چهارشنبه 29 اسفند1386
هفت سين معلمي
اين مطلب من به جاي اينكه حاوي مطالبي باشد ، بيشتر يك سؤال است. اگر خواسته باشيم براي معلمي سفره اي هفت سين بچينيم ، چه چيزهايي بهتر است در اين سفره باشد؟
همه نظرها پذيرفته مي شود. چه طنز چه جدي . فقط شرطش اين است كه با «سين» شروع شوند.
حالا چند تاشو من مي نويسم بعد شما هم مواردتون رو ذكر كنيد تا بعد بهترين ها انتخاب شوند و به تمام جهان معرفي شوند.
هفت سين معلمي:
- سواد
- سوز
- سليقه
- ......
در ضمن بهترين ها جايزه هم مي گيرند!!!
چهارشنبه 29 اسفند1386
عبدل آباد
عكسي ماهواره اي از عبدل آباد

اين هم بريدن درختان انار به خاطر سردي زمستان



چهارشنبه 29 اسفند1386
سه شنبه قوري
چهار شنبه سوري هم تموم شد و ما از اين مناسبت هم راحت شديم. البته در شهرستاني كه ما زندگي مي كنيم اصلا اين طور مراسمي وجود ندارد و حالا به خاطر تبليغات تلويزيون كه نكنيد و ترقه نزنيد و موشك هوا نكنيد برخي را تحريك كرده كه آتشي يا ترقه اي هم در چنين شبي به راه اندازند ولي كلا اين شب براي ماها با بقيه چهارشنبه ها چندان فرقي ندارد. البته من به خوب و بدش كاري ندارم . فقط مساله اي كه مرا آزار مي دهد اين است كه علاوه بر تمامي اخبار آزار دهنده و افسرده ساز از يك هفته قبل هنوز انتخابات و اون همه گزارش تموم نشده بايد يكسره گزارش ها و هشدارهايي در مورد اين شب بشنويم. من در انتخابات شركت كرده ام و خواهم كرد و دلايلي قوي هم براي اين كارم دارم و معتقدم به نظام جمهوري اسلامي و ولايت فقيه و كشورم را دوست دارم و با شنيدن آمارهايي در مورد افتتاح طرح ها و بالا رفتن قيمت نفت و هر خبر ديگري كه ملت را خوشحال سازد ؛ شاد مي گردم . ولي دوست ندارم موقع خوردن نهار يا شنيدن اخبار هي آدم هاي سوخته را نشان دهد و نهار يا شام را كوفتمان كند.
تلويزيون و گزارش هاي چهارشنبه سوري :
- سلام آقا
- سلام
- ببخشيد شما آيا در چهارشنبه سوري ترقه خواهيد زد؟
- نه به هيچ وجه . من به تمامي جوانان و نوجوان سفارش مي كنم كه ترقه نزنند و نارنجك نيندازند و تانك و موشك و هسته اي و ... هم هوا نكنند و..
- ممنون
حالا به سراغ اين آقا مي رويم تا نظرشون رو در مورد ترقه بدونيم.
سه شنبه 28 اسفند1386
بچه كه بودم
بچه كه بودم وقتي اين موقع سال مي رسيد همش فكر اون سكه پنج تومني گنده اي بودم كه روز اول عيد از پدربزرگم خواهم گرفت. و وقتي سكه رو مي گرفتم با سرعت نور از خانه اش بيرون مي دويدم و آن قدر ذوق مي كردم كه كریستف كلمب هنگام كشف آمريكا ذوق نكرده بود و چشمان كوچكم آنچنان مي درخشيد كه چشمان اديسون هنگام روشن شدن لامپش آنقدر ندرخشيده بود.
وقتي تو كوچه هاي خاكي عبدل اباد مي دويدم انگار روي ابرها پرواز مي كردم و انگشت شستم كه از داخل كفش پلاستيكي بيرون مي زد را احساس نمي كردم. بعد از هر دويدني و خيزشي مكث مي كردم و مشتم را باز مي كردم و وقتي مي ديدم كه هنوز گنج كوچك من سر جاشه دوباره مشتم را محكم مي بستم و انگشتانم را دور گرد نقره اي مي فشردم و دوباره مي دويدم. وقتي به خانه مي رسيدم و كمي حالم جا مي آمد تازه با خودم مي گفتم حالا باهاش چي بخرم؟ ظهرها كه نمي خوابيدم و شب ها هم خوابم نمي گرفت و با خودم فكر مي كردم كه با پولم چكار كنم. چند تا تيله؛ يك عالمه بيسكويت ريخته از مغازه كوهي، يك توپ هفت جلد و يا ....
حالا بزرگ شده ام و سي و دو سال سن دارم و به اندازه احتياجاتم پول دارم و براي يك روستايي قانع گاهي اوقات خود را مرفه هم مي بينم ولي هيچ درامد و حقوق و پولي نمي تواند مرا مثل آن سالها خوشحال سازد. و هيچ خاطره اي خوشحال كننده تر ازآن خاطرات در مخيله ام نمي يابم تا اين اخر سالي از آن ياد كنم.
اين روزها بيكار ترم و بچه ها هم كه از شنبه به مدرسه نمي آمدند و گويا تا هفده يا هجده روز بيكار خواهم بود و با بچه كوچك هم كه مسافرت صفايي جز زحمت ندارد و فكر كنم مثل اين 32 سال گذشته تعطيلات من به مسافرتي كوچك داخل استاني خلاصه شود. مي خواهم بحث سنجش خلاقيت را پيگيري كنم و وبلاگم را هم اگر مشكلي پيش نيايد هر روز بروز كنم.
یکشنبه 26 اسفند1386
وامانده از عصر تباهي

تقديم به تمامي باغبانان بي باغ عبدل آباد
نگاهي به سر تا پاي دختر ژنده پوشش انداخت و وقتي نگاهشان در هم تنيد به شتاب چشم ها را به قعر آسمان دوخت. انگار تيري زهرآلود بر چشمانش نشسته است. دست را درزير لباسش فرو برد و جست و نيافت و باز هم ، انگار از وجدانش خجالت كشيد. نگاه نوميد و خسته اش را بر نوك كفشش انداخت و با خود انديشيد كه چه قدر سال ها زود مي گذرند؛ حتي زودتر از كهنه شدن كفش ها،
به خود نهيبي تلخ زد كه زماني من هم در اغوش پرنيان مي خفتم و صبح ها كه با صداي خروسكان چشم ها را مي گشودم بر سفره خورشيد مهمان مي شدم و از شير گاوي مي نوشيدم كه چمانش جز سبزي علف باغ هاي انار نوازشگري نداشت و با آبي چين و چروك صورت را تازه مي كردم كه از دل چشمه هايي مي جوشيد كه ماهيان در لا به لاي ريگ هاي شسته اش آبتني مي كردند و ناني داغ برآمده ازتنوري كه داغ تر از لبان داغديده از بوسه اي آتشين است را بر سفره مي نهادم.
ولي امروز داغي نانم از سوز دل است وطراوت آبم از زلال چشمهاست و جز صداي جيرجيرك هاي لاي هرزه علف هاي باغ انار گوش هايم را نمي نوازد. پيرمرد ديگر پاهايش هم ياراي ايستادن نداشت و مثل هميشه كنار كوچه و در سايه لميده بود . آرام بود و در سيمايش نمي توانستي بفهمي در درونش چه مي گذرد؛ چه اينكه در اين سال هاي غم و سكوت و خفتن آرزوها آموخته بود كه اندوهش را جز با خود واگويه نكند و از چشمانش نتوان راه به قلب پركارش يافت. ديگر كسي به كسي نمي گفت كه چه آسمان بيوفاست و چه خسيس. چه اينكه خود نيز ديگر گلايه ها را جز در خيال نمي سرودند و جز با غروب هم آواز نمي شدند و جز با رعد نمي رقصيدند و جز با هول و هراس كابوس همخوابه نمي شدند.
پيرمردي كه هنوز ناي از درد سرودن داشت تلخندي زد و گفت شكر از اينكه چند درخت پسته ماند. خواست دل خوش كند به اين اميد ، ولي اين سخن هم جراحت هاي فراموش شده را خراشيد و همچون دلداري جوانكي شد كه در گذشته به فرزندمرده اي گفته بود « تو كه سه تا پسر ديگر داري».
و باغهاي انار همچنان منتظر بيل باغباني بودند كه هر صبح تن باغ را با تمام وجود خويش نوازش مي كرد.مرد سوار شد و تاختن آغازيد و مقصد را انگار سالهاست به فراموشي سپرده بود و شوقي براي مقصد نداشت . انگار گزهاي منتظر بي غنچه هاي قرمز كوچك هم انتظار نداشتند جز سواري نيامده خسته را ببيند و باد را در لابلاي برگ هاشان راه داده و همچون زيبايي كه براي آشفته كردن معشوق رنگ پريده اش زلفكان زيبا را به دست باد مي سپارد ، چنين نمي كنند.
.........
چهارشنبه 22 اسفند1386
خلاقيت
پايان نامه كارشناسي ارشد من در مورد خلاقيت در آموزش و پرورش بود و از همان زمان نوشتن پايان نامه يعني سال 81 به موضوع خلاقيت علاقه مند شدم و هر جا مطلب يا كتابي در مورد خلاقيت مي بينم يا نظري مي اندازم يا مي خوانم يا مي خرم يا... .
مطالب زيادي هم در مورد خلاقيت جمعآوري كرده ام كه حدود چند دفترچه يادداشت شده اند. با استفاده از همين مطالب كتابي در مورد نگرش خلاق به سبكي نوين نگاشتهام و انشاالله در سال آينده به يك ناشر خوب آن را براي چاپ خواهم سپرد. كتابي هم با نام نكات كاربردي در تربيت كودكان به اتفاق يكي از دوستان نگاشته ايم كه قرارداد آن رابسته ايم و دارد كارهاي اداري آن يعني كسب مجوز از وزارت ارشاد و كتابخانه ملي و گرفتن شابك و... اينهاش طي مي شود ولي طوري كه ناشر قول دارده قرار است قبل از نمايشگاه بينالمللي كتاب چاپ شود.
اين روزها مشغول عملي كردن يكي از ايدههايي هستم كه مدتهاست فكرم را به خود مشغول كرده است و آن هم تاليف كتابي در زمينه سنجش خلاقيت است كه در آن به موضوع اندازه گيري خلاقيت به طور مبسوط پرداخته شود و چند آزمون معتبر خلاقيت هم در آن معرفي گردد. نمي دانم آيا كتابي خواهد شد كه بتوان نامش را كتاب گذاشت ولي فعلا دارم سعي خود را مي كنم و به خودم مي گويم اگر كتابي نشد حداقل جزوه اي براي استفاده خودم خواهد شد. البته من هميشه به كارهايي كه شروع مي كنم ايمان جدي دارم ولي برخي از ايده ها را بعد از اينكه مدتي از شروعشان مي گذرد به نظرم جذابيت خود را از دست مي دهند.
اين هم يك ازمون خلاقيت ساده براي شما كه علاقمنديد ببينيد آيا خلاق هستيد يا خير:
چك ليست ساده براي سنجش خلاقيت اطرافيان
|
(1) هرگز |
(2) به ندرت |
(3) گهگاه |
(4) اغلب |
(5) تقريباً هميشه |
1. در فكر و عمل انعطافپذير است.
2. مي تواند از عهده فقدان و بلاتكليفي برآيد و با آن زندگي كند.
3. نظرات و راهحلها و ... فراوان دارد.
4. نظرات و راهحلها و ... بكر و دست نخورده و منحصر به فردي دارد.
5. از نظر شخصيت مستقل است.
6. رك و صريح است.
7. ماجراجوست.
8. مبتكر است.
9. خيالپرداز و خيالپرور است.
10. تخيلي قوي دارد.
11. از توضيحات و جزئيات فراواني استفاده ميكند.
12. از اينكه متفاوت باشد نميترسد.
13. خطر ميكند.
14. درباره اوضاع سؤال ميپرسد.
15. انتقاداتي سازنده مينمايد.
16. راهحلهاي سازندهاي ارائه ميدهد.
17. درگير نوآوري و تحول و اصلاح است.
18. نسبت به زيبايي حساس است.
19. نسبت به بقيه مردم حساس است.
20. خودآگاهي بسياري دارد.
21. با خودش رو راست است.
22. بسيار بذلهگوست.
23. ممكن است خونگرم باشد وممكن است كمرو و كم حرف باشد، اما در طرحهاي شخصي اعتماد به نفس زيادي دارد.
24. ثبات هيجاني دارد. اما گهگاه ممكن است:
25. تحريكپذير و عصبي است.
26. دمدمي مزاج باشد.
27. زودرنج باشد. (مخصوصاً اگر كسي مزاحم فعاليتهاي شخصي او بشود.
28. از كارهاي تكراري و يكنواخت خوشش نميآيد.
29. دوست دارد كه كارش هدف يا محصولي داشته باشد.
30. ميتواند به سرعت «كل» را ببيند.
31. دركي قوي نسبت به تناسب و توازن دارد. (ديداري، ذهني، جسماني)
32. وقتي به او حق انتخاب داده ميشود، فعاليتهايي را برميانگيزد كه مستلزم تلاش خلاق هستند
....................................................................................................................................
نمرات 47-32 خلاقيت فروخورده
نمرات 75-48 خلاقيت متوسط
نمرات 91-76 خلاقيت بيشتر از متوسط
نمرات 128-92 خلاقيت برتر
نمرات 160-129 خلاقيت باقريحه
آيا فرد خلاقي هستيد؟
سه شنبه 21 اسفند1386
خرد اما كلان
برخي از سؤالات و عبارات با اين كه از كلماتي معمولي ساخته شده اند ولي وقتي اين كلمات كنار هم قرار ميگيرند آنچنان بار معنايي پيدا مي كنند كه ممكن است فردي را مدتها وادار به تفكر نمايند و يا در روح وي انقلابي بوجود آورند و يا آنچنان خشم كسي را برانگيزند كه حاضر باشد جانش را به خطر اندازد و برخي از اين عبارت آنچنان آرامش بخش اند كه خسته و نوميدي را به تحرك وا مي دارند.
حال با ذكر اين مقدمه :
اگر شما در موقعيتي قرار بگيريد كه بتوانيد جملهاي بگوييد كه تمام مردم دنيا آن را گوش كنند ؛ به آنها چه مي گوييد؟
(فقط يك جمله)
در ضمن جايزه هم دارد!
یکشنبه 19 اسفند1386
زرنگي نوه هاي هيتلر
مسلماْ براي همه شما موقعيت هايي پيش مي آيد كه آن قدر در محل كار خسته مي شويد كه دوست داريد براي فرار از خستگي و سر و صدا به خانه پناه ببريد و وقتي به خانه مي رويد استراحتي كرده و تجديد قوا مي كنيد و انرژي از دست رفته تان را به دست مي آوريد؛ ولي براي والديني كه بيش از يك بچه و آن هم زير شش سال دارند خانهاي ساكت كه بتوان در آن استراحت كرد و عصباني نشد از آرزوهاست و كمتر چنين موقعيتي پيش مي آيد و به قول آن روانشناس خارجكي تا وقتي والدين يك بچه دارند با خيلي از مسايل والدين گري مواجه نشده اند. اين جاست كه ديگر انسان براي خود و به ميل خود زندگي نمي كند و زندگي و استراحت و همه چيزش مي شود بچه ها.
حالا متوجه مي شويم كه چرا در آلمان ننه بچه و باباشو جايزه مي دهند و باز هم اين نوههاي زرنگ هيتلر بازم بچه نمي خواهند و ما ايراني ها با سه هزار و هفتصد و پنجاه تومان حق اولاد براي هر بچه باز هم تمايل داريم اولاد زياد كنيم.
امروز تا ظهر مشغول حل كردن يك مساله تربيتي ، نه ببخشيد مساله بي تربيتي بودم. حكايت درگير شدن بچه ها با يكديگر در مدرسه حديث تازه اي نيست و به قول كساني كه ريشه علوم را پيدا مي كنند معمولاً تمام علوم را همزاد بشر مي دانند اين مساله هم از وقتي كه بابابزرگ هاي ما فرزندانشان را به غاري به عنوان غارمدرسه مي فرستادند تا فنون شكار كردن بز وحشي و پرتاب سنگ را ياد بگيرند وجود داشته است و پرتاب سنگ 5 مني به سوي هم امري عادي بوده است و حتي نقل شده است كه ناظم مدرسه هم در آن زمان ها براي تذكر به بچه هاي اوليه از سنگ و سنبه استفاده مي كرده است.
خيلي حاشيه نروم ، امروز پدري كه به خاطر دعواي فرزندش با ناظم و والدين ديگري به مشاوره ارجاع داده شده بود آنچنان به دنبال اثبات حرف خود و تاكيد بر زدن و كشتن و بستن بچه هاي خاطي و پدر و مادر ناظم و مدرسه و خيري كه مدرسه را ساخته بود و ... بود كه اصلاً به فكر فرزند خود و تربيت وي و تحصيلاتش نبود.
گاهي اوقات ما دوست داريم حرف خود را به كرسي بنشانيم و حقانيت خود را اثبات كنيم هر چند ضرر فراواني متوجه خود و ديگران نماييم.
جمعه 17 اسفند1386
قصه شله قلمكار و جهنم
ديشب جايي دعوت بوديم و بنده خدا شله قلمكار درست كرده بود. قبل از مراسم يك روحاني روي منبر رفته و من خوشحال شدم كه فقط اين مجلس در خوردن خلاصه نخواهد شد و بلاخره يادگيري و يا يادآوري در ميان خواهد بود. من انتظار ندارم كه همه افرادي كه به سخنراني مي پردازند مثل رحيم پور ازغدي و يا شهيد مطهري و يا محمد تقي فلسفي و امثالهم سخنراني هايي علمي و مستدل داشته باشند ولي توقع دارم طرف مثل اقاي قرائتي سليقه داشته باشد. ديشب هم توقع داشتم حداقل به مناسبت شب رحلت پيامبر چند نمونه از ويژگي هاي رفتاري پيامبر كه همه اطلاع دارند گفته شود تا مردم هم با اين ويژگي ها آشنا شده و هم در عمل مقداري تاثيرگذار باشد ولي غير از 34 صلواتي كه فرستاده شد حرفي از پيامبر نبود و فرد مذكور به ترساندن خلق بيچاره كه خسته بودند پرداخت و آيه شريفه ( ويل للمصلين) پرداخت و حديثي را نقل كرد كه بر همسايگان مسجد شركت در نماز جماعت واجب است و همسايه مسجد هم كسي است كه صداي اذان مسجد را بشنود و استدلال كرد چون حالا صداي بلندگوهاي پخش اذان به همه جا مي رسد پس بر همه شركت در نماز جماعت واجب است و كساني كه در نماز جماعت شركت نمي كنند از سبك شمارندگان نمازند و واي بر آنها و جهنم و.... .
شما را به خدا سليقه را مي بينيد! دين زيباي اسلام و دستوراتش را كه من معتقدم اجراي صحيح آنها مي تواند نجات دهنده بشريت باشند را با چه نحو نامطلوبي معرفي مي كند و خداي مهربان را چگونه. شايد مقصر ماييم كه در آنجا اعتراض نمي كنيم و حرف هامان را در دلمان يا وبلاگمان مي زنيم يا شايد ... .
خلاصه شله قلمكار را كوفت كساني كرد كه در مجالس چرت نمي زنند و مي خواهند با جان و دل به مطالب گوش كنند. افراد كم اطلاع را مي ترسانند و افراد با اطلاع را بيزار.
حال به نظر شما در چنين مواقعي چه بايد كرد؟
پنجشنبه 16 اسفند1386
سفر مشهد
اين اتوبوس هاي واحد هم عجب داستاني دارد سوار شدنشان! من كه يادم رفته بود كه بايد مثل سريش به ميله چسبيد نزديك بود بيفتم روي مرد اتو كشيده اي كه با لباسهاي شيكي روي صندلي نشسته بود . مرد چنان نگاه عاقل اندر سفيهي به من انداخت و با زبان بي زباني گفت تو از كدوم ده اومدي. مي خواستم بگم ... .
سفر خيلي خوبي بود زيارت كردم و ضمنا، با كسي آشنا شدم كه قبلا تو جلد دو تا كتاب اسمشو ديده بودم . جالبه اونم منو مي شناخت از روي مقالاتم در مجله پيوند . كلي با هم صحبت كرديم و انگار بيست سال است كه همديگر را مي شناسيم . اينجاست كه آدم اين شعر مولانا را كه :
همدلي از همزباني خوش تر است
پس زبان همدلي خود ديگر است
اي بسا دو ترك چون بيگانگان
اي بسا هندو و ترك هم زبان
................
صادقانه باور مي كند. زمينه مشترك فقط به اشنايي و از يك شهر و ولايت بودن نيست . زمينه مشترك به اشتراك دانش ها و باورها و فرض ها دو طرف برمي گردد.
در يك جمع خيلي رسمي خوردن چلو مرغ با قاشق لاكي يك بار مصرف بدون چنگال هم حكايتي است كه فقط كسي داند كه به چنين مصيبتي گرفتار آمده باشد.
ايام شهادت حضرت ختمي مرتبت محمد مصطفي (ص) و سبت اكبر حضرت امام حسن مجتبي (ع) بر همه مسلمانان تسليت و تعزيت باد.
چهارشنبه 15 اسفند1386
وبلاگ آقاي رستمي
پدر بزرگی داشتم که الهی نور به قبرش ببارد سواد نداشت اما تا دلت بخواد قصه ومتل و افسانه می دانست بعضی از اونا ده ساعت زمان می برد تا تمام بشه بعضی هم یکماه هرشب یک ساعت این پدر بزرگ مادری من منبع معتبر تدریس من در دانشگاه است از جمله ی قصه هایی که می گفت قصه ی عبدالله تنبل بود اما خلاصه قصه شبی پدر عبدالله به عبدالله میگه برو بیرون بین اگه بارون نمیاد فردا بریم گندوم بکاریم عبدالله که حوصله رفتن نداشت میگه بابا این گربه همین الان از بیرون آمده دست به پشتش بزن اگه خشکه یعنی بارون نمیاد پدر عبدالله همین کارو کرد و گفت بارون نمیاد برو سنگ یک من و بیار تا گندوم بذر بکشم عبدالله گفت من قبلا ده بار این گربه رو وزن کردم یک من بوده پدر گربه رو تو ترازو گذاشت و گفت حا لا برو سنگ ده سیرو بیار عبدالله باز گفت دمش رو گره بزن میشه یک من و ده سیر بالا خر ه عبدالله از جایش تکان نخورد که نخورد .... اما اینو نوشتم برای علی آقا ی سعیدی بمناسبت مطلبی که برای پشت جلد کتابش از من خواسته بود.
دوستان عزيز حتما از وبلاگ آقاي رستمي ديدن كنيد.
دوشنبه 13 اسفند1386
روز مرگي هاي من
- طاقت نگاه كردن به چشمانش را ندارم. در نگاهش خواهشي ملتمسانه نهفته است. عجزي شكننده؛ تقاضايي براي بودني دوباره، براي بودني بيشتر، براي ماندني مجدد. ولي من چشم ها را از تير نگاهش برمي گيرم و به اطراف ، به پشتي ، به قالي ، به سقف و به هرآنچه جز چشمان نافذ و ملتمسش مي دوزم. آخر مگر مي شود اين تقاضا را به انجام رساند. بايد بپذيرد كه كه تسليم شود، بايد شجاعانه با مرگ دربيفتد، بايد قبولش كند ولي نه مذبوحانه ، نه با التماس و لابه، بل با سربلندي و جسارت.
نبايد ترسيد مگر هر روزه هزاران نفر نمي ميرند، مگر انسان جدا از مرگ بوده است؟ مگر در به دنيا آمدن خود حديث مرگ زمزمه نمي شود. مگر حيات و ممات جداي از هم اند. مگر مي شود بدون مرگ حيات را ترجمه كرد. مگركنار مرگ نيست كه حيات معنا مي يابد. مرگ پذيرفتني است و نبايد ترسيد. البته همه ما از ناشناخته ها مي ترسيم و از روبرو شدن با مسايلي كه از آنها آگاهي نداريم اجتناب مي كنيم. من مرگ را ترسناك مي بينم ولي از طرفي خدا را مهربان تر از آن مي دانم كه خواسته باشد از بندگانش انتقام بگيرد و اگر ما به ديگران ظلم نكنيم و فرد مفيدي براي اجتماع خود باشيم و دستورات صريح و واضح اسلام را رعايت كنيم نبايد آن طرف آن قدر ها وحشتناك باشد كه برخي تصور مي كنيم.
..........
- نمي دانم چرا ما مي گذاريم بعضي وقت ها آنقدر دير شود كه دير نتوان گفتشان. نمي دانم چرا بر زبان ها قفل نگفتن مي زنيم و نمي گوييم انچه بايد بگوييم و در عوض مي گوييم انچه نبايد بگوييم.
- فردا براي شركت در يك جلسه من عازم مشهدم و روز پنج شنبه هم براي يك جلسه ديگر بايد به جوين بروم. به همين خاطر اين مطلب را زودتر از حد معمول نوشتم .
- مردم عبدل آباد كم كم اره برقي مي خرند و شروع به بريدن اميدها و آرزوهاي چندين ساله شان مي كنند. برخي هم منتظرند كه يك روز از خواب بلند كابوس مانند برخيزند و بهار آنها هم بيايد و درختانشان سبز شوند. خوبي عبدل اباد به سرسبزي باغ هاي ان است كه وقتي از راه فيض اباد به طرف عبدل اباد مي ايي چشم ها را خيره مي كند.
یکشنبه 12 اسفند1386
عشق بهتر است يا ثروت؟
نمي دانم اولين كسي كه سوال فلسفي «مرغ اول به وجود آمد يا تخم مرغ؟» را اولين بار مطرح كرد چه منظوري از طرح اين سؤال داشت ( غرض داشت يا مرض) ؛ ولي همين قدر مي دانم كه هنوز كسي نتوانسته است جواب قانع كننده اي به آن بدهد. سؤالات ديگري هم از اين قبيل وجود دارند كه افراد را به جان هم مي اندازد ولي جواب دقيق و درستي از اول برايشان وجود نداشته است. اين سؤالات يك خاصيت خوب دارند كه نياز افراد را به بحث هاي كلامي بر طرف مي سازند و مي توان جمعي را براي مدتي با آنها سرگرم ساخت. از اين جمله اند اين سؤالات:
- علم بهتر است يا ثروت؟
- شعر نو يا شعر كهن و سنتي؟
- انسان مختار است يا مجبور؟
- تربيت حاصل وراثت است يا محيط؟
- ازدواج بايد همراه با عشق باشد يا عقل؟
- .....
اگر خواسته باشيم ادامه بدهيم انواع عاميانه تري هم براي اين سؤالات وجود دارند . مثل :
- قرمز يا آبي؟
- چاي يا آب جوش؟
- پتو يا لحاف؟
- .....
خوب حالا دوباره به عنوان اين مطلب نگاه كنيد و از ته دل بخنديد. چرا؟ چرا نداره . چون خنده خوبه! خنده بر هر درد بيدرمان دواست.
اين سؤالات براي ما معلمان خيلي خوبند چون ناشي هامان از آنها براي موضوع انشا استفاده مي كنيم و زرنگ ترها براي به هم انداختن اعضاي حاضر در كلاس . به عنوان مثال چند روز پيش در كلاسي بحث اينكه آيا براي ازدواج عشق لازم است و يا نه و يا جايگاه عشق و عقل در ازدواج كدامند، مطرح شد ( از سوي يك معلم فوق العاده زيرك كه نگارنده همين سطور باشد) و كلي كيف كرده شد!!!
حالا به نظر شما عشق بهتر است يا ثروت؟!؟!؟!؟
شنبه 11 اسفند1386
زندگي در مدار صفر درجه (قسمت اول)
كنار ستون برق نشسته بود. محل نشستن هميشگي اش بود. آنقدر آنجا مي نشست كه مانند ريئسي كه حاضر نيست صندلي اش را به كسي بدهد او هم حاضر نبود كنار ستون سر كوچه را به كسي بدهد. هر كسي هم مي خواست پيدايش كند بايد همانجا دنبالش مي گشت؛ هر چند بود و نبودش براي هيچكس مهم نبود و سالها بود كه كسي به او كاري نداشت.
داخل ماشين نشسته بودم و منتظر رسيدن كسي بودم و مثل هميشه همانجا نشسته بود. هميشه او را مي ديدم ولي مثل همه ديدنش اصلا برايم تفاوتي نداشت و بي تفاوت از كنارش مي گذشتم و حتي حاضر نبودم چند لحظه اي هم به او فكر كنم. مانند سنگي شده بود كه هيچكس او را نمي بيند. امروز هم طبعا نبايد توجه من را كه هزار فكر داشتم به خود جلب مي كرد ولي انگار نمي توانستم بهش فكر نكنم و فكر نكردن به او همانند فكر نكردن به يك فيل قرمز رنگ بود!
سيگارش را كه به آخر رسيده بود با بي تفاوتي پكي ديگر زد و در جيبش به دنبال سيگاري ديگر بود كه پيدا نمي كرد. چشمان او هم انگار به بي تفاوتي عادت كرده بودند و كسي يا چيزي را نمي ديدند. لحظه اي نگاه بي تفاوتش در نگاه پرسشگر من گره خورد. انگار نمي توانستيم به هم نگاه نكنيم و يك باره از جايش بلند شد كاري كه كمتر مي كرد. نزديك آمد و لبخند محوي بر لبانش نقش بست. شيشه ماشين را پايين كشيدم بقيه مردهايي كه در آفتاب لذت بخش اسفند كنار كوچه ايستاده بودند هم از اين عمل او تعجب كردند و با نگاه جريان را دنبال مي كردند. سبيل هايش كه قبلا به صورت يك خط راست بودند گوشه هايش كمي بالا رفته و مثل يك نعلبكي ناموزون شده بود. انگار لبخند من به او جاني دوباره داد.
بقيه اش را هر كي حدس بزنه جايزه مي گيره!
جمعه 10 اسفند1386
بهارينه
فصل گل و بلبل و موسم عشاق شد
سبز و بهاري و خوش يكسره آفاق شد
جان ز تن رفته خاك و درخت
خاطرم حزين است و شعر نتوانم
نمي دانم. باز مي خواهم انگشتانم را بدون هدف و بدون اراده بر روي كليدهاي صفحه كليد بفشارم و نه با ضمير آگاه و يا نيمه آگاه بلكه با ضمير ناخودآگاه بنويسم پس اين نوشته مرا جدي نگيريد كه خود نمي نويسم و دل نمي نويسد و عقل نمي نويسد و احساس نيز و خود نمي دانم كه مي خواهد و چه مي خواهد بنويسد.
طلوع هميشه با غروب پايان مي پذيرد و غروب نيز گرچه انتهاي چيزي است ولي خود ابتداي چيز ديگريست. و شب نهان ترين قسمت روز است و روز نيز دشمن ترين دشمن روز. و چه بايد نهفت در روز و چه بايد گفت در شب. آيا بصيرتي از اين بالاتر كه غم را به شب و شادي را به روزي روز مانند تشبيه نمايند و آنوقت هم باز شب شب باشد و روز روز.
و نهايت بودن را بايد در آنجا جست كه بودن در مصاف نابودي قرار مي گيرد و بود نابود را نابود مي سازد. من نمي دانم اگر بود نابود را نابود سازد كدام پيروز شده اند و كدام مانده اند. آنوقت نابود نابود شده ولي از نابودي نابود نابودي ديگر حاصل آمده است و لي در اين ميان برنده كيست؟ بازنده كيست؟
و شكم هايي فربه و عقل هايي لاغر بر اسب هايي چاق به پيش مي تازند و بر بشريت طغيان مي كنند. و در ترازوي زمان به نظاره مي ايستند و زيان زمان را به چشم مي بينند و زنان همچنان جدا و بي تقصير در نهايت مظلوميت به كناري ايستاده اند و به قطاري مي نگرند كه جز خون و قنداقه نمي برد و نمي خورد و مسافرانش نيز جز بر ناودان ... .
و صبح باز هم منادي طلوع است و زندگي دوباره و تن نياسايي و كاري عبث از پايان.
جمعه 10 اسفند1386
شعر چو مني ....
شعر چو مني ....
طنز من شيرين تر از قند و عسل
خوش تر از اشعار نغز و بهتر از ضرب المثل
شعر كم مي گويم ولي هر بيت آن
بهتر از اشعار نصف شاعران!
شعر هايم اندك اما پر ملات
كم بود بهتر كه نامي جملگي را مهملات
خواستم ابيات نغز خويش را افزون كنم
وين سكوت و وين خموشي را زسر بيرون كنم
ترسم اما حافظ اندر گور لرزد از حسد
شهرتم تا آن ور اقيانوس اطلس رسد
پنجشنبه 9 اسفند1386
زبان همدلي
امروز اربعين است و من تعطيلم و در خانه تنهايم. باز اون افسردگي خاص كه هر از گاهي سري به من مي زند به سراغم آمده و اصلا دوست ندارم كاري كنم و با كسي حرف بزنم. اوضاع زندگي روبراه است ولي .... بگذريم.
از وقتي اين آهنگ فيلم سرزمين هاي شمالي را دانلود كرده ام يكسره آن را گوش مي دهم و از شنيدنش لذت مي برم. با خودم مي انديشم اين موسيقي چه زباني است كه يك ژاپني چندين سال قبل آهنگي براي يك فيلم ساخته و حالا در گوشه اي از ايران در كشوري كه فاصله زيادي با ژاپن و خاور دور دارد از شنيدن اين آهنگ احساس خاصي به من دست مي دهد. يا وقتي آهنگ اسپانيايي كه با سازي خاص آمريكاي لاتين به نام اكارينا نواخته مي شود چه احساس وصف ناشدني به من دست مي دهد. و يا همين ني كه نمي دانم ساز اصيل ايراني هست يا نه هر كس در هر جاي جهان بشنود سوز و گدازش را احساس مي كند.
من وقتي به زندگي خودم نگاه مي كنم مي بينم زندگي گذشته من جز خاطراتي نيست و آينده ام نيز جز آرزوهايي بيش نيست پس بايد از حال و از بودن و از هنوز بودنم لذت ببرم.
بلاخره كلاس هايي كه هر شب وقت من را مي گرفت پايان پذيرفت هر چند كه من از حضور در كلاسي كه از موضوعش لذت ببرم و يا خود مخاطباني پر شور و شوق داشته باشم لذت مي برم. از حالا فرصت بيشتري براي پرداختن به آنچه از آن لذت مي برم و آنچه آينده را برايم روشن تر مي نماياند دارم. چيزي كه من بيشتر از همه نياز دارم ترغيب خودم مي باشد . من بايد در خود انگيزه لازم براي شكوفا ساختن خود را فراهم سازم. حيف است فرصت ها چنين به بطالت از دست بروند. من اين روزها و بهتر بگويم از چند ماه قبل و نسبت به سال قبل همانند بنايي هستم كه مصالح فراواني دور و بر خود جمع كرده است ولي خود نيز كنار آن اسباب و مواد نشسته و دلش به كار نمي رود. يا شايد اميدي به آينده ندارد. با خود مي انديشد اين همه تلاش كردم با چه هدفي؟ براي برآوردن چه آرزويي؟ من الان نمي دانم دنبال چي هستم.
در كتب روانشناسي و بخصوص در نظريه اريكسون آمده است كه انسانها در چهل سالگي به عقب برگشته و به گذشته خود نظري مي افكند و اگر راضي باشند ادامه داده و گر نه ممكن است اهداف خود را تغيير داده و يا مايوس گردند. حالا من نياز به چنين برگشتي دارم. حالا بايد بنگرم. حالا بايد بينديشم . حالا بايد تجديد نظر كنم. من ايدئولوژي خودم را انتخاب كرده ام و آن را درست مي دانم . من مسلماني معتقد هستم ولي در اهداف شخصي در ادامه راه رسيدن به موفقيت و اينكه چه چيزي براي من به عنوان يك پدر به عنوان يك معلم و به عنوان يك انسان مي تواند مهم باشد بايد بيشتر بينديشم. من بايد بين اينكه بايد در نظر ديگران خوب باشم و اينكه آيا بايد دنبال شهرت باشم و يا ثروت و يا موقعيت اجتماعي كدام درست است. كدام شيوه وجود دارد كه وقتي عمرم به پايان برسد از انجام آن پشيمان نخواهم بود.
براي من ....
چهارشنبه 8 اسفند1386
بازي با كلمات
نامه اي از كشتي نشيني به گل نشسته به ساحل نشستگان در آرزوي سفر:
آييد و ببينيد كه بس جاي فراخي است
گر دوست نداريد نياييد و نبينيد
گر باز هوس كرديد و گشتيد پشيمان
برگشته و يك بار دگر خوب ببينيد
گر خوب نگه كرده ولي هيچ نديديد
چشمان بگشاييد و دگر بار ببينيد
گر دقت بنموديد ولي باز نديديد
با چشم مسلح به دو صد بار ببينيد
گر باز نديديد به يك دوست بگوييد
تا بيند و گويد به شما آنچه كه ديده
گر دوست همانند شما هيچ نبيند
يك دوست تيز بين بيابيد كه ببيند
گر جمله چشمان شما هيچ نبيند
عينك بخريد و همگي باز ببينيد
با عينك و با دقت اگر باز نديديد
دانيد كه چيزي نبودست كه بينيد
بس نيست كه اين قدر سر كار بمانديد؟
ول كرده و ديگر ته اين شعر نبينيد
سعيدي از اين جمله بسي باز بگويد
تا خاطر ياران نتي شاد ببيند
یکشنبه 5 اسفند1386
نفت عبدل آبادي ها
سرماي طاقت فرسا و يخبندان هاي استخوانسوز زمستان 86 سپري شد و مردم اغلب نقاط كشور زندگي عادي خود را از سر گرفته اند و شايد يادشان رفته كه شب ها و روزها يي نه چندان دور سرما به زير 25 درجه سانتيگراد هم مي رسيد و در وسط ظهر و در آفتاب هم آب يخ مي زد. ولي قصه سرما و يخ بندان براي مردم عبدل آباد ما حالا هنوز شروع شده است . مهندسين كشاورزي مي گويند كه درخت انار در خواب زمستاني تا سيزده درجه زير صفر را تحمل مي كند ولي در سرماي بيشتر از اين دما تمام آوندهاي درخت انار يخ زده و خشك مي شود. زمستان امسال عبدل آباد و اطراف به 26 درجه زيرصفر هم رسيد .انار محصول اصلي و حياتي روستاي ماست و بيش از چهل چاه عميق عبدل اباد در تابستان اب باغات انار را تامين مي كنند و انار اين جا علاوه بر فروش در بازارهاي داخلي به كشورهاي آسياي ميانه و كره جنوبي و ژاپن هم صادر مي گردد و فصل پاييز اينجا بهار كار و كارگر و تاجران انار و باغداران و همه كسبه است و از شهرهاي خراسان جنوبي و خواف و ... كارگران فصلي زيادي براي كار به اينجا مي آيند و در يك كلمه انار براي مردم عبدل اباد همان قدر مهم است كه نفت براي ايران !
اگر فردا در اخبار اعلام كنند كه نفت ايران تمام شده است و در سال 87 ايران نمي تواند هيچ ميزان نفتي را صادر كند ؛ تصور كنيد اين خبر براي مردم چه واكنش هايي را بر مي انگيزد و ... . براي عبدل آباد ما گويا امسال چنين اتفاقي افتاده است و چاه هاي نفت ما خشكيده اند و درختان انار را بايد از روي خاك بريد تا دوباره ريشه ها شاخه دوانده و در آينده درخت شوند . مردم هنوز در بهت اند و باورشان نمي شود و اميدوارند كه اين خبر و اين واقعه همانند خواب بدي باشد كه با يك تكان خوردن و غلطيدن و چشم باز كردن و ليواني آب خوردن پايان پذيرد و يا همچون بيماري كه جواب نمونه برداري اش هم مثبت بوده است و اطرافيان در فكر سنگ قبرش هستند هنوز خدا خدا مي كند كه دروغ باشد و هي پزشك عوض مي كند.
برخي از مردم عبدل اباد كه عجول ترند محصول سال آينده را از هم اكنون خرج كرده اند و بقيه هم هزاران نقشه در سر داشته اند ولي .... .
جمعه 3 اسفند1386
علايق و سلايق من
- من نمي دانم چه گناهي مرتكب شده ام كه روزي بايد چندين مرتبه اين چند تا سي دي بچگانه را ببينم.
- امروز جمعه من از صبح مشغول كار بنايي بودم و همانند يك شاگرد بنا تا غروب كار كردم. الان خسته ام ولي خيلي ريلكسم ، راحت مثل ورزشكاري حرفه اي بعد از يك مسابقه نفس گير كه در آن پيروز شده است و هر جا دراز مي كشم دوست دارم چرت بزنم. من چرت زدن از خستگي را خيلي خيلي دوست دارم.
- من از نواي شجريان خيلي لذت مي برم. در داخل ماشينم چند كاست زيبا از شجريان دارم و هميشه در مسير رفت و امدم به فيض آباد شجريان با صوت بسيار زيبايي مي خواند : « دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود.» اين نوا نوايي آسماني است كه وقتي حال و هواي مناسبي دارم دوست دارم در سكوت و بيشتر در تاريكي شب تنها رانندگي كنم و شجريان برايم بخواند : « ياد ايامي .... ياد ايامي .... ياد ايامي كه در گلشن فغاني داشتم در ميان لاله و گل آشياني داشتم .... آشياني داشتم .. آشياني داشتم. ...» « گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار ............. »
- من از تصحيح و نمره گذاري برگه هاي امتحاني متنفرم و دوست دارم كاميون پر سيمان هل بدهم و برگه تصحيح نكنم. البته 90 % برگه هايم را هم تصحيح نمي كنم (بين خودمان بماند).
- من بهترين اشعار را اشعار حافظ مي دانم و بهترين خواننده را شجريان و معتقدم اگر حافظ زنده مي بود مجوز خواندن اشعارش را به كسي جز شجريان نمي داد.
- بهترين رمان ايراني را كه خوانده ام رمان بزرگ كليدر و شوهر آهو خانم مي دانم . كليدر را شبهايي كه در تهران در خوابگاه پارك هتل بودم مي خواندم و شبهاي پنج شنبه و جمعه تا اذان صبح بيدار بودم و كليدر مي خواندم.
- من از پرسه زدن در بازار و سرك كشيدن به مغازه ها و نگاه كردن به ويترين مغازه ها در شهرهاي بزرگ لذت مي برم.
- من از مصاحبت افراد باهوش شوخ طبع لذت زيادي مي برم. و دوست دارم حتي در جدي ترين مجالس و مراسم هم طنز و شوخ طبعي بيابم.
- من گاهي اوقات كه مي خواهم جلو خنده خودم را بگيرم نمي توانم و هنگامي كه در ...
- ولش كن . بسه . نه؟
چهارشنبه 1 اسفند1386
روزهاي آفتابي، شب هاي برفي
رضا يكي از دوستان دوران نوجواني من بود. وقتي كه كلاس و مدرسه تموم مي شد با اينكه از صبح در مدرسه با هم بوديم ولي باز هم دوست داشتيم با هم باشيم. خيلي از مسايل وجود دارند كه ادم نمي تواند انها را با هيچ كسي جز يك دوست صميمي در ميان بگذارد و رضا دوستي بود كه از همه زندگي من حتي از پنهاني ترين لايه هاي زندگي و افكار و احساسات من با خبر بود . ما با هم بزرگ مي شديم و وابستگي ما به يكديگر افزوده مي شد . به خانه هاي يكديگر مي رفتيم و همه ما را دو دوست صميمي مي دانستند. رضا در مدرسه به اندازه من موفق نبود ولي همانند من به مطالعه و جمع آوري كتاب و تمبر و ... علاقه داشت. رضا بعد از مردود شدن در كلاس دوم دبيرستان مدرسه را ترك كرد و دنبال كار آزاد رفت و اين نقطه جدايي ما بود. با اين وجود باز هم دوسال ديگر دوستي ما ادامه داشت و وقتي من وارد تربيت معلم شدم ارتباط ما به طور تلفني و يا نامه اما كم رنگ تر از گذشته ادامه داشت. دوري ما از هم و كم رنگ شدن زمينه هاي مشترك ما باعث شد كه آن شور و شوق ديدار با يكديگر كم كم كم رنگ شده و دوستاني سلام و عليكي بشويم . اين جريان ديگر براي هر دوي ما با ادامه زندگي و بحث رفتن من به تهران تمام شد و نه از نامه و نه از تلفن خبري بود. ما از هم بريده بوديم ولي دورادور من از احوال و روزگار و ازدواج و پدر شدنش مطلع بودم. خلاصه نمي خواهم سرتان را به درد بياورم ما ديگر دوست نبوديم فقط تداعي كننده خاطراتي از گذشته هم بوديم و حضور ما در زندگي يكديگر فقط در آلبوم هاي عكسمان بود. من خبرهاي بدي در مورد رضا مي شنيدم و غصه مي خوردم. اعتياد دامن رضاي پر شور و شوق و عاشق كتاب را گرفته بود و رضا ديگر رضا نبود. هر وقت مرا مي ديد با خجالت و اكراه سلامي مي كرديم و سري تكان مي داديم و دگر هيچ. ديروز رضا براي اولين بار به در خانه من امده بود و بعد كلي صحبت 2000 تومان پول مي خواست. پول را به رضا دادم ولي نتوانستم تحمل كنم و ....


