تبليغاتX
روزنوشته هاي يك معلم

یکشنبه 28 بهمن1386

گربه سواري در عصر ديجيتال

 

امروز يكي از همكاران باسابقه خاطره بسيار جالبي را تعريف كرد كه تمامي همكاران را مسرور ساخت. همكار مذكور مي گفت در آن زمان هايي كه طرح كاد در دبيرستان ها اجرا مي شد يكي از همكاران از دانش اموزان مي خواهد كه با توجه به حرفه اي كه به كارورزي مي روند هر كدام يك كاردستي درست كنند. يكي از دانش آموزان خلاق كه به نجاري مي رفت گاري بسيار زيبايي  از چوب درست مي كند و با خود به مدرسه مي آورد؛ وقتي نوبت  نشان دادن كاردستي اش مي رسد مي گويد آقا من يك كالسكه با اسبش ساخته ام كه در بيرون كلاس و در حياط آن را گذاشته ام.

معلم مي گويد خوب برو آن را بياور.

دانش آموز: ممكن است بچه ها شلوغ كنند و ..

معلم بيچاره كه از جايي خبر ندارد اصرار مي كند كه كالسكه را به كلاس بياور! دانش اموز بيرون رفته و با كارتني بر مي گردد. وقتي در كارتن را باز مي كند گربه زرد  بزرگي در داخل كارتن است كه به عقبش گاري مذكور بسته شده است!! گربه با ديدن دانش آموزان و دبير وحشت كرده و از كارتن فرار كرده و به سالن مي رود و دانش اموزان هم در پشت سرش!! يكباره معلمان و دانش اموزان ديگر هم كه از سر و صداي داخل سالن ترسيده اند همه بيرون مي ريزند و خلاصه كل مدرسه به هم مي ريزد.!!

معلمي به علت شرايط خاص و سر و كار داشتن معلم با انسان ها هر لحظه اش غير قابل پيش بيني است و اغلب جالب.

 

اينم يك معماي خلاقانه ديگر براي دوستان خلاق:

 

تنها با افزودن يك خط مستقيم معادلات زير را حل نماييد. دقت كنيد دو طرف مساوي بايد با هم برابر گردد.

 

5 + 5 + 5 = 550

VI = I

 

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 25 بهمن1386

هوس مرگ

 

شايد براي شما درك اينكه چرا برخي از افراد دست به خودكشي ميزنند مشكل باشد؛ و با خود فكر كنيد چرا بعضي از افراد از عزيزترين و شيرين ترين و بهترين سرمايه خود مي گذرند و با دست خويش خود را نابود مي سازند! البته اين مساله موضوعي اجتماعي و روانشناختي است كه مطالعات زيادي در مورد آن انجام گرفته است ولي من به علت كار و رشته تحصيلي خاصي كه دارم با چنين افرادي بيشتر سر و كار داشته ام.

        وقتي برگه هاي مشخصات فردي و خانوادگي  دانش آموزان را از طريق پرونده هاي مشاوره اي شان را بررسي مي كردم ، از پاسخ يكي از دانش آموزان به سوالات نيمه تمامي كه پر كرده بود تعجب كردم. سوال اين بود كه :

آرزو دارم كه ................

اين دانش آموز در پاسخ به اين سوال نوشته بود آرزو دارم كه بميرم.

يك كلمه بود ولي همين يك كلمه بسيار معني داشت.

به اتاق مشاوره دعوتش كردم. وارد اتاق شد خيلي مشتاق بودم كه هر چه زودتر مشكلش را بفهمم. وقتي جمله اي كه نوشته بود را نشانش دادم و علت اين مساله را پرسيدم بي اختيار اشكش جاري شد. گريه نمي كرد. زور هم نمي زد قطرات اشك انگار با فشردن كليدي شروع به ريختن نموده بودند. چنان متاثر بود كه از اينكه مي ديدم نوجواني كه بايد از دنيا بيخبر باشد و فكر و ذكرش دوستان و شرارت و شيطنت هاي خاص نوجواني باشد چنين اشك مي ريزد من هم متاثر شدم. احساس گناهي شديد به خاطر جدا شدن والدين بر او حاكم بود . مساله اي كه اصلا هيچ گناهي در وقوع آن نداشت. از هم پاشيدن بنيان خانواده اي كه مي خواست آشيانه اي براي رهايي از خستگي روزگار باشد و مامني در برابر ناملايمات زندگي و سكويي براي پرتاب به جامعه و ... . ولي اينك همه را از دست داده بود. چه ارام گريه مي كرد. چه غمي بزرگ را با شانه هاي كوچكش بر دوش مي كشيد. هر چه در خزانه لغاتم مي گشتم واژه اي مناسب براي تسلي دادنش نيافتم و گذاشتم را بگريد و روزي و روزهايي ديگر چنين واژه اي بيابم. الان كه شب شده باز هم از يافتم كلمه و يا عبارتي كه باعث تسلي وي گردد عاجزم. آيا شما چنين واژه اي سراغ داريد؟

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 22 بهمن1386

حسن رحيم پور ازغدي

 

امشب سر شب سخنراني رحيم پور ازغدي در جمع اعضاي ستاد دهه فجر كشور در مورد مساله تبليغات از تلويزيون پخش شد. نمي دانيد چقدر از چنين سخنراني هايي من لذت مي برم. سخناني منطقي از دل برامده مبتني بر آگاهي فراوان از نظريات و مباحث روز دنيا چه قدر بر دل مي نشينند. من حدود پنجاه سخنراني از اين مرد بزرگ را در داخل كامپيوترم دارم از شهيد مطهري و دكتر شريعتي هم همين حدود سخنراني دارم. (هر سه مشهدي اند ولي متعلق به تمام بشريت  در طول دوران هاي مختلف هستند!!!)  شايد چندين ساعت نشستن در پاي صحبت هاي چنين افرادي مرا خسته نسازد و از ان درس بياموزم. اينجاست كه تلويزيون خود مي شود يك دانشگاه. امشب دكتر رحيم پور خاطره اي نقل مي كرد از يكي رزمندگان  و مي گفت كه اين رزمنده كه 8 سال در جنگ بود و نه ماه نه ماه به خانه اش مي رفت و هر وقت هم مي رفت بچه هايش نمي شناختنش و بايد با زنش دوباره عقد مي كردند (از بس هم را دير مي ديدند! از تعابير جالب و بياد ماندني دكتر است) گفته بود كه انقلابيون سه دسته اند: سياه پوستان و سرخ پوستان و سفيد پوستان. سياه پوست ها مثل منند كه هميشه در جنگ و در خط مقدم اند. سرخ پوستان فقط موقع عمليات ها مي ايند و بعد هم برمي گردند سر خانه و زندگي و درس و دانشگاه و .... اما سفيد پوستان كساني هستند كه خط مقدمشان اهواز است و انقلاب و اسلام را براي حفظ منافعشان مي خواهند و تا وقتي دم از اسلام و انقلاب مي زنند كه اسلام منافع انان را تامين كند ولي اگر پاي جان دادن باشد خودشان را كنار مي كشند. و .....

بهر حال خيلي جالب بود.

اينم يك معماي خلاقانه جايزه دار ديگر:

مسأله:

 Z بايد در كجا قرار گيرد؟چرا؟

 

A

 

 

 

E

F

 

H

I

 

K

L

M

N

 

 

 

 

 

T

 

V

W

X

Y

 

 

B

C

D

 

 

G

 

 

J

 

 

 

 

O

P

Q

R

S

 

U

 

 

 

 

 

 

  •  در ضمن شمارشگرم براي وبلاگم گذاشتم و تعجب مي كنم كه در ۲۴ ساعت ۵۲ نفر به وبلاگم سر زده اند.

 

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 21 بهمن1386

اچرات و اپرات

 

دوستي دارم بسيار شوخ طبع و خوش بزم كه از مصاحبت با او خسته نمي شوم. هميشه براي هر مطلبش شعري يا نكته اي يا مثلي آماده دارد. وقتي مطلب «خورشت و كرفس و خواب شهر فرنگ» (پست قبلي)  را خواند بعد از اينكه كلي خنديد و حرف هايي زد كه گفتنش صلاح نيست؛ گفت اگه بتوني اين نوشته رو ادامه بدي و طولاني اش نمايي ، مي تواني به اسم يكي از بزرگاني كه به سبكي مي نويسند كه كسي معنايش را نمي فهمد و همه با خواندنش شروع به به به و چهچه مي كنند تا نادان جلوه نكنند ( قضيه همان پادشاه احمق و خياط زيرك) چاپش كني ، اين قدر به فروش برسد و تعريفش كنند و يك عده برايش سمينار بگيرند و هر كسي شروع كند به تفسير كردنش كه نگو. اين دوست عزيز و شوخ طبع من اسمي هم براي اين كتاب انتخاب كرد كه نصفش را من براي عنوان اين پست انتخاب كرده ام. آن اسم هم عبارت است از «اچرات و اپرات في امور آپارات» (اچرات جمع مكسر چرت و ...)

 وي اين قدر براي خودش بافت و با هم خنديديم كه شكممان درد گرفت و وجدانمان نيز! برخي از مطالب قابل عنوان اين دوست خيالباف من اين هاست:

  • مثلا اون قسمتي كه نويسنده اي ديدم كه فقط كتاب هاي خودش را مي خواند را به برداشتن سوبسيد كاغذ در سال جاري ارتباط خواهند داد و مساله دگر انديشان و ... مطرح خواهد شد و
  • ميوه فروشي را كه لبو مي فروخت به سرماي شديد و يخ زدگي همه ميوه ها ربط خواهند داد و قرمزي لبو را نشانه اي از تضاد افكار شاعر با تيم استقلال خواهند دانست. و
  • روستازادگاني را ديدم كه بچه هايشان را در اروپا مي زادند ؛ منظور شاعر احتمالاً گرايش برخي از فئودال ها ي بورژواي تكنوكرات است كه براي اينكه فرزندانشان تابعيت كشورهاي غربي را داشته باشند موقع زايمان به يكي از كشورهاي فوق الذكر سفر مي كنند تا فرزندشان انجا به دنيا بيايد و چون قوانين انجا بر مبناي تابعيت خاك است اين مساله حاصل مي شود. و
  • من خاله اي را ديدم كه خواهر زاده اي نداشت ؛ به برنامه هاي كودكي اشاره مي كند كه همه خاله مفت و مجاني بچه ها شده اند و خاله نگار و خاله مهتاب و خاله .... و عمو پورنگ و عمو سليمون و ...... و اين خود عصياني است بر عليه  زماني كه شاعر جوان بوده و فقط تلويزيون يك شبكه داشته و آن هم برنامه كودكش خاله نداشته و عمو نيز و فيلم هايش هم فقط كوچولوهاي جهانگرد و پلنگ صورتي ( كه حالا مي فهمم چرا اسم اين پلنگ شوخ صورتي بوده است و گرنه قبلا كه خاكستري بود) و پسر شجاع و بل و سباستين و بچه هاي كوه هاي آلپ و حنا دختري در مزرعه بوده است و آن هم در طول 10 سال فقط همين ها را مي ديده و دگر هيچ. و كار و انديشه نيز.
  • نانجيبي را ديدم كه دنبال همسري نجيب مي گشت ؛ شاعر در اين جا منظورش اين بوده است كه اكثر افراد با وجود اينكه خود صالح و نجيب و عفيف نيستند به دنبال همسراني نجيب و عفيف و .. اند.
  • قنادي ديدم كه هزار نوع ترشي مي ساخت را حتماً تفسير به بحران شغل و بيكاري در ايران خواهند نمود و خواهند گفت كه شاعر در اين بيت مي خواهد بگويد اكثر افراد در مشاغل  تخصصي خود مشغول به كار نيستند و ...
  • كارمندي را ديدم كه هر روز 14 جدول حل مي كرد و كارمند ديگري را ديدم كه كارگري سرش را مي خاراند و ....
  • ......................
  •  اما جواب معماي قبلي:

            آنها سه قلو بودند!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 19 بهمن1386

زندگي همچنان زيباست

 

   دفترم را باز كرده بودم كه چيزي در مورد گرفتاري هاي روزمره و بي معرفتي برخي و  ...  بنويسم ولي نمي دانستم از كجا بايد شروع كنم و چه بايد بنويسم. پسر ده ماهه ام حسين كه تازه از خواب بيدار شده بود و سرحال هم بود مثل هميشه وقتي نگاهمان با هم تلاقي كرد شروع به لبخند زدن نمود.. من هم ناخودآگاه لبخند زدم و با خود انديشيدم كه چه موضوعي از اين زيباتر؟ آيا از لبخند كودكي خردسال چيزي زيباتر پيدا مي شود؟ آيا كسي هست كه جريان زندگي را در برق چشمان و در لبخند زيباي كودكي نبيند؟ ما به دنبال چه نوع آرامشي هستيم؟ مگر از زندگي چه مي خواهيم؟ چرا نبايد همچون كودكي فارغ البال انديشيد؟ چرا نبايد از زندگي لذت برد؟ چرا نبايد برگ هاي گلي كه هر صبح از كنارشان مي گذريم نوازش كنيم؟ چرا نبايد ارامش زندگي را در خلوتمان بجوييم و هميشه  به بهار سفري طولاني انديشيد؟ چرا نبايد از بعد از ظهر جمعه اي سرد در اتاقي گرم لذت برد؟ چرا نبايد از چرت زدن در داخل ماشين وقتي منتظر رسيدن كسي هستيم لذت ببريم؟ چرا نبايد ....

·   مشغول خواندن كتاب ما و اقبال دكتر شريعتي هستم و واقعا از خواندنش دارم لذت مي برم. من تابحال فكر مي كردم كه اقبال فقط يك شاعر هندي يا پاكستاني است كه شعرهايش را با زبان فارسي مي سروده است ولي حالا متوجه شدم كه اقبال روشنفكري بوده است كه صدها سال از زمانه و مردم خويش پيشتر حركت مي كرده است و همانند سيد جمال الدين اسد ابادي در فكر بازگرداندن اقتدار به جوامع اسلامي بوده است و در زمانه اي كه اكثر منورالفكرها يا همان روشنفكرها راه رسيدن به مدرنيته و پيشرفت كشورها را پيروي صد در صد از غرب مي دانستند چنين عقيده دارد كه

قوت افرنگ نه از چنگ و رباب

ني ز رقص دختران بيحجاب

.......

حتما اين كتاب رو بخونيد. مثل همه كتاب هاي دكتر زيباست و بسيار آموزنده.

 

·        اين هم يك معماي خلاقانه جايزه دار:

فرهاد و فرشاد در يك روز، يك ماه، يك سال و از يك پدر و مادر متولد شدند اما دوقلو نيستند! چه طور چنين چيزي ممكن است؟

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 18 بهمن1386

خورشت كرفس و خواب شهر فرنگ

من به خورشت كرفس علاقه زيادي دارم اين موضوع را اطرافيان من مي دانند ؛ هر چند كه دانستن و گفتنش مشكلي را از كسي حل نمي كند ، ولي منظورم از اين مقدمه اين است كه پريروز ظهر نهار خورشت كرفس بود و ..... و بعد از نهار حسابي خوابم برد و هر چه حسين موهامو كشيد و زينب به هوا پريد من از خواب سنگين بيدار نشدم. البته صدا ها رو مي شنيدم و بين خواب و بيداري بودم و شايد هم اصلا بيدار بودم... 

خواب هاي عجيبي مي ديدم. مثلاً خواب ديدم گوگل با ياهو دعوا مي كنند و حوض خانه پدرم به جاي ماهي پر از اتيكت هاي سربازان قزاق بود كه با خط نستعليق نام و نام پدران و اجدادشان بر آنها نوشته شده بودو ... نه بگذاريد اصلاً چيزهايي را كه در خواب ديدم بدون حاشيه هايش برايتان تعريف كنم:

من در خواب حوضي ديدم كه ماهي نداشت

آشپزي ديدم كه بدون روغن و برنج پلو مي پخت و

معلمي ديدم كه سوادش را گم كرده بود و دنبالش هم نمي گشت و

كارشناسي ديدم كه كارش را نمي شناخت ولي هر صبح به او سلام مي كرد و

 باغباني را ديدم كه در جواني دربان شده بود و

مورچه خواري را ديدم كه مورچه اي براي خوردن نيافت و در عوض كلوچه مي خورد و

 كلاغي را ديدم كه قار قار كردن را فراموش كرده بود و به جايش عرعر مي كرد و

روستازادگاني را ديدم كه بچه هايشان را در اروپا مي زادند و

سربازي را ديدم كه سرش را بسته بود و

 خياطي را ديدم كه چاك دهانش پاره شده بود و

 خاله اي را ديدم كه خواهر زاده اي نداشت و

 نويسنده اي ديدم كه فقط كتاب هاي خودش را مي خواند و

نانجيبي را ديدم كه دنبال همسري نجيب مي گشت و

يخ فروشي را ديدم كه دهانش بخار مي كرد و

ميوه فروشي را ديدم كه لبوي پرتقال مي فروخت و

مشاوري را ديدم كه آن قدر عصباني شده بود كه تمامي دندان هايش را عصب كشي كرده بود و

قنادي ديدم كه هزار نوع ترشي مي ساخت و

داوري را ديدم كه هميشه مي باخت و

كارمندي را ديدم كه هر روز 14 جدول حل مي كرد و

كارمند ديگري را ديدم كه كارگري سرش را مي خاراند و ....

 

مثل اينكه خوابم طولاني شد. بقيه اش را اگر خواستيد در مجالي ديگر برايتان نقل خواهم كرد!!!!!

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 15 بهمن1386

آموزش شهروندي

براي من بعضي از صحنه ها فوق العاده رنج دهنده هستند كه ممكن است ديگران به اندازه من به آنها حساسيت نداشته باشند؛ همانطور كه من نسبت به خيلي از چيزهايي كه ديگران حساسيت نشان مي دهند بي تفاوت هستم.  

امروز من در هنرستان كشاورزي كلاس داشتم. وارد كلاس اول «ث» كه شدم از ديدن درب سوراخ شده كلاس خيلي ناراحت شدم. و از اينكه ديدم دانش آموزي اسمش را بر نقاط مختلف كلاس حكاكي كرده است جوش آوردم. هنرستان كشاورزي از مهر افتتاح شده است و براورد مي شود كه يك ميليارد تومان هزينه ساخت آن شده است. چندين ساختمان و كارگاه و ..... . بر روي اكثر صندلي ها اسم دانش آموزان تراشيده شده و اشعاري كه بر پشت درب دستشويي ها يا ديوار بازداشتگاه ها مي نويسند نوشته شده و قلب تير خورده خون چكان در جاي جاي آنها مشاهده مي گردد. بر جاهايي روي ديوارها  كه گچ ها نرم بوده اند اثرات مشت ديده مي شود.

 

با خودم مي گويم آيا آموختن فيزيك و شيمي و روانشناسي و هزار چرت و پرت ديگري كه بعد از يك ماه از ديپلم از خاطر آن 95% درصدي كه وارد دانشگاه نخواهند شد ؛ مي رود واجب تر است يا آموختن آدم بودن و يا به عبارت مدرن تر آموزش شهروندي مسئول و خوب بودن؟ چه قدر وقت براي آموزش چنين مسايلي صرف كرده ايم. مگر نديده ايم كه بر ديوارهاي بزرگترين آثار تاريخي كشورمان برخي حكاكي مي كنند. صندلي هاي اتوبوس ها را بعد از يك ماه كه وارد خط مي شوند مي خورند و كشاورز ما در زمستان با يك متر برف حاضر نيست چاه موتورش را خاموش كند و كمي به فكر آيندگان باشد و من معلم فقط در فكر افزايش حقوق خودم باشم و اگر بخواهند برجي 1000 تومان از حقوقم را براي ساخت مدارس صرف كنند هزار الم شنگله راه بيندازم و شماي شهروند براي داخل خانه ات ميليون ها خرج كني و براي كوچه و خيابان هيچ . درد دلها زياد است.

كاش به فكر آموزش شهروندي هم به فرزندان و دانش آموزانمان بوديم و به قول آن مثل معروف آدم تربيت مي كرديم نه ملا.

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 14 بهمن1386

چه ربطي به هم دارند؟!

شايد در دنيا اكثر انسان ها به دنبال رسيدن به آرامش و خوشبختي و شادكامي باشند و عده اي نيز به اين «آرامش» دست يابند، ولي بايد توجه داشت كه آرامش خود به دو گونه است؛ يك نوع آرامش از روي شناخت است يعني انسان بعد از شناخت به آرامش دست مي يابد و ديگري آرامشي است كه از عدم شناخت حاصل مي شود.

برخي از كتب روانشناسي هدفشان اين است كه انسان به آرامش و شادكامي و خوشبختي كاذب و يا همان آرامش از روي عدم شناخت يا آرامش ناشي از جهل دست يابد؛ ولي فلسفه هميشه مي خواهد اين آرامش كاذب را از بين ببرد و در ذهن انسان جاهل آشوب و اضطراب ايجاد كند و با اعطاء شناخت به وي او را به آرامش واقعي برساند. آرامش كاذب مانند آرامش كودك و يا ديوانه ايست كه ماري را در كنار خويش مي بيند و نمي ترسد و آرام نشسته است، اين آرامش نخدير كننده است و نه رشد دهنده و با كمترين تلاطمي به هم مي ريزد. ولي آرامشي كه بهد از تلاطم هاي سخت درياي شناخت حاصل شده باشد چنان قرص و محكم است كه بزرگترين سونامي هم نمي تواند آن را ذره اي از جا بجنباند. خوشا به حال آناني كه خوشبختي و آرامش و احساس رفاه شان ناشي از شناخت است.

 

  • اين بنر تبليغاتي كه در بالاي وبلاگ من قرار گرفته است با هر كليك كردن شما بر روي آن بيست تومان معادل 200 ريال به حساب من واريز مي گردد!! پس هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم. خدا انشا الله بچه هاتونو براتون نگهداره، ان شاالله برين مكه، تو بانك يك شمش 20 كيلويي طلا برنده شين، ده تا سكه تمام بهار آزادي عيدي بگيريد و .... . كمك كنيد.!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 12 بهمن1386

خون و مرگ و عصيان

 چند سال پيش مقاله اي ترجمه كردم كه موضوعش «تاثير بافت يادگيري بر ياداوري» بود.  اين مقاله راجع به يك تحقيق آزمايشي بود كه در آن به آزمودني ها كه دانشجويان دانشكده اي در آمريكا بودندۀ يك سري كلمات بي معني داده بودند و از آن ها خواسته بودند كه آنها را حفظ كنند. دانشجويان به گروه هاي مختلفي تقسيم شده بودند، يك گروه همراه با موسيقي ملايم به حفظ و يادگيري مي پرداخت، يك گروه همراه با يك رايحه خاص، گروهي همراه با رايحه و موسيقي تؤام و بلاخره گروهي بدون اين آيتم ها.

در مرحله دوم آزمايش باز هر گروه از اين دانشجويان به دو گروه تقسيم مي شوند يك گروه در بافتي مشابه با بافتي كه يادگيري در آن صورت گرفته است و ديگري در زمينه اي ساده بدون آن موارد به ياد آوري آموخته ها مي پرداختند.

در پايان آزمايش مشخص شد كه يادآوري در بافت مشابه با بافت ياداوري بهتر رخ مي دهد. به عنوان مثال كساني كه همراه با موسيقي مطالب را ياد گرفته بودند، اگر همزمان با پخش همان موسيقي خاص به ياداوري بپردازند موفق ترند و قس علي هذا.

با توجه به مطلب فوق براي شخص من مشخص شد كه چرا هنگام گوش دادن به نوای عبدالباسط دلم مي گيرد. چون ناخودآگاه صحنه تشييع جنازه افرادي كه آن قدر برايم مهم بوده اند كه در مراسمشان شركت كرده ام را زنده مي سازد.

همچنين اين روزها با پخش سرودهاي اول انقلاب مثل ايران ايران و خميني اي امام و ... دوباره همان حال و هواي انقلاب و سال هاي اوليه انقلاب و شور و شوق خاص آن دوران قرار مي گيرم. ياد مراسم هايي كه در عبدل اباد و در مدرسه برگزار مي گرديد و تئاتر و سرود و شرشره و آذين بندي و مسابقه ماست خوري و ... ، براي من بسيار جالب است و قسمتي از كودكي و نوجواني من گرديده است. شما چطور؟

 

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 11 بهمن1386

چند اس ام اس جالب از دوستان

·   تا زماني كه به فردا اميدواري، اقتدار از آن توست. آنچه كرم ابريشم آن را پايان دنيا مي پندارد، در واقع در نظر پروانه آغاز زندگيست.

 

·   اگر در زندگي ات به ناگاه يكي از سيم هاي سازت پاره شد، آهنگ زندگي ات را چنان ادامه بده كه هيچكس نداند بر تو چه گذشت.

 

·   وقتي زندگي 100 دليل براي گريه كردن به تو نشان مي دهد تو 1000 دليل براي خنديدن به اون نشون بده.«چارلي چاپلين»

 

·        به مجنون زد شبي ليلي اس ام اس

كه آخر تا به كي تاخير و فس فس

      اگر عقدم نكني سال جاري

      روم تهران شوم دختر فراري

 

·   سلام اگه مي توني پول جور كني، ايران خودرو به مناسبت ميلاد امام زمان ثبت نام مي كنه. پژو 206 يك ميليون پيش ، ماهي هم بيست هزار تومان. تحويل همزمان با ظهور آقا.

 

·   زيباترين تصوير در تاريك ترين نقاط ظاهر مي شوند. هر وقت به نقطه هاي تاريك زندگي ات رسيدي بدان كه تصوير زيبايي در انتظار توست.

 

·   فقط با روشن كردن يك بخاري اضافه شما هم در تعطيلي مدارس، دانشگاه ها، و ادارات سهيم شويد.« هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم

 

با تشكر از دوستاني كه با پيامك هاي جالبشان مرا مسرور ساختند. هر چند كه من در جواب دادن پيامك تنبلم. ولي در همين جا از شما تشكر مي كنم.

 

نوشته شده توسط ع.س در 0 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 9 بهمن1386

كلاس جذاب

ديروز در يكي از كلاس هاي ضمن خدمت فرهنگيان ، بحث ضرورت و اهميت آمادگي براي شروع جريان تدريس پيش آمد. آمادگي براي شروع تدريس ابعاد مختلفي دارد.، از جمله آمادگي از لحاظ جسمي، رواني، و محيطي. در كلاس گفته شد كه براي شروع كلاس بايد اطمينان حاصل كرد كه دانش آموز از لحاظ نيازهاي فيزيولوژيك تحت فشار نيست. به عنوان مثال از دانش آموز گرسنه يا تشنه يا دانش آموزي كه فشار مثانه را تحمل مي كند، نمي توان انتظار داشت كه به طور كامل خود را درگير يادگيري نمايد.

يكي از همكاران پرسيدكه وقتي نمي دانيم دانش آموز راست مي گويد يا دروغ، و ادعا مي كند كه مي خواهد به دستشويي برود آيا بايد به او اجازه رفتن به دستشويي را بدهيم يا خير؟

من در پاسخ گفتم تشخيص اين امر به هنر خود معلم بستگي دارد.

همكار فرهيخته اي گفت: اتفاقا در كلاس دكتر غلامحسين شكوهي (از بزرگان تعليم و تربيت و صاحب تاليفات فراوان و ارزشمند در اين زمينه) نيز اين سوال مطرح گرديد و دكتر شكوهي پاسخ دادند كه « در هر دو صورت بايد به دانش آموز اجازه دستشويي رفتن را داد، (چه راست بگويد چه دروغ) چون بهر حال بهر حال او دستشويي رفتن و ماندن در آنجا را بر حضور در كلاس ما ترجيح مي دهد!!!!»

 

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 7 بهمن1386

در دفتر مدرسه ما( خاطره اي از سال 1383)

 در دفتر مدرسه ما هر روز هزاران حكم صادر مي شود، هزاران درمان قطعي براي اين پيكره  نحيف و نزار مملكت و كشور پيشنهاد مي شود و هزاران دارو و قرص و كپسول و شربت و مسهل و اماله و تنقيه و ... پيشنهاد مي شود ولي با اين وجود نه تنها هر روز بر مشكلات وطن افزوده مي شود بلكه مشكلات بچه هاي مدرسه و حتي مشكلات خانوادگي  افراد نيز روز به روز افزون مي گردند.مثلاٌ امروز يكي از معلمين از پر رو شدن بچه هاي اين زمانه شكايت مي كرد و به دنبال آن سيل راه هاي درمان و علل بوجود آورنده اين وضعيت اسف بار به سوي فرد شاكي روانه شد.

معلم كلاس سوم مي گفت: آقا وقتي دست و پاي معلم بسته باشد و حق تنبيه بدني نداشته باشد اصلا نبايد انتظار داشت كه بچه هايي نجيب ! و سر براه تربيت شوند. و بعد براي اينكه افاضات خويش را مستدل سازد و علمي هم سخن گفته باشد تا ديگران آن را بپذيرند خاطره اي از خودش تعريف كرد:

" آقا من وقتي بچه بودم ، يك بار در يك مورد به پدرم دروغ گفتم . وقتي پدرم متوجه دروغگويي من شد چنان مرا با كمربند و سيلي و مشت و لگد و گاز و... تنبيه كرد كه هنوز وقتي يادش مي افتم تنم مي سوزه . منم از اون زمان تصميم گرفتم كه ديگر دروغ نگويم"

 

وقتي اين ادعا را مي كرد خودش هم متوجه نبود كه الان دارد راست راست دروغ مي گويد! واقعا ببينيد اين هم استدلال يك معلم تحصيل كرده و به قول تكه كاغذ داخل پرونده اش كارشناس. اين كارشناس كار نشناس چنان با قاطعيت حكم صادر مي كرد كه هيچ درصد خطايي هم برايش در نظر نمي گرفت. حتي خطاي اندازه گيري!!! نظرش را با صد در صد اطمينان بيان مي كرد. در اينجا دل آدم به حال محققين مي سوزد كه بيچاره ها اين همه درس مي خوانند و پرسشنامه و مصاحبه و آمارگيري و آمار توصيفي و استنباطي و معناداري فرضيه و هزاران كوفت و زهر مار ديگر را براي يك مطالعه علمي انجام مي دهند و كاملا، دامنه فرضيه را محدود مي سازند و بعدش هم با درصدي احتمال خطا فرضيه اي را صادر مي كنند. ولي ديگران به چه راحتي فتوا مي دهند. تازه اين كه فقط يك مساله كوچك است و تا حدودي هم مربوط به حيطه كارش.

گاهي اوقات در مورد مسايلي صحبت مي كنند كه هيچ اطلاعي از آن ندارند و فقط اين مطلب را نيمه كاره و نصفه و نيمه از يكي شنيده اند و بر آن اساس خود را همه چيزدان مي دانند. مثلاٌ همين امروز بود كه در مورد ديدن ماه  در اول ماه شوال صحبت مي كردند. معلم كلاس اول مي گفت: آقا مگر مي شود ماه به آن بزرگي را در آسمان نديداين آخوندها هم عجب حرفهايي مي زنند. اين ها همه اش سياست بازي است. سياست هم كه پدر و مادر ندارد!!! براي اينكه مردم دنبالشان باشند ماه را مي بينند و مي گويند نديده ايم. به دنبال اين حرف سيل فحش و دشنام و سب و لعن و نفرين نثار مسببين اين عمل ناجوانمردانه گرديد.جالب اينجاست كه اگر يكي همانجا شروع به مخالفت با اين حرف كند و چند دليل كج و كوله بياورد باز هم همين آقايان شروع به طرفداري از نظريه جديد مي كنند. تازه آنجا كه دفتر است و اينها معلمين. گاهي اوقات در كنار خيابان ، داخل تاكسي، پشت ترك موتور، زير كرسي و ... هزاران مساله بزرگ كه ساليان سال ممكن است مورد اختلاف علماي فن باشند بحث مي شود و نتيجه گيري مي شود و فتوا و حكم صادر مي شود.

چه خوب مي شد اگر ما همه بر اساس مدرك و شاهد و علم صحبت مي كرديم. چون حرف هايي كه شبيه طنز است را جدي بيان كردن لطفي ندارد.

 

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 6 بهمن1386

مشاور تلفني

چند وقت پيش يك كتاب خيلي قديمي از شاعر بزرگ مهدي سهيلي مي خواندم كه در قطع جيبي داستان هاي طنز گونه اي نوشته بود. نام كتاب چوب دو سر طلا بود. در يكي از داستان هايش سهيلي مي گفت از وقتي همسايه ها و آشنايان من فهميده اند كه من شاعرم، هر روز يكي در خانه ام را مي زند و ثقاضاي سرودن شعري دارد. يكي مي گويد براي مرگ پسر عموي پدرم كه بر اثر نقرس مرده شعري بسرا كه اردات من را هم در آن شعر به وي ذكر كني، يكي براي تولد همسرش، يكي براي ختنه سوري پسر رييس اداره اش و يكي براي لوح قبر عمه مرحومش و ....

شهرستان نوپا و كوچك ما هم مركز مشاوره اي ندارد و من چون چند سال است كه مشاور اداره آموزش و پرورشم بايد به سوالات خيلي از افراد پاسخ دهم و به آنها مشاوره بدهم. به عنوان مثال موقع ثبت نام دانشگاه آزاد و يا يا عالي  و ... بايد من هم از طريق تلفن خانه هم حضوري و هم ... مشاوره بدهم. البته من راهنمايي و كمك به ديگران را دوست دارم ولي هر كاري اصولي دارد . مشاوره براي اينكه سودمند باشد بايد اين اصول رعايت شود. كه در زير به چند مورد آن اشاره مي كنم:

·       مشاوره بايد حتي الامكان به صورت حضوري باشد

·       اتاق مشاوره بايد از فيزيك خاصي برخوردار باشد

·   مشاور در هنگام مشاوره بايد راحت باشد و نگراني ناراحتي و ... نداشته باشد تا بتواند بر مشكل مراجع متمركز شود

·       ....

 

حالا گاهي من مجبورم از خواب بيدار شوم تا به فردي بگويم كه آيا منظور از طرح تابان پيام نور چيست و يا دانشگاه علمي كاربردي شهريه اش چه قدر است و يا با دانش آموزي كه نقاشي هايي با رنگ مشكي فقط مي كشد چه مشكلي دارد و يا ....

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 3 بهمن1386

به كجا چنين شتابان؟؟

چه خوب بود اگر همه مي دانستند كه در چه زمينه هايي استعداد دارند و اگر از هر كدام  از راه هاي پيش رويشان بروند تا چه اندازه خواهند توانست پيش بروند. راه ها زياد است و هر كدام چندين شاخه دارد ، اين ماز تو در تو و پر پيچ و خم زندگي را نمي توان در اين مدت معين پيمود. از كجا معلوم كه ما عمري عادت به رفتن از مسيري كرده باشيم و يا راه يا راه هاي نزديك تري به مقصد وجود نداشته باشد.

 انسان هاي زيادي هر روز در اين ماز پر از دالان هاي تاريك و روشن و هزارپيچ زندگي مي چرخند و مي لولند و هر كدام براي خود فلسفه اي دارند و منطقي ، ولي در اخر هم نمي فهمند كه در كجايند و به كجا مي روند و اگر به كجا مي رفتند بهتر بود. همچون موش هاي سفيدي كه صداي زنگ و چراغ هاي چشمك زن و لقمه اي غذا انها را شرطي كرده است. آنها زنگ را مي شنوند و چراغ را مي بينند و هدفشان غذا است. اين است فلسفه زندگي، رسيدن به هدف، هر چند آن هدف هم آنقدر حقير باشد كه بعد از رسيدن و كسب و بهره برداري از آن ديگر هدف نباشد. مدتها مي دويم، تلاش مي كنيم زحمت مي كشيم ، به اين در و آن در مي زنيم، دروغ مي گوييم، ديگران را فريب مي دهيم، عمرمان را صرف مي كنيم تا به هدف برسيم، ولي رسيدن به هدف يعني از بين رفتن هدف. اين جاست كه سرگرداني و ندانم ها و چه كنم ها و ... شروع مي شود. اينجاست كه ديگر فرد به پوچي آن چه به دنبالش بوده است پي مي برد.

اگر صادق باشيم مي پذيريم اشتباهمان را ، و دوباره اشتباه را با نام ديگري ، با رنگ ديگري و با شكل ديگري شروع مي كنيم ولي اگر با خودمان صادق نباشيم، سعي در دليل تراشي و توجيه آنچه كرده ايم مي پردازيم، تا خودمان را در اين معامله مغبون نبينيم. آخر پولي كه در اين راه صرف كرده ايم ديگر هيچ گاه به حسابمان برنخواهد گشت. بهاي سنگين زندگاني محدود، زمان بازگشت ناپذير، استعدادي به هدر رفته ، سنگيني نگاه تماشاگران بر شكست خورده اي كه آخرين مسابقه زندگي اش و دوران ورزشي اش را واگذار كرده است.

بارها در خيال خوشمان به آنچه دنبالش بوده ايم رسيده ايم. شب ها قبل از خوابف روزها همزمان با صحبت هاي مصاحبي كه نه دوستش داشته ايم و نه دشمن،و زمان هاي زياد ديگري رسيدن به ارزو را تجربه كرده ايم ولي افسوس كه اين رسيدن ها ميل و عطش را براي سريع تر پيمودن و از پاي ننشستن تا رسيدن را زياد مي كند ولي رسيدن در عالم واقع همچون آبي است كه آتش تند و تيزي را خاكستر مي كند.

همه در آخر خسته و شرمگين در پيشگاه باقيمانده وجدان مي ايستند و از خود مي پرسند، پس راه رسيدن به آنچه مي خواستيم برسيم كجا بود؟ نكند اصلا براي رسيدن به هدف زندگي بزرگراهي نباشد، نكند كه راه رسيدن به اين هدف بزرگ ، راهي مالرو يا اصلا بيراهه اي ، سوراخي، حفره اي، نقبي و يا ... باشد. در اين جاست كه پرسشي بزرگ تر در مقابلمان رخ مي نمايد:

آنچه ما به دنبالش هستيم چيست؟

در اين جا پاسخ پرسش به كجا برويم ديگر در درجه دوم اعتبار قرار مي گيرد و پرسشي بزرگ تر با جوابي مبهم تر رخ مي نمايد:

چرا بايد برويم؟

مگر ايستادن خود نوعي رسيدن نيست؟ رسيدن به جايي كه هستيم. ديگر نبايد حركت كرد. بايد دوباره شتر را در جايش خواباند و او را دوباره در جايش عقال زد و بار بنديل را پايين گذاشت. رفتني در كار نيست. بايد ماند و كند و كاويد و همين جا را كه در آن قرار داريم شناخت. بايد بدانيم كجا هستيم. اگر ما خودمان را بشناسيم، جايي را كه قرار داريم بشناسيم، آن وقت مي فهميم كه بايد حركت كرد يا ماند. شايد هدف در سكون و سكوت باشد تا در حركت و حرف. شايد مبدا همان مقصد باشد!!!

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •