شنبه 31 فروردین1387
خسته ام
خسته ام و لي نه از اون خستگي هايي كه افسردگي توش باشه. خسته ام مثل كسي كه ۴ ساعت تو آب شنا كرده و لذت برده و حالا خسته است. خسته ام ولي خوشحالم . خسته ام ولي مي خندم. خسته ام ولي هستم. خسته ام ولي هنوز وبلاگ دارم. خسته ام ولي هنوز حقوق مي گيرم. خسته ام ولي هنوز مي توانم تارهاي حنجره خسته ام را بلرزانم. خسته ام ولي مي آيم. خسته ام ولي به زودي تن به آب هاي اقيانوسي سترگ خواهم سپرد و خود از ساحل بر آن نظاره گر خواهم شد. خسته ام ولي هنوز هم ماهي ها را مي شناسم و مي بينم و مي ستايم. خسته ام ولي هنوز...
جمعه 30 فروردین1387
روزنوشته ها
- سخنران اصلي نيامده بود. من نصف صفحه نوشته بودم ؛ از صندلي هاي سالن گرفته تا توصيف محيط. بغل دستي ام با مردمك چشمانش زاويه اي 90 درجه اي درست كرده بود و انقدر آنها راتنگ كرده بود كه فكر كنم تا سه روز درد خواهند داشت تا بتواند چيزهايي كه ريز و درهم برهم مي نوشتم بخواند. وقتي چيزي از نوشته هايم نفهميد نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و سررسيد شيك و گران قيمتش را باز كرد و تاريخ جلسه و نام سخنران را نوشت. اخر جلسه من 4 صفحه اچرات و اپرات بي ربط به جلسه نوشته بودم و او هنوز چيزي ننوشته بود و تعجبش از قلم من كه يكسره كار مي كرد بيشتر شده بود.. موقع خروج هم نتوانست خودش را نگهدارد و گفت شما اهل فلميد؟ با لبخند و چشمكي همزمان گفتم « نه اهل خودكارم!» حالا ديگه يقين پيدا كرد كه طرف مقابلش مشكل اساسي دارد.
- گفت كتاب «........» را داريد . گفتم دارم اما نمي دهم چون حدود 70 كتاب دست ديگران دارم و اميدي به بازگشت شان به موطن مادريشان ندارم. گفت نه من با بقيه فرق دارم و ... . با اين كه اين حرف بيش از 70 بار برايم تكرار شده بود ولي با خودم گفتم شايد اين يكي اون جور نباشد.
- اين روزها صادرات چوب از عبدل آباد انجام مي شود و هر روز كاميون ها پر از چوب انار از روستا خارج مي شوند.
- يادواره شهداي عبدل اباد برگزار شد و شب پنج شنبه يكي از شب هاي به يادماندني عبدل اباد شد. هم خود مردم و هم مسئولين از اين همه جمعيت تعجب كرده بودند.
- هفته آينده يعني از سي و يكم بعد از ظهر ها هم كلاس دارم و شايد كمتر به اپرات نويسي و اجرات خواني بپردازم.

جمعه 30 فروردین1387
آمارهايي در مورد هرزهنگاري در اينترنت
توجه و دقت در آمارهاي ارائه شده از سوي منابع موثق از جمله انجمنهاي دفاع از حقوق كودكان و خانواده و يا مؤسسات نظرسنجي معتبر باعث ميگردد كه بيشتر به عمق فاجعة هرزهنگاري در اينترنت پي ببريم. هرچند ارائه آمارهايي قطعي در اينترنت كه هر روز در كميت و كيفيت آن تغييرات زيادي صورت ميگيرد غيرممكن است ولي بد نيست كه بدانيم:
· 2/4 ميليون وبسايت داراي هرزهنگاشته وجود دارد. اين ميزان 12 درصد از تمامي وبسايتهاي جهان را تشكيل مي دهد.
· هر روزه 68 ميليون درخواست موتورهاي جستجو براي مواد و مطالب هرزهنگاري ميباشد. اين ميزان 25 درصد كل موارد درخواست شده از موتورهاي جستجو را تشكيل ميدهد.
· به طور ميانگين روزانه 5/4 درصد ايميلهايي كه براي هر كاربر ميرسد داراي هرزه نگاشته ميباشد.
· صدهزار وبسايت وجود دارد كه هرزهنگاشتههايي از كودكان به طور غيرقانوني ارايه ميدهند.
· ميانگين سن اولين بازديد از آثار جنسي آشكار در اينترنت 11 سال ميباشد.(منبع موارد بالا ،family safe media مي باشد).
· هفتاد درصد نوجوانان به طور تصادفي با مطالب و مواد شهوتانگيز در اينترنت روبرو ميشوند.(kaiser Family Foundation)
· در ژوئيه 2003 ، دويست و شصت ميليون صفحه هرزهنگاري آنلاين وجود داشت كه اين ميزان يك افزايش 1800 درصدي را نسبت به سال 1998 نشان ميدهد.(N2H2/ Secure computing Corp)
· بيش از بيستهزار تصوير هرزهنگاشته هر هفته در اينترنت قرار داده ميشود.(National Socity for the prevention of cruelty to children.2003)
· هاليوود 400 فيلم برجسته در سال 2000 توليد كرد، در مقابل صنعت هرزهنگاري در همين سال بيش از 11 هزار فيلم روانه بازار نمود.(Adult video news)
· دفتر مركزي «پلي۳ بوي» اعلام كرد كه در يك هفته بيش از 7/4 ميليون بازديد كننده الكترونيكي داشته است.(promise keeprs website).
به نقل از مقاله تاثير اينترنت بر هرزه نگاري ترجمه علي سعيدي
پنجشنبه 29 فروردین1387
حيراني

سه شنبه 27 فروردین1387
فصل بهار را توصيف كنيد.
تا چشم كار مي كند مزرعه هاي سبز گندم اند كه فرشي سبز را بر تمام دشت گسترده اند و وقتي با وزش باد تكان مي خورند رقص زيبايي را به نمايش مي گذارند، رقصي كه چشم هر بيننده اي را مي نوازد. هنوز قطرات باران ديشب بر روي بوته هاي گندم و گل هاي وحشي كنار جاده ديده مي شوند. هوا مسيح نفس است و باد طره گشاي و من انگار دارم با حافظ و با چشمان او در بهشت طبيعت پرواز مي كنم و با زيبايي هايش عشقبازي مي كنم.
مدت ها بود كه سوار موتور نشده بودم و حالا احساس خاصي دارم. نسيم بهاري تنم را ، اين تن تشنه اين نسيم را ، با سرانگشتان پر از احساس و عاطفه خويش مي نوازد و لذتي شگرف را در زير پوستم مي دواند. دست زيباي نسيم و طبيعت بهار انگار در لابلاي موهايم عطر زندگي و لمس سرزندگي مي پاشند. چه لحظات زيبايي است. از آن لحظاتي است كه دوست داري چرخ زمان در ان متوقف گردد وتا ابد در آن دم باقي بماني.
ابرها هم انگار امروز از باده نسيم نوشيده اند و چه مستي ها كه نمي كنند و چه سايه روشن زيبايي كه بر بوم ابي آسمان نقاشي نكرده اند. تك درختاني كه در كنار جاده سخاوتمندانه برگ هايشان را براي به آغوش كشيدن نسيم بهاري مي گشايند و از اين ميهمان خويش به گرمي استقبال مي كنند و من نيز خود را به آغوش بهاري شكوفه ها مي سپارم. چه زيباست نسيم بهار و چه زيباست دامن طبيعت در اين فصل سال.
دوشنبه 26 فروردین1387
لذت وبلاگ نويسي
من نوشتن خاطرات و وقايع روزانه و وقايع مسافرت هاي خويش را از اواخر دوره راهنمايي شروع كردم و دفتري داشتم كه نوشته هاي بچگانه زيادي داشت. در آن دفتر علاوه بر وقايع روزانه خود گه گاه چيزهايي به نام شعر هم به هم مي بافتم. البته شعر نبود بلكه چون مي توانستم چيزهاي آهنگين و قافيه دار جور كنم فكر مي كردم دارم شعر مي گويم و من هم شاعرم. كاري كه الان هم گاهي اوقات انجام مي دهم. به عنوان مثال يار را با كنار در نظر مي گرفتم و سعي مي كردم كه بيتي بگويم كه اين دو كلمه هم قافيه در كنار هم قرار بگيرند. و مي گفتم:
اي كاش كه ان يار بيايد به كنارم زيرا كه باهاش خيلي كار دارم
مشق هاي خودم را ننوشته ام من امروز امروز هم اين وضعيتم هست چو ديروز
....
خلاصه يك اچرات و اپراتي مي نوشتم كه به كله خواجه سعدي اصفهاني هم نمي رسيد. دوران دبيرستان اين خاطرات رنگ دفترچه خاطرات بچه هاي دبيرستاني را گرفت. به دنبال اشعار غمناك عاشقي بودم و در زير هر قلب تير خورده اي بيتي هم مي سرودم:
اي يار بيا كه دل من سخت غمين است هر گوشه هزاران غم بنهفته كمين است
بنگر كه چسان در طلبت كوچه به كوچه با اين موتور گازي خود گاز دهم من
از دوري تو گرفته من را فشار خون .....................
در اين دوران چنان از غم عشق مي سردودم كه نظامي بايد براي سوز دلم هفده پيكر را مي سرود. در اواخر اين دوره آنقدر اين قلب ها زياد شده بود كه مي توانستي مركز تخصصي قلب و عروق باهاشون درست كنيد. از عبارات « درياي غم ساحل ندارد» يا « اگر ديدي جواني بر درختي تكيه كرده بدان كه عاشق است و گريه كرده» يا « اگر غم را چو آتش دود بودي جهان تاريك بودي جاودانه » هم تا دلتان بخواهد استفاده مي كردم. علايم اختصاري ويژه عشاق هم به وفور در اين دفاتر موجود بود. «M=A» يا
«N N N N K».
البته شما چون مثل من عاشق نبوده ايد معني آن را نمي فهميد. فقط من و مجنون عامري آنها را درك مي كنيم. البته خودتان هم مي دانيد كه بيشتر اين ها يك نوع رفتارهاي خاص آن دوران بود تا عشقي دو طرفه. و وقتي دختر عمه يا دختر همسايه عروس مي شد يا كاسه و كوزه مجنون را مي شكست
قلب هاي تير خورده و علايم اختصاري و اشعار بي وفايي به توان n مي شد. و اشعار تغيير مي كرد.
« در اين دنيا كه مردانش عصا از كور مي دزدند من بيچاره محبت جستجو كردم»
خلاصه آن زمان براي خودم مي سرودم و مي نوشتم. در« سالهاي دور از خانه» هم نوشته هاي نوستالژيك من و ياد وطن و اين جور چيزا بيشتر مي شد.
«سرم را سرسري متراش اي استاد سلماني كه ما هم در ديار خود سري داريم و ساماني»
يا كمي با كلاس تر
«اي خوش آن روز كزاين منزل ويران بروم راحت جان طلبم و زپي جانان بروم»
توي ديوان حافظ دنبال چنين اشعاري بودم. حالا سالها مي گذرد و حادثه ها مي آيند و من همچنان اچرات و اپرات نويسي را ادامه مي دهم. ولي حالا از خودم آدم هاي بيكارتري هم مي بينم كه آنها را مي خوانند و نظر هم مي دهند. دنياي عجيبي است نه؟
اين است لذت وبلاگ نويسي. افكار و احساسات خود را نوشتن. و در تمام دنيا قابليت دسترسي به آنها وجود داشته باشد.
یکشنبه 25 فروردین1387
بازگشت خود به خودي
سلام بر تمام دوستان . از وقتي شنيدم كه سعدي عليه الرحمه گفته كم گوي و گزيده گوي چون در تا ز اندك تو شود جهان پر؛ تصميم گرفتم كمتر بنويسم ولي استكبار شرق و غرب بيكار ننشستند و هزاران تهمت ريز و درشت كه بعضي از آنها در حكم محاربه با من است ، بر من وارد ساختند . يكي مي گه چون عبدل اباد مركز هسته اي است اينترنتش تحريم شده، يكي ديگه از خست و يكي از تبليغات چي شدن من صحبت مي كند.
بعد از اين ما چون ديديم كه زبان سعيدي در كام و ذوالفقار علي در نيام درست نيست ، شمشير سخن (با ضم سين و خا) از نيام بركشيديم تا مشتي محكم بر دهان امپرياليست شرق و غرب و شمال و جنوب و شمال شرقي و جنوب غربي و .... بكوبيم.
براي اينكه ببينم چه بنويسم كه هم نوشتنش بهايي داشته باشد و مشكلي از دنيا يا آخرت كسي را حل كند و در عين حال مطلب علمي هم نباشد، مدتي سر در جيب تفكر برديم و سرانجام راي ما بر آن تعلق گرفت كه احوالات و حوادث دوشينه خويش را در به سبك سروالدين سجستاني براي شمايان بنگاريم.
ديشب براي خريد به كاشمر رفتيم و بعد هم جاي شما خالي براي صرف شام به رستوران رفتيم. (قابل توجه افراد خسيس!) . اين موبايل ها هم عجب تغييرات اجتماعي زيادي ايجاد كرده اند . در سر هر ميزي يكي موبايلشو روشن كرده و با آهنگ مورد علاقه خود حال مي كند. از طرف چپ صداي خواندن غمگين « كجا رفت اون خونه چي شد اون كوچه و كجا رفت اون بزرگراه» ؛ به گوش مي رسد و از سمت راست جواد يساري با سبك خاص خودش ترانه اي شاد مي خواند و مثل اون شعر معروف عمان ساماني چشم چپم به تبعيت از گوش چپ مي گريد و چشم راست مي خندد و با خودم مي گويم عجب دنيايي شده.
بلاخره نوشابه و ماست مي رسد و حسين كه ماست رو فكر كرده بستنيه ديگه نمي توان جلوشو گرفت و مجبور مي شويم ماست ها را همگي باز كنيم و وقتي مطمئن شد كه بستني نيست شروع كرد به بازي كردن با نوشابه ها. در روي صندلي كه بچه يكساله فضول را نمي شود نگه داشت . بنابراين بر اساس اصول تربيت كودك ژان ژاك روسو با آزادي كامل در زير ميز مي نشيند و شورع به به هم ريختن همه چيز مي كند. موقع غذا هم هنوز شروع نشده كوبيده من روي ميز كناري پرتاب شد و خلاصه بنده خدا كارگراي رستوران به اندازه دوبرابر پول غذا بايد دور و بر را مرتب مي كردند.
حكايت ما به سر رسيد و كلاغه مثل هميشه به خانه اش نرسيد.
مي خور كه هر كه آخر كار جهان بديد
از غم سبك برامد و رطل گران گرفت
شجريان ناله مي كند و من همچنان بر ابر سياهي كه آسمان عبدل اباد را پوشانده است مي نگرم.
يارب امان ده تا باز بيند چشم محبان روي حبيبان
.....................
ما درد پنهان با يار گفتيم نتوان نهفتن درد از طبيبان
....

جمعه 23 فروردین1387
معرفي كتاب
|
| |
|
جمعه 23 فروردین1387
شهرستان مه ولات
از آنجاييكه تقاضا براي آشنايي با شهرستان مه ولات زياد است، اطلاعاتي مختصر در اين مورد در دايره المعارف ويكي پيديا وجود داشت كه عيناً در اين جا درج گرديد. علاقمندان براي كسب اطلاعات دقيق تر مي توانند به كتاب :
|
|
مراجعه نمايند. |
شهرستان مه ولات از شهرستانهای استان خراسان رضوی به مرکزیت شهر فیضآباد است.
شهرستان مه ولات دارای دو بخش مرکزی و شادمهر است:
o دهستان مه ولات جنوبی به مرکزیت مهنه
o دهستان حومه به مرکزیت عبدل آباد
شهرها: فیض آباد
o دهستان مه ولات شمالی به مرکزیت دوغ آباد
o دهستان ازغند به مرکزیت ازغند
در سال ۱۳۸۵، این شهرستان تعداد ۴۷٬۶۶۳ نفر جمعیت داشته که از این تعداد، ۳۲٬۵۱۲ نفر در روستاها و ۱۵٬۱۵۱ نفر در شهر فیضآباد ساکن میباشند.[۱]
شهر فیضآباد که در طول جغرافیایی ۵۸٫۵۰ و عرض شمالی ۳۴،۵۴ واقع گردیده، دارای موقعیت سوقالجیشی و استراتژیک مناسب است و در مسیر جاده های بین المللی شمال، جنوب و جنوب شرقی ایران بندرعباس و زاهدان و پاکستان قرار دارد و نیز شبکه ریلی آسیای مرکزی بندرعباس از این شهرستان میگذرد.
این شهرستان از شمال به دهستان پایین ولایت بخش مرکزی شهرستان تربت حیدریه و از شرق به شهرستان رشتخوار و خواف و از جنوب به شهرستان گناباد و بخش بجستان و از غرب به شهرستان خلیلآباد محدود میشود.
پنجشنبه 22 فروردین1387
آيا شما خجالتي هستيد؟

اگر موارد زير را در رفتارهايتان در برخورد با موقعيت هاي چالش انگيز مشاهده كرديد بدانيد كه شما فردي خجالتي هستيد.
- فرار از جمع غريبه ها
- مخفي كردن خود از انظار اطرافيان غريبه
- خجالت كشيدن و به لكنت افتادن هنگام صحبت با غريبه ها
- با حداقل كلمات سخن گفتن
- بريده و كم حرف زدن
- بيشتر عبوس بودن و كمتر لبخند زدن
- مضطرب و دستپاچه شدن
- گوش خود را كشيدن

- با انگشتان خود بازي كردن
- با لباس خود ور رفتن
- از اين پا به ان پا شدن
- سر را خم كردن و زير چشمي به غريبه ها نگاه كردن
- عدم برقراري ارتباط بصري مستمر و طبيعي با ديگران
- غرق در افكار خود شدن
- تمايل به سر و كار داشتن بيشتر با كتاب و اشيا به جاي آدم ها
- علاقه به بازي با كودكان آشنا و كوچك تر از خود
- با صداي آهسته و غير طبيعي سخن گفتن
- گرفته و نگران بودن
- بي جرئتي و عدم شهامت در عين توانايي و قدرت

چهارشنبه 21 فروردین1387
استقبال بي نظير
واقعاً از همه دوستان ممنونم. نمي دونستم اچرات و اپرات من از مقالات علمي ام بيشتر طرفدار داره! به قول يكي از دوستان وبلاگي « رو مسخرگي پيشه كن و مطربي آموز»! چشم بابا ديگه ادامه نمي دهم. از حالا فقط وبلاگم مثل گذشته مي شود روزنوشته هايم. علم باشد براي كلاس و مدرسه و دانشگاه و كتاب! تو گهواره و گور هم كتاب نخونيد! هر كسي هم به مطالبي در مورد خطرات اينترنت علاقه داره كتاب آسيب شناسي ارتباطات اينترنتي منو بخره و بخونه! ( هديه در كار نيست) ! ادرس ناشرشم مشهد انتشارات آيين تربيت. پاساژ مهتاب! اگه بالاي هزار جلد هم خواستيد كه موجود نيست و 300 جلد بيشتر نمونده؛ به يك مشهدي سفارش بديد براتون با اتوبوس بفرسته!
مدرسه ها اين هفته بلاخره شروع شد و طالبان مشتاق علم هم در كلاس ها حاضر شدند و در كلاس امروز وقتي كتاب آيين دوستيابي ديل كارنگي را براي دانش آموزان معرفي مي كردم يكي از دانش آموزان چترباز از آخر كلاس گفت « آقا اين ديل كارنگي آيين دوس دختر يابي را ننوشته » همه كلاس زدند زير خنده! ديگر ملالي نيست جز دوري شما!
هفته معلم هم نزديك است. هديه هاتون را به ادرس ..... بفرستيد. خواهشاً گل و كارت پستال و ... اين جور چيزا نفرستيد. براي راحتي شما شماره حساب سيباي اينجانب ... است.
اينم عكس زينب و پسر عموش رضا و دومي هم عكس حسين با لبخند شيطنت آميزش


سه شنبه 20 فروردین1387
دام هاي اينترنت (قسمت پنجم)
هرزه نگاري قسمت اول( برگرفته از مقاله هرزه نگاري در اينترنت و تاثير آن بر زنان و كودكان؛ ارايه شده در همايش زنان واينترنت در پاييز 1385)
اينترنت يكي از نوآوري هاي سال هاي اخير است كه ظهورش هم اميدبخش و هم نگرانكننده بوده است. اميد بخشي آن به خاطر ايجاد امكاناتي مثل اطلاعرساني به سريعترين ، گستردهترين و كارآترين شكل، برقراري ارتباط صوتي و تصويري با اقتصاديترين روش، دسترسي سريع و آسان به اطلاعات مفيد ، بهبود بخشيدن وضعيت آموزشي و فوايد بيشمار ديگري در حوزههايي مثل تجارت، سرگرمي، و ... ميباشد. بيم و نگراني از اينترنت هم به خاطر خطرات بالقوه آن براي تمامي افراد جامعه و بويژه كودكان و نوجوانان مي باشد. لازمه تحقق بخشيدن به اين اميد اين است كه بزرگسالان مسئول و اولياي امور نگرانيهاي موجود را مدنظر قرار دهند و گامهاي مسؤلانهاي نيز در جهت كاهش يا رفع اين نگرانيها بردارند.
يكي از خطرات عمدة اينترنت مربوط به قابليت استفاده از آن براي دسترسي آسان به «هرزهنگاري» ميباشد. بخشي از فضاي اينترنت را مواد و مطالب جنسي آشكار اشغال كرده است و روزانه وبسايت ها و صفحات شخصي متعددي به آثار موجود در اين زمينه اضافه ميگردد. هرزهنگاري امروزه به مدد تكنولوژيهاي جديد و ويژگيهاي منحصربهفرد شبكه جهاني اينترنت از لحاظ توليد، توزيع و مصرف گسترش فوقالعادهاي يافته است و به صورت يك تجارت عظيم درآمده است كه سالانه ميلياردها دلار را نصيب كساني ميسازد كه حاضرند به خاطر بهدست آوردن اين ثروت ارزشهاي اصيل انساني را نابود سازند.
هرزهنگاري و صنعت سكس تاثيرات منفي فراواني از خود برجاي ميگذارد. اين تاثيرات مخرب هم براي كساني است كه در توليد و توزيع چنين آثاري فعاليت ميكنند و هم براي كساني است كه درگير مشاهده و مصرف اين آثار ميباشد. زنان و كودكان دو گروه از افراد جامعه هستند كه براي توليد آثار هرزهنگاري مورد سؤاستفادة استثمارگران جنسي قرار ميگيرند. مشاهده اتفاقي و يا عمدي چنين آثاري نيز ضربات مهلكتري را بر زنان و كودكان و به تبع آن بر پيكره جامعه وارد ميسازد.
كشور ما هرچند در توليد اين آثار حداقل در سطح تجاري نقشي ندارد ولي بديهي است كه از اثرات منفي آن بر روي مشاهدهگران و ساير افراد جامعه مصون نخواهد بود. مطرح كردن چنين موضوعي از اين ايده سرچشمه مي گيرد كه سكوت درباره اين مساله به هيچ وجه راهحل مناسبي نيست و فقط بر پيچيدگي و گسترش مشكل ميافزايد. به همين دليل براي آگاه ساختن مسؤلين تربيتي، مربيان، والدين و ساير افراد سياست گذار در حوزههاي دخيل در مساله ، موضوع هرزهنگاري در اين مقاله مطرح گرديده است. در اين نوشتار سعي شده است تا با استفاده از منابع مختلف تاثيرات هرزهنگاري بر تمامي افراد جامعه بهويژه بر زنان و كودكان مورد بررسي قرار بگيرد. اين موضوع از مسايلي است كه تا كنون كمتر در داخل كشور ما به آن پرداخته شده باشد به همين خاطر منابع فارسي اندكي در اين زمينه موجود مي باشد و به اجبار بيشتر از منابع انگليسي براي ارايه شواهد و اسناد استفاده شده است.
دوشنبه 19 فروردین1387
دام هاي اينترنت (قسمت چهارم)
اتاق هاي گفتگوهاي همزمان يا همان چت روم ها به شما اجازه مي دهند كه در يك گفتگوي زنده با مردم در اطراف جهان شركت كنيد. يك چت روم شبيه يك مهماني است ، فقط شما به جاي گفتن تايپ مي كنيد. انواع اتاق هاي گفتگو بسته به سرويسي كه شما استفاده مي كنيد، متنوع است. بعضي از چت روم ها فقط براي گفتگوهاي آزاد هستند. همه افراد در اين اتاق ها تقريباً نقش يكساني دارند. برخي از اتاق ها معتدل ترند به اين صورت كه در آن ها سخنراني وجود دارد كه شركت كنندگان و بحث را رهبري مي كند. بعضي از اتاق ها ناظران يا نگهباناني دارند كه كه مسئول حفظ نظم اند، ولي حتي در اين اتاق ها هم چيزي كه شما تايپ مي كنيد فوراً نمايش داده مي شود. ناظر مي تواند بر روي فردي خارج از اتاق كليك كند كه به روشي نامناسب عمل مي كند، ولي باز مشكل اينجاست وقتي رفتار نادرست اتفاق افتاد ناظر متوجه مي شود. و نكته ديگر اينكه اگر دو نفر وارد گفتگوي خصوصي با يكديگر شوند ناظر بيخبر خواهد ماند.
آيا مي دانيد كه
چت احتمالاً خطرناك ترين قسمت و قلمرو اينترنت است. همانند ساير قسمت ها و نواحي در اينترنت شما نمي دانيد چه افرادي در آنجا هستند؛ بنابراين چيزي را كه در دنياي واقعي در مكاني عمومي به كسي نمي گوييد در چت نيز نگوييد.دوست شدن با ديگران و برقراري ارتباط با آنها در چت روم ها امري عادي است. گاهي اوقات وقتي دو نفر خود را به طور واقعي معرفي مي كنند اين ارتباط اگر اهداف نادرستي در پشتش نباشد ممكن مفيد باشد ولي داستان هاي ناخوشايندي هم در اين زمينه وجود دارد.
چت روم ها گاهي و البته در كشور ما اغلب بوسيله افرادي براي بهره برداري از ديگران مورد استفاده قرار مي گيرند. گاهي اوقات شكارچيان از اين اتاق ها براي پيدا كردن طعمه هاي خود استفاده مي كنند. دو نكته را در اين زمينه به به دو نكته توجه اكيد داشته باشد. اول اينكه هيچكس خود را بد معرفي نمي كند و دروغ در اين مورد زياد وجود دارد. گاهي فردي كه خود را دختري نوجوان معرفي مي كند ممكن است مردي 40 ساله باشد و يا بالعكس.
دوم اينكه هرگز حتي با افرادي كه خود را افراد بزرگسال و ناصح و صالح جلوه مي دهند اطلاعات شخصي ندهيد.
برخي از اتاق هاي گفتگو را من همانند پشت درب دستشويي هاي رستوران هاي بين راهي تهران- مشهد مي دانم!! كه در آنها حتي فرد از انسان بودن خود شرمنده مي شود.در ضمن اعتيادزاترين قسمت اينترنت همين چت كردن است.
امروز از صبح تو ماشينم و شش ساعت رانندگي كرده ام و مشهد رفتم و برگشتم.بنابراين خسته ام و بيشتر حوصله تايپ را ندارم. درقسمت بعد به هرزه نگاري در اينترنت خواهم پرداخت.
یکشنبه 18 فروردین1387
دام هاي اينترنت (قسمت سوم)
هيچ كس در فضاي اينترنت فكر رعايت آداب را نمي كندو وقتي شما آن لاين هستيد به ويژه در اتاق هاي گفتگو اين امكان وجود دارد كه شما پيام هايي ناخوشايند كه به صورت آشكار و وقيحانه پيشنهادهاي جنسي بدهند دريافت نماييد. حتي افرادي كه در دنياي واقعي افرادي «نجيب» و «خوب» اند ، ممكن است در فضاي اينترنت آداب معاشرت را فراموش كنند. علت اصلي اين پديده بازداري زدايي است كه در فضاي اينترنتي اتفاق مي افتد. بازداري زدايي يعني اينكه فرد چون در گمنامي به سر مي برد خيلي از موانعي كه در جهان باعث طرز عمل جامعه پسندي مي شوند از بين مي روند.
خطرهايي در قلمروهاي خاص
وب سايت ها
وب سايت ها به شما اين فرصت را مي دهند كه روزنامه بخوانيد، موزه ها را سياحت كنيد، از كتابخانه ها بازديد كنيد، سرزمين هاي دور را ببينيد، بازي كنيد، به تصاوير نگاه كنيد، خريد نماييد يا براي انجام امور تحصيلي و تحقيقي از آنها كمك بگيريد. شما مي توانيد سرگرمي هايتان را دنبال كنيد، براي مسافرت برنامه ريزي كنيد و بسياري از كارهاي ديگر. در مورد هر موضوعي كه تصور كنيد ميليون ها وب سايت وجود دارد.
برخي از اين سايت ها فوق العاده اند و برخي خنثي و تعدادي هم حاوي عكس ها و مطالبي هستند كه بايد از آنها اجتناب نمود. اين سايت ها ممكن است حاوي مطالب بيمعني و مهمل، نژادپرستانه، سكسي، و يا اطلاعات غلط باشند.
هشدار:
علاوه برنمايش اطلاعات سايتها ممكن است گاهي اوقات از شما درخواست اطلاعاتي در مورد خودتان نمايند. اين اطلاعات ممكن است شامل نام ، ادرس، يا ادرس ايميل تان باشند. اين كار ممكن است براي به دام انداختن شما باشد.در بهترين حالت ممكن است هر موقع صندق ايميلتان را باز كنيد پر آگهي هاي بازرگاني باشد. و در بدترين حالت ممكن است از اين اطلاعات براي سؤاستفاده از شما استفاده شود. فقط به خاطر اينكه يك وب سايت متعلق به فردي معروف يا سازماني مشهور است به آن اعتماد نكنيد.
در قسمت بعد به آسيب هاي چت روم ها خواهيم پرداخت.
یکشنبه 18 فروردین1387
دام هاي اينترنت (قسمت دوم)
خطرات عمومي اينترنت
اين طور نيست كه شما هر خطايي در اينترنت مرتكب شويد دچار خطرات جسمي شويد. اتاق هاي گفتگو (چت روم ها) ، گروه هاي خبري، وب سايت ها (طبق مصوبه فرهنگستان منزلگاه ها) و مكان هايي ديگر وجو دارد كه حاوي مطالب و مواردي هستند كه ممكن است شما را ناخشنود سازند. به عنوان مثال مسايلي مثل هرزه نگاشته ها ( عكس ها و نوشته هايي راجع به مسايل جنسي يا مطالب مستهجن) و مسايلي كه به ترويج خشونت و الحاد و فس عليهذا مي پردازند هر انسان آزاده اي را آزار مي دهند. همچنين اين پايگاه ها ممكن است شامل موادي باشند كه از عقايد و نگرش هاي منفور حمايت كنند و يا بحث هايي را پوشش دهند كه شما آنها را زننده و يا نامطبوع مي دانيد. در واقع مهم نيست كه آنها چيستند ولي چيزي كه مهم است اين است كه شما اين حق و اين توان را داريد كه بي درنگ خود را از هر ناحيه اي كه احساس خطر كرديد خارج سازيد.
خطرات جسمي
جدي ترين خطري كه ممكن است شما را در اينترنت تهديد كند اين است كه فردي شما را آزار دهد و يا مورد سؤاستفاده قرار دهد. اين خطر مي تواند از ارسال اطلاعات ( عكس ها و مطالب شخصي) ايجاد گردد. در كشورهاي غربي مواردي وجود دارد كه نوجوانان توسط افرادي شياد از طريق اينترنت اغفال گرديده و از خانه فرار مي كنند يا دزديده مي شوند و يا مورد سؤاستفاده جنسي قرار مي گيرند. هر چند ميزان اين موارد معمولاً خيلي كم است ولي وقتي رخ دهند خيلي فاجعه انگيز خواهند بود.
خطرات اقتصادي
اينترنت شبيه بسياري از مكان هاي ديگر دنيا ، محلي است كه افرادي سعي مي كنند پول شما يا خانواده تان را بگيرند و يا شما را با آگهي هاي ناخواسته شان به ستوه آورند. ( مثل پيام هاي بازرگاني 7 دقيقه اي بين سريال هاي محبوبي مثل شب هاي برره- هر چند حسين كوچولوي ما اين پيام ها رو خيلي دوست داره!). در مورد اين پيام ها مخصوصاً وقتي خيلي احتياط كنيد كه آگهي هايي شبيه اينكه « خيلي سريع ثروتمند شويد» را به شما پيشنهاد مي دهند و به شما قول مي دهند با يك چشم به هم زدن پول زيادي به دست آوريد. چنين پيام هاي بسيار جذابي ممكن است در مورد كم كردن وزن و يا ... نيز مطرح شوند. اگر احساس كرديد كه معني يك آگهي اين بود كه « اگر واقعيت داشت خيلي خوب مي شد» در واقعيت آن شك كنيد!
(ادامه دارد)
شنبه 17 فروردین1387
دام هاي اينترنت (قسمت اول)
شما در هر سني كه باشيد مي توانيد از اينترنت استفاده هاي متعددي بنماييد. اينترنت فقط يك سرگرمي نيست، بلكه به شما اجازه مي دهد كه با دوستان و خانواده تان در تماس باشيد اطلاعات بيشماري را به دست آوريد. سايت هاي آموزشي بسياري وجود دارد كه شما در آنها مي توانيد سرگرمي ها ، موسيقي، و ورزشها و خيلي از چيزهاي ديگر مورد علاقه تان را به دست آوريد. به احتمال زياد شما كه در وبلاگ اين مقاله را مي خوانيد لازم نيست فوايد اينترنت را برايتان برشمارم زيرا خودتان به خوبي از آنها اطلاع داريد.
فضاي اينترنت شبيه يك شهر بزرگ است كه در آن كتابخانه ها، دانشگاه ها، موزه ها، مكان هايي براي سرگرمي و فرصت هاي فراواني براي ملاقات افراد عجيب و غريب در تمامي گردشگاه ها وجود دارد. اما شبيه هر جامعه ديگري برخي از افراد و مكان ها هستند كه بايد از آن ها اجتناب نمود و يا با احتياط فراوان به آنها نزديك شد.
آگاهي از اين خطرات و چگونگي اجتناب از آنها ، به شما امكان مي دهد كه از تمام ابعاد مثبت اينترنت استفاده كنيد. در حاليكه از دام هاي فراوان آن بر حذر باشيد.
اگر شما يك نوجوان و يا جوان و يا حتي يك والد باشيد ممكن است احساس كنيد كه براي شما همانند كودكان كنترل و قيد و بندي لازم نيست. ممكن است حق با شما باشد، ولي اينكه شما بزرگتر هستيد به اين معني نيست كه خطري شما را تهديد نمي كند. در حقيقت نوجوانان و گاهي جوانان از بچه هاي كوچك هم بيشتر در معرض خطرات اينترنت قرار دارند. اين گروه سني نسبت به كشف گوشه و كنارها و شكاف هاي اينترنت كنجكاوترند؛ آنان احتمالاً بيشتر جذب گروه هاي غير همسال مي شوند و متاسفانه اغلب طعمه شكارچيان اينترنتي مي گردند.
قبل از اينكه به خطرات اينترنت بپردازيم اجازه دهيد اين نكته را بيان كنم كه روزانه مليون ها نفر وارد اينترنت شده و اغلب هم دچار خطري نمي گردند. راهي كه باعث مي شود ما سالم بمانيم اين است كه خطرات اينترنت را بشناسيم و چند قانون ساده را رعايت نماييم تا از آسيب ها در امان باشيم. با رعايت اين قوانين شما خطرات اينترنت را به حداقل مي رسانيد، ولي هرگز نمي توانيد همه اين خطرات را به كلي از زندگيتان حذف نماييد. (ادامه دارد)
ببخشيدويراستاري ترجمه بر عهده خودتان!!
پنجشنبه 15 فروردین1387
وحشت در باغ
لطفاً اين مطلب را افراد زير بيست و پنج سال و افرادي كه الان تنهايند و يا در شب نخوانند.
درست سيزده سال از آن شب كذايي مي گذرد و من هنوز هر وقت به ياد آن شب مي افتم حيران مي شوم. بيست سال بيشتر نداشتم و سري پر سودا داشتم. ترس از من مي ترسيد. هر چند، چند سال قبل از تنهايي و تاريكي مي ترسيدم ولي در اوان جواني ديگر ترسي در سر از هيچ نداشتم.
ساعت 11 شب بود. من با يك چراغ فانوس كه باد هر آن فتيله آن را خاموش مي كرد و بيلي در دست براي آبگيري از روستا بيرون امدم. پياده از كوچه هاي اول روستا عبور كردم و حدود يك كيلومتر از روستا دور شدم. كوچه هاي باغ ها كوچه هايي پر پيچ و تاب بود و ديوارهايي گلي تقريبا بلندي داشتند. همانطور كه مي رفتم صدايي عجيب و گنگ را از آن ور ديوار باغي شنيدم. با خودم گفتم هيچ وقت نشده كه كسي اين موقع شب در داخل باغش باشد. چه شده است؟ اين صداي چه كسي مي تواند باشد؟
نترسيدم چون اصلاً فكر نمي كردم ممكن است اين صدا و آن ماجرا آن قدر وحشت انگيز باشد. در كنار ديوار باغي كه فكر مي كردم صدا از آنجا مي آيد ايستادم و چراغ را كنار ديوار گذاشتم و سعي كردم با بالا رفتن از ديوار منبع صدا را پيدا كنم. به زحمت از ديوار بالا رفتم و به باغ نگاهي انداختم . تاريكي محض و شاخه هاي زياد درختان انار مانع ديدن چيزي مي شد. ولي آن صداي مبهم هنوز از درون باغ به گوش مي رسيد. با خودم گفتم بهتر است به داخل باغ بروم و ببينم صداي چيست. از روي ديوار به داخل باغ پريدم. تا حالا به داخل آن باغ نرفته بودم. پشت ديوار وقتي دقت كردم ديدم صدا از انتهاي باغ مي آيد . از زير درختان انار و از ميان علف ها شروع به رفتن نمودم. با خودم فكر كردم كاش چراغ را با خود آورده بودم تا جلو راهم را مي ديدم. وقتي به آخر باغ رسيدم متوجه شدم صدا اتفاقاً از همان طرفي مي آيد كه من اول آنجا بودم.
كم كم داشتم مي ترسيدم. تكان خوردن علف ها و شاخه هاي درختان هم ترس مرا بيشتر كرده بود. با خودم گفتم به طرف صدا مي روم اگر چيزي را ديدم كه چه خوب و گرنه از همان طرف از باغ بيرون خواهم رفت. همان طور كه داشتم در ميان باغ جلو مي رفتم ناگهان انگار پايم را كسي كشيده باشد محكم به زمين خوردم و با صورت به روي خاك ها و كلوخ ها افتادم. داشتم از وحشت مي مردم ولي به خود نهيب زدم كه مگر بچه اي . اينجا كه جاي ترس نيست. از جايم حركت كردم و به پشت سرم نگاه كردم اما هيچ كس را نديدم. به كفشم كه از پايم بيرون آمده بود نگاهي كردم در تاريكي فكر كردم آن را با طناب بسته اند. وقتي بر روي آن دست كشيدم با خودم خنديدم . اي بابا اين كه يك بوته علف است كه كفش من به آن گير كرده است. با خودم گفتم من عجب آدم ترسويي هستم. همانطور كه داشتم كفشم را مي پوشيدم صدا را با وضوح بيشتري شنيدم؛ با خودم گفتم احتمالا ً شغال يا سگي زخمي از درد ناله مي كند. با اعتماد به نفس بيشتري به راه افتادم. وقتي به جاي اولم رسيدم از تعجب و ترس داشتم قالب تهي مي كردم. باز صدا از آن طرف باغ كه الان آنجا بودم مي آمد. با خودم گفتم بهتر است بروم دنبال آبگيري باغ خودم و كار خودم ولش كن. از ديوار بالا رفتم. اما وقتي مي خواستم از ديوار به كوچه بپرم انگار كسي محكم مرا از پشت گرفت و دوباره به داخل باغ افتادم. از ترس سريع از جاي خود پريدم و دور و برم نگاه كردم اما جز تاريكي و صداي به هم خوردن شاخه ها و علف ها صداي ديگري به گوشم نخورد.
ديگر حالا آشكارا از ترس مي لرزيدم. سر جايم نشستم و از ترس سرم را روي زانوهايم گذاشتم. همه داستان هايي كه درباره جن و پري و ... شنيده بودم و قبلا به آنها مي خنديدم به ذهنم مي آمدند و صحنه هايي كه برايم تعريف مي كردند در نظرم زنده شده بودند.
شروع به خواندن سوره هاي كوچك قران نمودم. كمي روحيه ام بهتر شد. سرم را بلند كردم و به ته باغ نظري افكندم . در 50 متر آن ور باغ چيزي شبيه انساني تكان مي خورد. دوباره سعي كردم از بالاي ديوار به كوچه بروم ولي اين بار كسي مرا نمي كشيد ، ولي دست و پاهايم از ترس مي لرزيدند و نمي توانستم بالاي ديوار بروم.
از كنار ديوار شروع به رفتن نمودم تا جايي را پيدا كنم كه ديواري كوتاه تر داشته باشد و از آن جا بيرون بروم. انگار شخصي پشت سرم مي آمد. مي ترسيدم به عقب نگاه كنم. نمي دانستم چه كار كنم. با خودم مي گفتم الان است كه از پشت مرا بگيرد. به درب چوبي باغ رسيدم و با كمال تعجب ديدم كه درب باغ باز است. با خوشحالي و تعجب از باغ بيرون رفتم. صداي حركت آن شخص هنوز هم پشت سرم بود. به جايي رسيدم كه بيل و چراغ را گذاشته بودم. ولي از بيل و چراغ خبري نبود.
به پشت سرم نگاه كردم موجودي بسيار قد بلند كه حدود دو متر و نيم قد داشت مشاهده كردم. داشت به من نزديك مي شد. من به طرف روستا شروع به فرار كردم و هر چه توان داشتم جمع كردم و مي دويدم . موجود وحشتناك هم به دنبالم مي دويد . چند بار مي خواستم به زمين بخورم ولي تمام فكرو ذهنم را متوجه فرار كردم. با سرعت 50 كيلومتر مي دويدم. موجود وحشتناك هر لحظه به من نزديك تر مي شد. نزديك خانه ها كه رسيده دست بزرگ آن موجود لباسم را گرفت و محكم به زمين خوردم. به پاهاي آن موجود وحشتناك افتادم و بلند گريه مي كردم.
موجود وحشتناك مرا از زمين بلند كرد و به آسمان انداخت. آنقدر بالا رفتم كه انگار به اسمان رسيدم. براي اينكه نيفتم محكم به يك گردي بزرگ چنگ زدم و آن را با خودم پايين كشيدم. پايين كه آمدم ديدم همه جا مثل روز روشن است و از آن موجود كذايي خبري نيست. و خورشيد هم در دست من است. بله من خورشيد را نصف شب پايين اورده بودم و روز شده بود. خروس ها كه يك باره متوجه شدند روز شده و خواب افتاده اند شروع به خواندن كردند و ماجرا پايين يافت!
نتيجه اخلاقي:
1. شاهنامه آخرش خوش است.
2. خروس ها ممكن است گاهي اشتباه كنند.
3. تنهايي به جايي نرويد خطرناك است.
چهارشنبه 14 فروردین1387
بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل كرد

سه شنبه 13 فروردین1387
پايان يك آغاز
هر چيزي كه آغازي دارد روزي هم به پايان خواهد رسيد. دانش آموز كه بودم وقتي امتحانات خرداد تمام مي شد خوشحال بودم و با خودم مي گفتم بيشتر از صد روز تعطيل خواهم بود! سه ماه به نظرم ابتدا خيلي زياد مي آمد آنقدر كه انگار آن را پاياني نخواهد بود. ولي آن همه سه ماه تعطيلي بلاخره پايان مي پذيرفت و مهر و مدرسه باز مي آمد. الان هم كمي همان احساس را دارم و حالا بعد از 15 روز تعطيلي و ديدار اقوام و اشنايان شروع كمي برايم مشكل است. هرچند در بيكاري برنلمه هاي كاري من كاملاً به هم خورد و به اندازه موقعي كه به سر كار مي روم كارايي نداشتم ولي بهر حال چون مي گذرد غمي نيست!
امروز هم كه سيزده بدر بود طبق هر سال به باغ پسته خودمان رفتيم و بد نبود هر چند ما خيلي از روزها را در طبيعت هستيم ولي روزي كه هدف فقط سير و سياحت و بودن در طبيعت به خاطر خود طبيعت باشد و نه به خاطر كار، صفايي ديگر دارد. به نظر من چنين ايام و جشن ها را ما بايد مفصل برگزار كنيم زيرا ريشه در فرهنگ و مليت ما دارند و خيلي از جشن هاي مسخره بعضي از كشورها كه به طرف هم گوجه فرنگي پرتاب مي كنند و يا با گاوها ورمي روند بهتر و عقلايي تر است.
يكي از مسايلي كه فكر مرا چند روزي است مشغول كرده است تلفني است كه مدير يكي از مدارس به من زد و گفت دانش اموزي دارند در يك روستا كه مدتي ترك تحصيل كرده ولي درسش خيلي خوب بوده است. علت ترك تحصيل وي مرگ مادر جوانش بوده است. اين دانش اموز حالا به مدرسه برگشته ولي چون قبرستان روستا در كنار مدرسه شان است او هر روز و هر زنگ تفريح به قبرستان رفته و كنار قبر مادرش مي نشيند. حتي در ايام تعطيلات عيد هم كارش شده رفتن به قبرستان و نشستن كنار قبر مادرش.
با شنيدن اين ماجرا خيلي متاثر شدم. حالا من بايد به عنوان مشاور با او صحبت كنم . و او را به دنياي زنده ها بكشانم. به نظر شما چه صحبت ها و يا رفتارهايي خواهد توانست به او كمك كند؟
دوشنبه 12 فروردین1387
طعم خوش زندگي
در پاسخ به اين سؤال اغلب ما ابتدا حواسمان متوجه حساب هاي بانكي و سرمايه هايي كه داريم مي گردد. مثلا من ابتدا با خودم مي گويم كه من پانزده تا دفترچه بانكي دارم كه هر كدامش ده هزار تومان دارد ؛ اين 150 هزار تومان و 800 هزار تومان از اضافه كار و ... ديون طلبكارم و پرايدي دارم كه شش مليون قيمت ان است و يك خانه در روستا كه قبل از سرما زدن درختان انار 20 ميليون قيمت داشت و حالا شايد سه چهارم آن قيمت و شايد هم كمتر و ديگر هيچ!!
اين پاسخ من صحيح است و قسمتي از ثروت هاي ما همين پول هايمان هستند كه واقعا هم ارزشمندند و بسياري از نيازهاي ما را مرتفع مي سازند منبع مهمي در كاهش استرس مي باشند. ولي اگر بيشتر دقت كنم پي مي برم كه من فرد ثروتمندي هستم كه شايد ثروت من با تمامي گنجينه هاي مادي هم برابر باشد؛ ولي جالب اين جاست كه خودم نيز از از بسياري از ثروت هاي خودم بيخبرم! شايد يكي از رسالت هاي مهم و بجاي روانشناسي و مشاوره همين باشد كه انسانها را به اين داراييهاي نهان خود آگاه سازد.
يكي از ثروت هاي عظيم من سلامتي من است. بر روي ديوار شبكه بهداشت و درمان فيض آباد اين شهار زيبا نوشته شده است كه :
سلامتي تاجي است كه فقط بيماران آن را مي بينند.
واقعا چه جمله زيبايي! آري قدر سلامتي را كسي مي داند كه مجبور است هر هفته دو مرتبه و هر مرتبه 24 ساعت بر روي تخت بيمارستان دراز بكشد و دياليز شود.
قدر سلامتي را كسي مي داند كه هر ماه دو بار و هر بار 48 ساعت در بيمارستان بسر مي برد و شيمي درماني مي شود. بله اين بيمار سرطاني كه در اين 48 ساعت منظره اي جز شاخه ها و برگ هاي انبوه سرو فلكه الندشت را نمي بيند ، قدر سلامتي را مي داند.
قدر سلامتي را آن همكار من مي داند كه پسر 4 ساله اش هنوز نه مي تواند بنشيند و نه حرف بزند و نه ادرارش را كنترل كند!
قدر سلامتي را آن دوست من مي داند كه افسرده است و از ساعت يك بعد از ظهر مي خوابد و ساعت 8 شب بيدارش مي كنند و بعد از يك ساعت بيداري و خوردن شام دوباره مي خوابد و ساعت 8 فردا با خستگي از خواب بيدار مي شود!
بله سلامتي يكي از هزاران و مليون ها ثروتي است كه ما داريم و خيلي چيزها را كه ما ثروت نمي دانيم. مثلاً يك شب آرام بهاري در كنار خانواده و همسر و فرزندان را با چه قيمتي مي توان خريد؟
قدر اين شب آرام بهاري من وقتي دانستم كه با خستگي زياد سر شب به خانه آمدم و بعد از يك ساعت مجبور شدم سه ساعت رانندگي كنم و بعد با حالت استرس شديد و نگراني فوقالعاده در داخل ماشين پيكان 51 پشت درب بيمارستان جوادالائمه ، شب را به صبح برسانم.
و يا قدر آرامش و استراحت در خانه و داشتن يك چهار ديواري بدون زور و جبر را سربازي مي داند كه در صفر چهار بيرجند در شبي بهاري نگهباني مي دهد و از روي برجك خانه هايي را مي بيند كه چراغ هايشان از پنجره سوسو مي زند و انقدر خوابش مي آيد كه حاضر است تمام داشته هايش را بدهد و بتواند در بستري بدون دغدغه بخوابد.
و يا به قول سعدي:
خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان
كاين شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
گنج زمان و وقت
گنج آزادي و رهايي
گنج محبت و دل هايي كه به ياد كسي بطپند و هزارا گنج ديگر ثروت هايي است كه داريم و نمي دانيم كه داريم.
حالا سؤال پست قبلي را تكرار مي كنم:
ثروت شما چه قدر است؟!؟
پنجشنبه 8 فروردین1387
كبوتر هاي سرگردان
غروب بود و من هنوز گيج بودم. هميشه موقعي كه عصرها مي خوابم همين طوري است زمان را گم مي كنم نمي دانم صبح است يا شب يا .. . كمي غلت زدم و فكر كردم. مشخص شد كه ساعت شش بعد از ظهر است و از پنجره به بيرون نگاه كردم و جز تيرگي چيزي نديدم. دوباره سرم را در پتو پيچيدم و مي خواستم همان كرختي و بيخبري چند لحظه قبل ادامه پيدا كند اما انگار تكرار بيفكري با تفكر و تامل ممكن نيست.
با بيحالي بيدار شده و متوجه شدم تنهايم و بيشتر از سه ساعت است كه خوابيده ام. مدتها بود كه روزها اين قدر نمي توانستم بخوابم. با موهاي پريشان و چشمان پف كرده روي پلكان توي حياط نشستم و از اين حالت و احساس خاص ان لذت مي بردم. در چنين حالاتي آدم هدف بودنش را گم مي كند. دسته اي كبوتر صفيركشان از بالاي سرم رد شدند. تعجب كردم چون معروف است كه كبوترها شب كورند و در تاريكي قادر به پرواز نيستند.
سكوت سنگيني بر فضا حاكم بود. سكوت و آرامش روستا گاهي خيلي جذاب است و از آن آدم لذت مي برد و گاهي هم ديوانه كننده است. براي افرادي كه در شهرهاي بزرگ زندگي مي كنند چنين سكوت هاي ممتدي دوست داشتني است. در خوابگاه پارك هتل تهران من دو سال در اتاقي مجاور پل حافظ مي خوابيدم و تا صبح يك لحظه هم صداي ماشينها قطع نمي شد. حالا در آرامش يك روستا و به دور از همه هياهوهاي اين انسان هاي دنيا – حتي به دور از شور و شوق و الام مردمي كه در كنارم و در يك روستا زندگي مي كنند- دارم زندگي مي كنم. در خانه هم كه هستم تا جايي كه بچه ها بگذارند در پشت ميز تحرير و كامپيوترم مي نشينم و نمي دانم عمر تلف مي كنم يا ... .
كبوترها دوباره رد شده و رشته افكارم را قطع مي كنند ولي انگار تعدادشان كمتر شده، شايد شبكورهايش جايي روي بامي خسبيده اند. كوچك كه بودم به پرنده ها علاقه بيشتري داشتم و لي برادرم علاقه خيلي زيادي به گنجشك و جل و هر پرنده ديگري داشت. وقتي بابا ما را براي كار كردن در باغ مي گذاشت هر روز با هم به سراغ خانه هاي خرابه سر چاه موتور مي رفتيم و يك نفر دستبندي مي گرفت و ديگري استين را بالا مي كشيديم و دست نازك مان را در داخل لانه گنجشك ها (آغل چقك) مي كرديم و تخم ها و يا بچه هاي پرنده ها را بيرون مي آورديم و نگاهي مي كرديم و در سر جايش مي گذاشتيم. و منتظر بوديم كه از حالت صندلي (نوزادي) خارج شده و پرازا ( قادر به پرواز) شوند تا آنها را برداريم ولي معمولاً بدون خبر ما بچه ها يك روز مي رفتند. آدرس همه لانه هاي پرنده را داشتيم و مرتب به آن ها سر مي زديم. و حالا اين عصر بهاري من دارم گذشته نه چندان خاطره انگيز خودم را بر سري سنگين به سنگيني اهرام ثلاثه مرور مي كنم.
روزهاي عيد نوروز كه مي رسيد هميشه مردي كه با كيفي سامسونيت براي ختنه كردن بچه ها به عبدل آباد مي آمد و به اصطلاح بچه ها را دسته حلار ( از دسته حلال ها) مي كرد. هميشه در ذهن ما بچه ها كيف سامسونت يعني كيف ختنه! چون در آن زمان كسي ديگر جز پزشكان يا همين مرد ختان !؟ چنين كيفي نداشت.
اين بار ديگر كبوتري از روی سرم رد نشد.
چهارشنبه 7 فروردین1387
تقديم شمايان باد
سلام دوستان عزيز كه اظهار لطف نموديد.

اين هم يك تست خلاقيت ديگر به نقل از كتاب مگا خلاقيت:
-
يك مداد و كاغذ برداريد و يك دايره و سپس يك نقطه بكشيد
-
حالا يك عدد فرد كوچكتر از ۱۰ بگوييد.
حالا جواب:
.
.
.
.
.
.
كافيه ببينيم نقطه رو كجاي صفحه گذاشتي:
· افراد منظم میل دارند نقطه را در مركز دایره بذارند.
· افرادی كه نقطه را جایی غیر از مركز گذاشتند جسورترند.
· اونایی هم كه نقطه را روی خط دایره گذاشتند، یا وكیلند یا با قانون سر و كار دارند. جای دیگهای نبود كه بذارید؟!
· پر جرأتها نقطه را خارج دایره میگذارند.
· فقط تعداد انگشتشماری، نقطه را پشت صفحه میگذارند. اینها شاید اون نابغههایی باشند كه ما دنبالشونیم.
حالا بریم سر مسئله بعدی:ببین چه عددی را انتخاب کردی؟
· اونایی كه 9 را انتخاب كردند، ماجراجوهایی هستند كه نقطه را نزدیك خط قرار دادند.
· هر كی 7 را انتخاب كرده، معمولی معمولیه.
· اگه 3 را انتخاب كردی شبیه بچگیهای ژولورن، خیلی داستانهای تخیلی میخونی.
· و اگه 1 را انتخاب كردی، یک نابغهای؛ به همین راحتی.
دوشنبه 5 فروردین1387
روز تولد من
من طبق تاريخي كه در شناسنامه ام درج شده در روز هشتم فروردين سال 1354 به دنيا آمده ام ولي مادرم معتقد است كه اين تاريخ اشتباه است و آن زمان ها شناسنامه ها را در روستا وقتي مي گرفتند كه از زنده ماندن كودكشان مطمئن شوند و يا صبر مي كردند دو تا را با هم مي گرفتند. مادرم مي گويد تو موقع توتها به دنيا آمده اي! فصل توت و توت خوردن در اينجا ارديبهشت و خرداد است. حالا از نظر من و از نظر همه شش ميليارد نفري كه در دنيا زندگي مي كنند توفيري ندارد كه من فروردين به دنيا امده باشم يا خرداد. و شايد هم اصل تولدم براي كسي مهم نباشد. فقط اين نكته را براي تاريخ نويسان و مورخان آينده گفتم كه در نوشتن دايره المعارف ها اختلاف پيدا نكنند!!!
امروز زينب به من گفت بابايي مي خواهيم براي تولدت كيك درست كنيم! هشتم فروردين با نهم فروردين و يا هشتم مرداد و يا هر هشتم ديگري براي من فرقي ندارد. و هيچ احساس خاصي را در من برنمي انگيزد. و مناسب ترين عبارت را در مورد اين تاريخ اين شعر زيباي خيام مي دانم كه:
از آمدنم نبود گردون را سود ........
البته مردنم و تاريخ آن و نوع آن برايم مهم است و نمي توانم مثل تولدم بيخيال از كنارش بگذرم. ولي گويا مردنم را مي توان تا حدي پيش بيني كنم. به عنوان مثال من مي دانم كه در بعد از ظهر يك روز گرم تابستاني خواهم مرد و در آن روز پنكه ها به شدت خواهند چرخيد و از بس خواهند چرخيد سرشان گيج خواهد رفت.
جنازه مرا در تابوتي چوبي خواهند گذاشت و دست به دست در قبرستان دو نيمه شده عبدل اباد خواهند چرخاند و مردم هم لااله الا الله گويان دنبال تابوت خواهند آمد و مرا در سردابه پيش ساخته كه معلوم نيست به نيت مردن كدام بنده خدا ساخته اند خواهند نهاد. و پيرمردهاي كنار كوچه از جايشان تكان هم نخواهند خورد. فقط از هم خواهند پرسيد چند تا بچه داشت و چه قدر ملك و املاك داشت و ... .
نمي دانم در درون آن گور چه بر سرم خواهد آمد. در روي خاك هاي سرد در عمق يك متري زير زمين در درون پارچه اي سفيد!
و اما موتورها همچنان خواهند گازيد و از راه وسط قبرستان خواهند گذشت و من بيخيال تمام شور و شرهاي زندگان خواهم بود و اين غصه هاي كاهنده دنيا برايم هيچ اهميتي نخواهند داشت.
دوشنبه 5 فروردین1387
توصيه هاي آقاي ايمني

سلام بچه ها
من آقاي ايمني هستم
مسؤل جان و مال شما
مواظب عيدي هاي خود باشيد! آنها را به هيچكس نه آشنا و نه غريبه ندهيد! خصوصاً به پدر و مادرتان!
حتي اگر والدينتان از شما خواستند كه عيدي هايتان را براي ايمني بيشتر به آنها بسپاريد ، اين كار را نكنيد. گذاشتن پول در بانك يا نگهداري پول و ... همه بهانه هايي براي كش رفتن پول شماست.
توصيه هاي ايمني را جدي بگيريد!
جمعه 2 فروردین1387
دعاي هنگام سال تحويل
قبل از اينكه موقع سل تحويل برسد با خودم گفتم دعايي بكنم. اول با خودم فكر كردم كه بهترين نعمت خدا سلامتي است پس بنابر اين دعا براي سلامتي خودم وخانواده ام بهتريت آرزو و دعاي من در سال جديد باشد. بعد از اندكي تامل با خودم گفتم خوب سلامتي من و خانواده ام به تنهايي فايده اي ندارد و اگر خواهران و برادران و پدر و مادر خودم و همسرم و خانواده هايشان سلامت نباشند باز هم چندان آرزوي من جالب نخواهد بود. پس تصميم گرفتم كه براي سلامتي همه اقوام هم ارزوي سلامتي نمايم . باز هم با خودم فكر كردم اين دعا اگر هم قبول شود بي نهايت خودخواهانه خواهد بود كه من از خدا بخواهم من و خانواده من و آشنايانم در سال جديد سالم و سلامت باشيم و بقيه مردم هر مي خواهد به سرشان بيايد. با خودم گفتم بهتر است براي تمام مردم كشورم و حتي اگر مي خواهم اين ترديد و دودلي ام باقي نماند براي تمام انسانهاي دنيا دعا كنم . ولي اين رشته افكار گاهي اوقات قطع شدني نيست.
باز با خودم گفتم مگر مي شود مرگ و بيماري و بلا را از زندگي حذف كرد؟؟؟
آيا ممكن است اين دعاي من محقق شود؟
وقتي زياد با افكار خودم كلنجار مي روم و در تعارضي عجيب گير كرده ام با خودم گفتم بهتر است اين دعا را رها ساخته و دعاي ديگر و آرزوهاي ديگري بنمايم. خيلي از چيزها به نظرم آمد ولي ديدم هر كدام ايرادي مثل ايراد فوق الذكر داشتند.
در نهايت با خودم گفتم بهترين دعا همان شعر معروفي است كه من هنگام شروع هر روز با خودم زمزمه مي كنم. و ان اين است:
خدايا چنان كن سرانجام كار
تو خشنود باشي و ما رستگار


