روز قبل هم آقاي تيموري همكار بازنشسته مان با پسرش در راه مشهد تصادف مي كنند و مي ميرند. همكاران تعريف مي كردند كه درست روز قبل توي اداره آنقدر سرحال بود و مي گفت و مي خنديد. ولي نمي دانم باز هم بايد گناه مرگ در جاده ها را به گردن قسمت بيندازيم يا خودمان.
دو سه روز است كه خيلي احساس خستگي روحي مي كنم. تصميم گرفته بودم كمتر از خودم و احساساتم بنويسم ولي نمي تونم. خيلي دلم گرفته است.

دوشنبه 6 خرداد1387
ويژگيهاي معلمان خوب از ديدگاه دانش آموزان
تحقيقات نشان مي دهد كه دانش آموزان غالبا چنين خصوصياتي را براي معلمان خوب برميشمارند :
- شكيبايي ، اشتياق به گوش دادن و فهميدن
معلمان خوب معلماني هستند كه بر سر دانش آموزران داد نمي زنند ، از هيچ دانش آموزي نا اميد نمي شوند و به دقت به سخنان آنان گوش مي دهند . اين گونه معلمان تحسين و ستايش زيادي را از طرف دانش آموزان بر مي انگيزند .
- شوخ طبعي :
همه ما از همنشيني با افراد شوخ طبع لذت مي بريم . دانش آموزان نيز دوست دارند معلم آنها شوخ طبع باشند . ولي بايد توجه داشت اين شوخي ها با تمسخر و تحقير دانش آموزان و يا كسان ديگر همراه نگردد .
- ظاهرتميز و مرتب
براي مرتب بودن ضرورتاً لازم نيست كه معلم خيلي رسمي باشد ، ولي دانشآموزان از معلماني كه ظاهري نامرتب ويا لباسهايي شلخته دارند انتقاد ميكنند زيرا از خود آنها انتظار ميرود كه هميشه مرتب و منظم لباس بپوشند و در كارهايشان منظم باشند. همچنين دوست دارند معلم از عطر يا ادكلن استفاده كند و رايحة مطبوعي داشته باشد .
- رعايت عدالت
دانش آموزان از معلمان خود انتظار دارند كه هميشه و بطور خاص در هنگام اعمال پاداش و تنبيه دقيقاً عدالت و بيطرفي را رعايت نمايند . هرچند ما معترفيم كه رعايت اين مورد به صورت كاملاً دقيق و هميشگي امري مشكل است ولي بايد توجه داشت معلماني كه مكرراً جانب دانشآموزي را ميگيرند و يا به افراد مورد علاقه خود كمك بيشتري ميكنند ، در معرض انتقاد شديد قرار دارند .
- جديت وسختگيري بخاطر خود دانش آموزان
دانشآموزان دوست دارند كه معلمان آنها دقيق و در عين حال مهربان باشند و به آنها به عنوان زير دست نگاه نكنند .يك تحقيق دانشگاهي كه از دانشآموزان 10تا12 ساله به عمل آمد نشان داد كه اين دانشآموزان بين معلماني كه « به خاطر دانشآموز دقت و سختگيري نشان ميدهند »و آنهايي كه « به خاطر خودشان دقت و سختگيري نشان ميدهند » تفاوت قائل ميشوند . وقتي آنها به خاطر خودشان دقت و سختگيري نشان ميدهند از دانشآموزان ميخواهند كارها را به اين خاطر انجام دهند كه معلم از آنها ميخواهد . اما هنگامي كه سختگيري معلم به خاطر خود دانشآموزان باشد از آنها ميخواهد تكاليف را به آن خاطر انجام دهند كه بفهمند و ياد بگيرند .
یکشنبه 5 خرداد1387
يك گل

من هم مثل خيلي هاي ديگه معتقدم با يك گل بهار نمي شود ولي بياييد هر كدام يك گل بكاريم!

نظر شما چيه؟
شنبه 4 خرداد1387
شاه بيت
مخروط هاي ادب پارسي (به استوانه ها بر نخورد) در انجمني گرد آمده بودند و هر يك اسب بلاغت را زين كرده و به سويي مي تاخت. ناگاه از آن ميان پيري ژنده پوش و ژوليده موي و نشسته روي و قامت قيامت ، قيام كرد. چنان هيبتي داشت كه هر كه او را بديدي فوراً به ياد ننه طاهر افتادي . زلف هايش از روي دوش گذشته بودي و به ميان رسيده ( همان نقطه كه حافظ را آرزو بود «اگر چه ...... به چون مني نرسد» ) و چنان با شارب و محاسن وي درهم اميخته بود كه هيچ اهل نظري را قدرت تميز آن ها از هم نبود.
همه از ديدنش انگشت تحير به دندان گرفتند و در دم دم فرو بستند. شاعر پير پيرهن چركين ما با هن و هن و فس فس از پله ها بالا رفت و با تكيه بر عصاي خويش نگاهي استادانه بر جمع انداخت . پچ پچ شاعران شروع شد و هر يك او را نشناخته ستودند و او را از تمامي متقدمين و متاخرين ادب پارسي برتر دانستند.شاعر بچه اي در ان جمع با خود نجوا كرد كه : نه هر كه به موي بالاتر به شاعري والاتر!
استاد ژنده پوش صاحب هوش زرنگ چون خرگوش ، نفسي راست كرد و چنين سمند سخن تاختن آغازيد كه : « من در تمام عمر شاعري خويش بيش از يك بيت نسروده ام ، اما اين بيت چنان از لحاظ معنا و صناعات ادبي والاست كه هزاران شرح و حاشيه بايد ايندگان و روندگان و خزندگان و چرندگان بر آن بنگارند تا مگر گوشه اي از معناي آن بر انان آشكار گردد. و آن بيت را در جايي نخوانده ام مگر اينكه غريو شادي جمع گوش آسمانيان را كر نكرده باشد. و در اين روز خجسته بر اين جمع خسته در پشت اين درهاي بسته بار ديگر آن را خواهم خواند.» نفس ها همه در سينه حبس گشت و انتظاري كشنده حاكم. تالي شاعران عينكي كه بند تنباني آن را حمايل بود از همياني بيرون آورد و و رقعه اي نيز از ازار خويش بيرون كشيد و چنين خواند:
شاعران جمله تلاميذ من اند
باور نمي كنيد؟
برويد از خودشان وا پرسيد
همهمه اي در ميان جمع اوفتاد كه حقا اين بيت به صد ديوان بيرزد. از انجمن برون نرفته گروهي مدعي شدند كه اين شعر سپيد است و گروهي هم آن را شعر سياه و برخي آن را مستزاد و برخي هم آن را ... خواندند و اختلافات آغاز گرديد. و بدين گونه بود كه ادب پارسي را غنا حاصل آمد!
جمعه 3 خرداد1387
اعتياد ( قسمت سوم )
حشيش
حشيش ماده اي به رنگ سبز خاكستري و گاهي قهوه اي و مايل به سبز و داراي قوامي سفت است . معمولاً به صورت « سيگار حشيش» مورد استفاده قرار مي گيرد و گاهي هم حشيش را با شيريني يا نوشابه مخلوط مي كنند و آن را مي خورند ، مي جوند يا مي نوشند .
ماري جوانا ، گراس ، گانجا ، بنگ ، و حشيش موادي از يك خانواده هستند كه از قسمتهاي مختلف گياه شاهدانه بدست ميآيند.
در صورت تدخين حشيش آثارآن فوراً ظاهر مي گردد و 3 تا4 ساعت باقي مي ماند و اگر به صورت خوراكي مصرف شود آثار آن ديرتر ظاهر شده و ممكن است تا 24 ساعت باقي بماند ، مثل سر خوشي و خنده خودبخود ،درك قوي تر رنگ ، صدا و موسيقي ، احساس كند شدن گذر زمان ، اختلال در توجه ، تمركز ، حافظه و قضاوت ، اضطراب و افسردگي ، علايم سايكوتيك مثل توهم و هذيان .
عوارض مصرفي حشيش
حشيش موجب تحريك حس بينايي و شنوايي ، قرمزي چشمها و خواب آلودگي مي شود و اختلالات زير را در پي دارد :
- افزايش ضربان قلب
- اختلالات عصبي مغزي
- خشكي دهان
- ترس ، وحشت
- احساس طرد شدگي
- ابهام و خيالات
- تند مزاجي و تحريك پذيري
- افزايش اشتها
- پرخوري و خنده هاي بي دليل
- عدم تعادل و اختلال در راه رفتن
- مختل شدن حافظه و تمركز افكار و بي توجهي به اطراف
اشخاصي كه پس از يك دوره طولاني مصرف مقادير زيادي حشيش اقدام به قطع ناگهاني مصرف ماده فوق مينمايند دچار: تحريك پذيري ، بي قراري و اضطراب ، اختلال خواب و بي اشتهايي ، تعريق و لرزش ، اسهال ، تهوع و استفراغ ، دردهاي عضلاني و افزايش درجه حرارت بدن ميشوند كه اين علائم پس از آخرين مصرف شروع مي شود در عرض 8 ساعت به اوج مي رسد و تا دو سه روز در فرد مصرف كننده باقي ميماند .
چهارشنبه 1 خرداد1387
روش هاي درماني جديد

آقاي ز يكي از همكاران فاضل و خوش ذوق است كه هميشه حرفي تازه براي گفتن دارد و در هر زمينه اي كه با وي وارد بحث شوي حرف هاي عالمانه و زيادي براي گفتن دارد. امروز در مورد صادق هدايت بحثي پيش آمد و تعجب كردم كه اكثر كتاب هاي صادق هدايت را خوانده بود. در مورد وضعيت خانوادگي و رواني هدايت به قدري دقيق صحبت مي كرد كه خجالت کشیدم در اين زمينه اظهار نظري بكنم. آقاي ز همان قدر كه اطلاعاتش وسيع است و اهل مطالعه است اهل خنده و شوخي هم هست. امروز در اتاق مشاوره با هم در مورد روش هاي درماني جديد صحبت مي كرديم و اينكه اين اصطلاح درماني كشش جالبي از لحاظ چسبيدن به كلمات جديد دارد و از اين خاصيت افراد سواستفاده هم مي كنند و روش هاي قلابي و الكي جديد هم درست مي كنند. به عنوان مثال ابتدا دارودرماني، رفتاردرماني، روان درماني ، و ... مصطلح شده كه عبارات درستي هم هستند و بعدها كلماتي مثل كتاب درماني ، بازي درماني ، آب درماني ، خنده درماني و ... جاي خود را باز كرده و امروزه براي همه شناخته شده اند. آقاي ز در ادامه اين صحبت به من پیشنهاد داد كه بيا مسابقه بدهيم و اين اصطلاح هاي جالب و جديد درست كنيم. برنده كسي است كه خنده دارترين اصطلاح را درست كند برنده است. اين مسابقه ابتكاري به قدري جالب بود كه متوجه نشديم صداي خنده مان از طبقه بالا هم گذشته و مزاحم امتحان دادن بچه ها شده ايم.
برخي از روش هاي درماني جديد ابداع شده توسط ما كه در همان جا تفسير هم مي شدند عبارتند از:
- صف درماني
- سوت درماني
- بزغاله درماني
- لحاف درماني
- اعدام درماني
- پول درماني
- جيك جيك درماني
- تفنگ درماني
- سيخ درماني
- منقل درماني
- ...
حالا اين شما و اين هم بقيه مسابقه!

چهارشنبه 1 خرداد1387
قابل توجه فرزندان اول خانواده
رفتار والدين با اولين فرزند خود با رفتاري كه با فرزندان بعدي دارند متفاوت است ، نگرش ها ،انتظارات و مهارت هاي فرزند پروري – و نيز نگراني آنان – در نتيجه تجربه اي كه با فرزند اول بدست مي آورند تغيير مي كند . به طوري كلي والدين به اولين فرزند خود توجه و رسيدگي بيشتري مي كنند و بيشتر با او حرف مي زنند . در ضمن معمولاً از اولين فرزند خود توقع و انتظارات بيشتري دارند.
به همين دليل جاي تعجب نيست كه فرزندان اول در مقايسه با فرزندان بعدي بسيار جوياي موفقيت هستند ، برونگراترند ، به حمايت ديگران نياز بيشتري دارند ، بيشتر به اطاعت از مراجع قدرت و جلب نظر و تاييد بزرگسالان راغبند ، وجدان اخلاقي در آنان بيشتر است ، بيشتر مستعد گناه اند ، همكاري و احساس مسئوليت بيشتري دارند و كمتر پر خاشگرند . بسياري از دانشمندان و محققان علم و ادب فرزند اول خانواده بوده اند .
به نقل از كتاب رشد و شخصيت كودك ،
ترجمه مهشيد ياسايي
