تبليغاتX
روزنوشته هاي يك معلم

جمعه 28 دی1386

عرصه گاه مگس و سيمرغ

ايستاده بود و  به فكر فرو رفته بود. انگار نه انگار كه در كنار كوچه است. شايد برايش مهم نبود كه چه كسي او را نظاره مي كند. فقط چشم كه باز كرد تاريكي را ديد. همه جا تاريك بود. همه جا باريك و تاريك. تنگ و كوچك. خرد و ريز. ريز و ميز. فقط زل زد. انگار چشم ها با زمين جوش خورده بودند. حكايت شب بود و زوزه. شب بود و نهايت عصيان بشري. شب بود و بودن . شب بود و نبودن. انگار اصلا شب نبود. روز بود و شب مي نمود. روز تاريكي بود. نه، انگار روز روشن بود. چشم ها تيره بودند. فكرها يخ زده بودند. دستها هم نيز. چشم ها و دست ها هر دو. انگار زمان نيز از چرخش به شرم آمده بود. انگار لحظات هم از نظاره شرم داشتند. انگار نه انگار اما در چشم تيره بينان. روشني تاري را به نظاره نشسته بودند. فقط يك قدم . فقط يك روز. فقط يك زمزمه. نه قدمي نبود. راهي نبود . چشمي نبود. همه وهم بود و چه اوهام زشتي و چه خيال پلشتي. اما ان سوي ديوار باز هم شب بود اما شبش به اندازه روز پهنا داشت به اندازه شب ژرفا داشت به اندازه طلوع مي تابيد . به اندازه افق مي خنديد. اينجا هم يخ زده بود . بهت در ايمان. راستي در نهايت. و شرم باز هم. اما چرا شرم. چرا خجلت. شرم از يك جان داشتن. از هزار نبودن . و چه زيباست شرم ايستاده تمام قامت در برابر پررويي. و خشم با تمام وجود در برابر كينه. و عشق در برابر منطقي كوري از عقلي ناقص و مغزي معيوب. و شب همچنان تيره مي نمود و روز همچنان درخشنده. و چشم ها همچنان خيره ماندند و گوش ها تيز. اما فسوس از ناله همه به مشام ميرسد و شب ناله ها را جگرسوزتر مي نمايد. و دوباره شب خواهد رسيد و ناله ها و عربده هاي مستانه در برابر هم صف ارايي خواهند كرد و تمام تيرگي در برابر تمامي روشني خواهد ايستاد و خواستار پوشاندنش خواهد شد. ولي نه نمي توان ! مگر مي توان نور را پنهان كرد. مگر مي شود نور را آن هم چنان نوري را در پستوي خانه نهان كرد؟ نه نور مهر سوزنده است. نور با گرما وقتي دست در دست هم دهند خورشيد مي شوند و مي سوزانند جگر تمامي سوزداراني كه سوزششان من بعد تجلي خواهد كرد به آتش مي كشند.

چشم گشود انگار سال ها گذشت در همين لحظه. انگار زمان به نهايت بودن رسيد در همين چشم بستن و چشم گشودن. در همين بودن حقير. باز هم شب را ديد كه در برابر روز و تيرگي را ديد كه در برابر روز صف اراسته اند و مي خواهند دوباره نبرد كنند و هماورد مي طلبند. چه هماوردي بهتر از ديگري. رجزخواني شروع شد و شب چنان تيرگي را مي ستود و از سياهي كه بالاتر از تمامي رنگ هاست دفاع مي كرد كه همگان پنداشتند درخشندگي و روز و صبح مقهور تيرگي و پلشتي شده است و تا سال ها بلكه قرن ها سر خميده و پشت خموده در انتظار راست قامتي خواهد ماند. اما نه. اما نه. راستي و روشني خود راست قامت است و راست قامت خواهد ماند. نيازي به تجلي قيامت نيست تا راستي از كژي سوا گردد. راستي نهان نيست . چشم ها را بايد باز كرد. چشم ها را بايد شست. در نهايت هم راستي را مي توان ديد. راستي راست شد. و كژي بار انداخت و ليكن هنوز هم گيرندگان بار چندان زيادند كه نمي توان با منطقي ساده ستود راستي را و ديد كه نه به منزل نخواهد رسيد.  و اين نبرد تا به حشر تداوم دارد و ....

نوشته شده توسط ع.س در 3 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 24 دی1386

عزيز دردانه

شب بود. شب اولي كه برف شروع به باريدن كرد همه ذوق زده شده بوديم. كركره را كنار زدم . ليوان داغ چايي را كنار پنجره و با نگاه كردن مداوم به دانه هاي برفي كه آرام آرام در حال فرود بودند  كم كم نوشيدم.. در واقع كلي با چايي داغ و منظره زيباي بارش برف عشقبازي كردم..  با خودم مي گفتم كاش اين برف ها زود آب نشوند ، چون منطقه ما برف ها هر سال ساعت 10 روز بعد اثري از آنها باقي نمي ماند. صبح روز بعد كه از خواب بيدار شدم باز هم برف تند تر با دانه هاي درشت تر در حال بارش بود. . برف ادامه داشت دو روز و سرما هم پشت بندش آمد و امتحانات و كلاس ها هم لغو شد و .....

ديروز ماشينم تو كوچه  در برف گير كرد. مسير عبدل آباد به فيض آباد را كه هميشه در 7 دقيقه طي مي كردم حالا حدود بيست دقيقه طول مي كشد. جاده و خيابان يخ زده است و برف ها چند روز است كه مهمان ما شده اند و قصد رفتن ندارند. حكايت برف هاي امسال حكايت همان مهماني است كه نمي رفت و صاحب خانه برايش سرود:

مهمان عزيز است همچو نفس

كشد اگر آيد و بيرون نرود

هميشه همين حكايت بوده است و آنچه ناياب است عزيز است و چون فراوان در دسترس باشد ديگر ....

يكي از اقوام خود را كه بسيار برايتان عزيز بود و مرده است به خاطر بياوريد چقدر دوست داريد يك لحظه زنده شود و چند دقيقه بتوانيد با او حرف بزنيد . حال اگر اين فرد براي هميشه زنده شود آيا باز هم ... . نمي دانم چه نتيجه اي مي خواهم از اين مطلب بگيرم خودتان اين كار را بكنيد .

 

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 22 دی1386

برف

سلام

دو روز است كه برف امان همه را در اينجا بريده است. تا حالا كمتر چنين برفي را كسي در اينجا به خاطر دارد. اين شب ها شب هاي عزاداري حضرت اباعبدالله الحسين است . اميدوارم عزاداري هاي با معرفتي داشته باشيد.

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 5 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 21 دی1386

تصميم كبري

من ناراحتم. من الان به شدت ناراحتم. من هر موقع براي رضايت ديگران  دست به رفتاري زده ام هر چند ممكن است رضايت آن فرد يا افراد را به دست آورده باشم ولي از خودم بدم آمده است. چه خوب است كه در شهرهاي بزرگ آدم ها براي خودشان زندگي مي كنند نه براي آشنا و همسايه. چه اهميت دارد كه كسي كه از  كمترين آداب معاشرت برخوردار نيست از دست من ناراحت شود. چه اهميت دارد اگر كسي مرا غير اجتماعي بداند. چه اهميتي دارد اگر نزديكان من،  من را آدمي منزوي بدانند. عمر چند روزه ما مي گذرد و در اين فرصت اندك برخي براي خودشان زندگي مي كنند و برخي كه براي ديگران زندگي مي كنند آن قدر خودشان را رنج مي دهند كه  جز تلخي از زندگي چيزي برايشان باقي نمي ماند. و تاسف بار تر اينكه نتوانسته اند رضايت همان عده قليل را هم به دست آورند. من امروز هم مثل هزاران بار ديگر تصميم مي گيرم كه من بعد براي خودم و به فرمان عقل و احساس خودم زندگي كنم. ديگر در مهماني هاي مزخرفي كه بايد دوساعت در خانه اي نشست تا شام به زور خورد فقط به اين خاطر ديگران بدشان نيايد شركت نكنم. من نمي خواهم مثل افرادي زندگي كنم كه هدفشان جلب رضايت يك عده حقيرتر از خودشان است.

من ادمي بي عاطفه نيستم. من رفت و امد با برخي افراد را دوست دارم. من مهماني و همه چيز را دوست دارم ولي نه هر جايي نه هر كسي نه هر فكري نه هر.......

شايد هيچ كس به اندازه من از خاله مادرم پيرزني كه حتي بچه هايش هم او را دوست نداشتند ياد نكند. پيرزني كه غير از من كسي به او سر نمي زد. پيرزني بيش از 85 ساله كه شكلات و يا نباتي كه گير مي آورد بر گوشه روسري سفيدش مي بست تا من بروم و آن را به من بدهد.

من مثل آن عده نيستم كه فقط وقتي كسي را دوست دارند كه آن فرد مي ميرد و شايد براي ديدن جسدش در دم آخر دست و پا مي شكنند و مثل آن عده نيستم كه ...

ولش كن اين حرف ها را فقط براي سبك شدن خودم نوشتم. در مقاله اي خواندم وقتي بچه هايتان خشمگين اند به آنها چند ميخ بدهيد تا در چوبي بكوبند تا خشمشان كاهش يابد يا به كيسه بوكسشان مشت بزنند و يا

من براي تخليه خودم مي نويسم تا سبك شوم.

نوشته شده توسط ع.س در 10 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 20 دی1386

رمز شاد زيستن

به اعتراف راديو تلويزيون و همه ادم ها اين روزها سردترين روزها و اين زمستان سردترين زمستان در چند دهه اخير است. سرماي استخوان سوز بيش از 10 درجه زير صفر را كمتر كسي به خاطر دارد. امشب در مجلسي بوديم و از سختي هاي گذشته  سخن به ميان آمد. يكي از جوانان مدعي شد كه با وجود اينكه در گذشته سختي و رنج و زحمت كشيدن بيشتر بوده اما آدم ها شادتر بوده اند و از اين جور حرف ها. پيرمرد روشن ضميري كه در مجلس حاضر بود سري تكان داد و گفت چي مي گيد الان تو بهشت زندگي مي كنيد و قدرش را نمي دانيد فكر مي كنيد گذشته و رنج و بدبختي خوب بوده است. چهل سال اول عمرمان را با فلاكت و بدبختب سپري كرديم. نه غذاي درست و حسابي ، نه خانه اي كه بتوان نامش را خانه گذاشت و نه .... حالا هر چه مي توانيد خدا را شكر كنيد.

پيرمرد در حالي كه با صحبت هاي شيرينش همه را تحت تاثير قرار داده بود ادامه داد: فكر نكنيد بدبختي و سختي و زحمت خوشبختي مي اورد و يا اينكه علت خوشي گذشتگان به خاطر كم بودن امكاناتشان بوده است و بخواهيد ان رنج برگردد و يا اداي گذشته را در بياوريد و بخواهيد روي گليم بخوابيد و چايي را با سماور ذغالي درست كنيد و گلداني قديمي را بر لب طاقچه خانه تان قرار دهيد و فكر كنيد با اين ادا و اصول ها مي توانيد آن شادي را زنده كنيد . نه1 اشتباه است. احساس خوشبختي گذشتگان اگر هم بوده نه در رنج انها بوده و نه در كمبودهاي مادي شان. رمز شادابي انها اولا در دل و در درونشان بوده است . احساس قناعت و راضي بودن به داشته هايشان ، عدم احساس تنهايي و احساس نياز به ديگران و كمك به همديگر و ارتباطات رو در رو  و كنار هم نشستن هايشان  علت خوشي انها بوده است. اين ها چيزي نيست كه بخواهيد به گذشته برگرديد و آنها را در زندگي خود بوجود آوريد . خودتان را تغيير دهيد تا دنيايتان تغيير كند......

شايد اگر بزرگترين فيلسوفان و حكيمان دنيا مي خواستند رمز شادي انسان را تبيين و تشريح نمايند جوابي بهتر از اين پيرمرد هشتاد ساله عبدل آبادي نداشتند. پيرمردي كه شايد غير از آن يك باري كه براي سفر حج عازم عربستان گرديد سفر بزرگ ديگري در زندگي اش نداشته است. پيرمردي كه استادش ضمير روشن و تجربه اش بوده است.

با خودم مي انديشم كه گاه  چه درختان تناوري  را چشمان ما بوته اي بيش نمي بيند.

نوشته شده توسط ع.س در 11 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 19 دی1386

كل ارض كربلا

اسلام به ذات خود ندارد عيبي

هر عيب كه هست در مسلماني ماست

 

بحث روشنفكري ديني بحثي  قديمي است كه از سوي افرادي چون سيد جمال الدين اسد آبادي و اقبال لاهوري و دكتر شريعتي و ... كسان ديگري مطرح گرديده است و به دنبال  پاسخگويي به مسايل جديد پيش آمده در جامعه مدرن امروزي مي باشد. روشنفكري ديني اگر خوب مطرح شود سدي است در برابر آناني كه چه به زبان و چه در دل ، دين را مانع پيشرفت و تخدير كننده اجتماع مي دانند. بشر امروزه به مدد بهره گيري  از تكنولوژي به كرات ديگر سفر كرده است و خيلي از ناممكن هاي گذشته را ممكن ساخته است و به خيلي از سؤالاتي كه براي انسان هاي گذشته مطرح بوده است توسط علم تجربي پاسخ داده است . اما با وجود تمامي اين پيشرفت ها و ورود به هزاره سوم ذات خدا خواه بشر ارامش نيافته بلكه بر عطش خداخواهي وي افزوده شده است و «ايسم» هاي متنوع و روي آوردن به علوم ماورايي خود دليلي بر اين ادعا مي باشد. وجود  چندين ميليار آدم ديندار در كره زمين نيز نشان از دين خواهي سرشتي انسان دارد.

بحث بدعت گزاري در عزاداري ها يكي از مباحثي است كه بايد به آن در مقطع حساس كنوني توجه ويژه اي گردد. مراجع تقليد همه به اين نكته اذعان دارند كه بسياري از مصاديق عزاداري علاوه براين كه داراي اجر و ثواب اخروي نمي باشد باعث زبان درازي بي ديننان و خرده گيران بر مسلمانان مي گردد.  

علاوه بر  رفتارهاي خاص اشعار خاص و مداحي هاي گوناگون كه توسط افراد كم سواد ديني و يا افراد بيسواد ديني انجام مي گيرد نيز بايد مورد توجه قرار گيرد.  مداحاني كه مداحي  را پيشه دنيوي خود ساخته اند و براي هر جلسه دعاي خود نرخ تعيين مي كنند و ملاك ارزششان به صدايشان مي باشد مسلما نمي توانند انتظار عقلي جامعه جوان امروزي را كه از سوي انديشه هاي گوناگون مورد هجمه قرار گرفته است برآورده سازند.

 

به اميد اينكه تمامي عزاداري هاي شما مورد قبول درگاه ايزدي قرار گيرد و ما را عاشورايي نمايد.

 

نوشته شده توسط ع.س در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 18 دی1386

اعتياد به اينترنت

غروب غم انگيز يك روز سرد پاييزي است. به داخل حياط كه مي آيم دلم مي گيرد. ابرهاي تيره نشاني از شبي باراني مي دهد. صداي چند بلندگو كه همزمان ولي ناهماهنگ اذان مي گويند در حال پخش اذان مغرب است. اذان محبوب من يعني اذان مرحوم مؤذن زاده در بين بقيه اذان ها گم شده است.  اگر از من بخواهند كه يك نغمه بهشتي را نام ببرم بيشك به اين اذان دلنشين موذن زاده و حمد عبدالباسط اشاره خواهم كرد. چقدر زيبا، چقدر دلنشين، چه قدر بالابرنده انسان  اند اين نغمات بهشتي. خداي هر دو را رحمت كناد!

حالا ديگه نشستن پشت كامپيوتر و آن لاين بودن يكي از مشغوليات اصلي من شده است و مي ترسم آنچه براي درمان اعتياد به اينترنت براي ديگران نوشته ام روزي براي درمان خودم لازم شوند. كتاب روانشناسي و آسيب شناسي ارتباطات اينترنتي را در سال 83 و 84 به اتفاق دوست عزيزم اقاي شكيبا نوشتيم و در سال 84 در سه هزار نسخه در مشهد توسط انتشارات آيين تربيت چاپ و منتشر گرديد. البته در پيوند هاي روزانه فهرست مطالب كتاب را آورده ام. فصلي از اين كتاب به مبحث اعتياد به اينترنت پرداخته است و علايم و علل و راه هاي درمان آن را ذكر كرده است. اگر شما هم معتاد به اينترنت شده ايد حتماً اين كتاب را مطالعه كنيد ( اين يك پيام بازرگاني هم هست).

نوشته شده توسط ع.س در 1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 17 دی1386

دوستان اینترنتی من

 

همه شاعران و نويسندگان مدعي اند كه براي دل خودشان مي نويسند و كاري ندارند كه مطالبشان را ديگران مي خوانند يا نه . البته من اين حرف را كامل قبول ندارم. همه ما وقتي مي بينيم مطالب و كتب و نوشته هايمان را ديگران با شوق و ذوق مي خوانند خوشحال مي شويم و سعي مي كنيم بيشتر و بهتر بنويسيم. مثل سخنراني يا صحبت براي يك عده. اگر حضار حال و حوصله نداشته باشند يا نخواهند گوش كنند سخنران هم حال گفتن را از دست مي دهد.  من وقتي مي بينم كه همكارانم مثل حاجي رستمي ( كه خود از استوانه هاي تعليم و تربيت است و با غلامحسين شكوهي  رقابت مي كند) خواننده مطالبم است و نظر مي دهد و يا فيروز كه سازمان ملي جوانان  را مي تواند يك تنه بچرخاند و يا مجتبي زاده كه در ترجمه دست ذبيح الله منصوري و مهدي قراچه داغي و مهرداد فيروزبخت را از پشت بسته است خوشحال مي شوم. 

شكيبا هم فراموش نشود از دوستان دوره تحصيل  كه كل جوين و سبزوار و حومه را از لحاظ كلاس هاي ضمن خدمت و آموزش خانواده و اختلات يادگيري و ..... را تغذيه مي كند و تازگي ها وبلاگ نويس هم شده  هميشه با اس ام اس در مورد مطالبم نظر مي دهد . يا همين حسن آقاي پارساي خودمان  معلم موفق رياضي   و يا دوستان مجازي ام مثل مسافر دنيا كه الحق قلم زيبايي دارد از خوانندگان هميشگي وباگ من اند كلي ذوق مي كنم . صا حبان وبلاگ هاي لحظه اي با قاصدك ها و يا شكار لحظه ها نيز از مشوقان من اند. اين مطلب در واقع تشكري است از تمامي اين عزيزان كه مرا از ترجمه و تاليف و مطالعه و ساير كارهاي مفيد انداخته اند و به نوشتن  اين ........ مشغولم ساخته اند. (ور چپه)

خوب هر كاري چندين بعد دارد. مگه نه؟

هميشه به زندگي از ابعاد مختلف آن بنگريد. شايد واقعيت هميشه آن گونه نباشد كه ديده مي شود.

نوشته شده توسط ع.س در 7 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 16 دی1386

شبي برفي

الان كه من دارم اين مطلب زيبا را مي نويسم برف زيبايي در حال باريدن است. مدارس و دانشگاه ها و همه ادارات فردا تعطيل شده است و فردا را مي توان تا ساعت ۸ خوابيد (البته اگر بچه ها بگذارند). بخاطر اين كه در منطقه ما كمتر برف مي بارد همه از بارش آن خوشحال مي شوند و من به ياد فيلم زيبا و تاثير گذار سرزمين هاي شمالي مي افتم. نمي دانم چرا برخي از فيلم ها اين قدر در ذهن آدم ماندگار مي شوند كه تا سالها خاطره آنها از ذهن آدم محو نمي شود و اصلا جزيي از زندگي همه انسان مي شوند.

براي كسي كه مثل من خودش را اين قدر گرفتار كار كرده است تعطيلي خود مانند مسافرت روحيه اش را بهتر مي سازد.

اميدوارم اين تعطيلات زمستاني به همه خوش بگذرد.

نوشته شده توسط ع.س در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 10 دی1386

تجربه اي مشاوره اي

در يكي از روزهاي سردسرد زمستان ۸۵ وقتي وارد دفتر مدرسه شدم، مدير مدرسه مرا به مادر يكي ازدانش‌آموزان كه در دفتر حاضر بود معرفي كرد وبه او گفت: مي توانيد از آقاي سعيدي مشاور مدرسه در مورد مشكلتان كمك بگيريد. آن خانم مادر علي يكي از دانش‌آموزان كلاس سوم بود. علي يكي از بهترين دانش‌آموزان كلاسش بود. همه‌ي معلمان از انظباط و درس او راضي بودند.پسري مرتب، مؤدب ، و درسخوان بود. در طول مسير شروع به حدس زدن مشكل علي كردم. با خودم گفتم احتمالاً دانش‌آموز يا دانش‌آموزاني علي را اذيت كرد‌اندو يا .

مادر علي كه خانمي با وزن زياد بود با همان پياده‌روي چند قدمي شروع به نفس نفس زدن كرد و وقتي روي صندلي اتاق مشاوره قرار گرفت با گوشه چادرش شروع به باد زدن صورت سرخ و عرق كرده‌اش نمود. با اين كه اتاق اول صبح كمي گرم بود براي اينكه مراجع من احساس راحتي بيشتري نمايد جلو كاپشنم را باز كردم . خوش‌آمدي گفتم و منتظر شدم تا وي شروع به صحبت نمايد.

مادر علي بعد از كمي تكان خوردن با ناراحتي و عصبانيت شديد شروع به صحبت كرد: ديگه از دست اين بچه خسته شدم. ديگه نمي‌تونم ادامه بدم. تا حالا صد بار بهش گفتم تو با اين كارات تا منو نكشي دست بردار نيستي.بخدا نمي دونم با اين بچه چكار كنم. زندگيمون از دست اين بچه شده غم و غصه. من كه مي‌بينيد چه وضعيتي دارم با كوچكترين ناراحتي فشار خونم بالا مي ره . دكترم گفته اصلا ً نبايد جوش بزني آخه مگه مي شه با اين بچه آروم بود.

شكايت هاي مادر علي پايان نداشت . انگار مي خواست همه‌ي غصه‌هاي تلنبار شده را از درونش يكباره بيرون بريزد. بعد هم شروع به شكايت از بخت بد خودش نمود.من واقعا از شنيدن اين حرفا تعجب كرده بودم. آخر تصوير ذهني كه من از علي داشتم اصلاً بهش نمي‌آمد كه مورچه‌اي از دستش در آزار باشد چه برسد به اين كه مادرش را خون جگر كرده باشد. با خودم فكر كردم شايد ار آن دسته والدين پرتوقعي است كه فكر مي كنند با يك نوزده گرفتن فرزندشان دنيا به آخر رسيده است و مي‌خواهند دنيا را بر سر فرزندشان خراب كنند.هر چند مي دانستم كه در مقام مشاور نبايد دست به پيش‌داوري بزنم و بايد فقط بر صحبت‌ها و حركات مراجعم تمركز نمايم ولي پذيرش اينكه كسي تا اين اندازه از دست علي اين پسر خوب و نجيب ناراحت باشد برايم مشكل بود. به ياد حرف همكارم آقاي حسيني افتادم كه به شوخي مي گفت « آدميزاد جانور عجيبي است هرچه بگي ازش مي ياد».

شايد شما هم به اندازه آن روز من اشتياق پيدا كرده‌ايد كه بفهميد مشكل مادر علي چه بود كه تا اين اندازه از دست فرزندش ناراحت بود. از مادر علي خواستم كه ماجرا را از اول برايم تعريف نمايد.مادر علي اين طور ادامه داد: آقاي سعيدي بيشتر از يك سال است كه زندگي ما از دست علي تلخ شده است . علي پسر خوبي است و همه از دستش راضي اند ولي الان مدت يك سال است كه يكسره در كلوپ دنبال بازي‌هاي كامپيوتري است. تمام كار و زندگي و فكر و ذكرش شده بازي در كلوپ. پارسال وقتي شروع به رفتن به كلوپ نمود ، گفتيم برايش يك دستگاه اتاري بگيرم تا در خانه بازي كند و بيرون نرود و هي پولي را كه با اين مشقت پدرش پيدا مي كند به بازي ندهد ولي بعد از يكي دو هفته آتاري را كنار گذاشته و شروع به رفتن به كلوپ نمود. نمي دانم شما تا چه حد از وضعيت زندگي ما آگاهي داريد. پدر علي يك كارگر است كه با درآمد كم كارگري بايد علاوه بر سير كردن شكم پنج نفر خرج تحصيل آنها را هم بدهد. شما بگوييد آيا براي ما امكان دارد كه هر روز پول در اختيار آقا بگذاريم كه برود بازي كند؟ خود علي تابستان كه مدرسه تعطيل بود بود سر كار مي رفتو مقداري پول پس انداز كرده بود ولي همه رو كم كم خرج كلوپ رفتن كرد و حتي مقداري از پول‌هايش را كه براي خريد لباس عيدش من قايم كرده بودم پيدا كرده و خرج بازي كردن نمود. حالا هم مهيشه دور و بر خانه مي گردد و هر جا پولي پيدا مي كند بدون اجازه و پنهاني برداشته و به كلوپ مي رود. به خاطر اين بازي ‌هاي لعنتي حالا دروغ هم مي گويد.حتي . خجالت مي كشم بگم دزدي هم مي كند. همين پنج‌شنبه قبل پدرش براي خريد كتابهاي ترم جديد به خواهرش مقداري پول داده بود، علي آن پول ها را برداشته بود و خرج بازي كرده بود. كار به جايي رسيده است كه چند كيلو پسته اي را كه در خانه داشتيم پنهاني فروخته تا پول كلوپ رفتنش را جور نمايد. به خدا شده عين معتادا.خسته شده‌ام . فكرم ديگه به جايي نمي رسه و نمي دانم چكار كنم.

حالا داشتم به جدي بودن مساله پي مي بردم. مادر علي همچنان مي گفت و ناراحتي‌ و درماندگي در تمام صورتش موج مي زد. او مدعي بود كه تمام روش‌ها را هم اكتحان كرده است ولي هيچ كدام نتوانسته است پسرش را به صراط مستقيم بياورد.« از راه تهديد ، تنبيه، جايزه دادن، نفرين كردن، قهر كردن، دعوا كردن، صحبت كردن و وارد شده‌ام ولي فايده نداشته كه نداشته.»

به ياد مقاله‌اي با عنوان«اعتياد رايانه‌اي» افتادم كه چند روز پيش مطالعه مي كردم. آن روز كلمه‌ي اعتياد به بازي‌هاي رايانه‌اي كمي برايم خنده‌دار و دور از واقعيت مي نمود ولي با شنيدن حرف‌هاي اين مادر به واقعيت مشكل پي مي بردم.

بعد از اينكه مادر علي حرف‌هايش را زد ، به در كلاس 301 رفتم و از معلم ادبيات خواستم اگر مشكلي نيست به علي چند دقيقه‌اي اجازه دهد تا با من به اتاق مشاوره بيايد. علي در اتاق مشاوره در تمام مدتي كه مادرش شكايت‌ها و ناراحتي‌هايش را تكرار مي‌كرد سرش را پايين انداخته بود و هيچ نمي‌گفت. من رو به علي كردم و از او پرسيدم : روزي چند ساعت وقتت را با بازي‌هاي كامپيوتري مي‌گذراني؟ علي با شرمساري سرش را بلند كرد ، از خجالت سرخ شده بود. من هم بعد از اينكه ديدم علي هيچ حرفي نمي‌زند از او خواستم به كلاس برود.به مادر علي توصيه كردم كه خونسردي خود را حفظ كند و روش‌هاي غيرمنطقي گذشته مثل تهديد و ارعاب و نفرين و قهر و دعوا را دنبال نكرده و با من در تماس باشد من هم سعي مي‌كنم به علي كمك كنم تا بر مشكلش فايق آيد.

مادر علي با تشكر و عذرخواهي از من اتاق را ترك كرد. او را تا دم در بدرقه كردم. وقتي گفتم ان‌شاءا همه چيز درست مي‌شود چنان آهي از ته دل كشيد كه فهميدم زياد اميدي به حل مشكل ندارد.

از آن روز جلسات منظمي براي علي ترتيب دادم كه به اتاق مشاوره بيايد. ابتدا حجب و حياي او مانع مي‌شد كه حرفي بزند ولي وقتي احساس كرد كه من آن‌قدر ها هم از رفتار او تعجب نكرده‌ام و آن را تا حدي طبيعي مي‌دانم شروع به صحبت كرده و همه چيز را براي من گفت. علي در آخر در حالي كه مشخص بود ناراحت است گفت: آقا اصلاً دست خودمون نيست. هر شب تصميم مي‌گيرم كه ديگه اين بازي ها رو براي هميشه كنار بگذارم ولي باز عصرها احساس مي كنم كه حتما بايد به كلوپ به كلوپ بروم و بازي كنم.

جلسه دوم از علي خواستم كه براي جلسه بعد فهرستي از مزايا و معايب بازي كردن خودش براي جلسه بعد تهيه كند و بنويسد كه با بازي كردن چه چيزهايي را از دست مي‌دهد. من هم بيكار ننشستم و دوباره به سراغ آن مقاله رفتم و علاوه بر آن يك كتاب هم در همين زمينه مطالعه نمودم.

جلسه سوم علي با يك برگه كاغذ به اتاق مشاوره آمد.علي مانند همه‌ي تكاليف مدرسه با خطي خوش و با استفاده از رنگ‌هاي مختلف جدولي طراحي كرده بود و در يك ستون مزايا و در ستون ديگر معايب بازي كردن خودش را فهرست كرده بود. بد نيست شما هم بدانيد كه علي در ستون مزايا سه مورد را بيشتر ذكر نكرده بود. او در اين ستون به مواردي مثل لذت بردن زياد از بازي و در كنار دوستان بودن و سرگرم شدن اشاره كرده بود.ستون معايب پرتر بود. در اين ستون ناراحتي مادر و ساير اعضاي خانواده اولين عيب بازي كردن وي آمده بود. همچنين در اين ستون به صرف هزينه و زمان براي موارد متعدد اشاره شده بود. به عنوان مثال نوشته بود كه من با اختصاص زمان زيادي به بازي مقداري از وقت مطالعه ، كمك به پدر و مادر و ورزش‌هاي فيزيكي را از دست مي دهم. و يا اينكه با پول صرف شده در اين راه مي تواند كمك خرج خانه باشد كتاب‌هاي كمك درسي خريده شود و. خلاصه اينكه فهميدم چيزهايي كه از دست مي دهم در برابر چيزهايي كه به دست مي‌آورم ارزششان كمتر است.حالا حتي هنگام بازي هم به وقت و هزينه ‌اي كه از دست مي‌دهم مي‌انديشم.با وجود اين افكار ديگر بازي به اندازه گذشته برايم لذتي ندارد ولي باز هم نمي‌توانم از بازي دست بردارم. انگار اصلاً دست خودم نيست.بعد از اينكه مدتي در مورد فهرست تهيه شده توسط علي صحبت كرديم از او خواستم براي هفته بعد فهرستي ديگر تهيه كند كه در آن مواقعي را كه بيشتر تمايل به بازي كردن پيدا مي كند بنويسد . علاوه بر آن از او خواستم تا سرگرمي‌هاي مورد علاقه خودش را هم برايم فهرست نمايد.

هفته بعد علي دوباره با كاغذي در دستوارد اتاقم شد. علي همانند جلسه قبل كارهاي انجام شده را به خوبي انجام داده بود. با اين كار علي پي برد كه چه سرگرمي‌هاي ديگري در گذشته براي او لذت‌بخش بود.  بعد از صحبت با علي با هم توافق كرديم كه علي بازي‌هاي كامپيوتري را در روزهاي فرد كنار بگذارد و در عوض در اين روزها هر وقت به آن بازي ‌ها گرايش پيدا كرد ، يكي از همان فعاليت‌هاي جانشين را انجام دهد.

بعد از آن روززماني كه علي به بازي‌هاي رايانه‌اي اختصاص مي داد به نصف كاهش يافته بود. خود علي از اين وضعيت اظهار خوشحالي مي كرد. مادرش نيز در تلفن از من تشكر كرد و گفت آقا تو رو خدا حالا كه علي به حرف‌هاي شما گوش كرده و كمتر به كلوپ مي ره ، كاري كنين كه اصلاً نره چون من مي ترسم باز دوباره شروع كنه. باز هم مادر علي را به خونسردي و خويشتن‌داري دعوت كردم و برايش توضيح دادم كه حل هر مساله‌اي احتياج به صبر و حوصله و شكيبايي دارد.

با دادمه جلسات و صحبت كردن با علي و استفاده از روش جانشين ساختن منابع لذت جانشين گرايش شديد علي به بازي‌هاي رايانه اي كاهش يافت و اكنون فقط هفته‌اي يك بار به انجام بازي و رفتن به كلوپ مي‌پردازد. حالا هر وقت به ماجراي علي فكر مي كنم از اينكه توانستم اين مساله را حل نمايم در دلم اظهار خوشحالي مي نمايم.

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 7 دی1386

داستان غم پنهاني من

 

  • كاش كلمات مي توانستند تمامي احساس ما را منتقل نمايند. كاش كلمات مي توانستند غم ما شادي ما  و هيجانات ما را تمام و كامل به ديگران منتقل نمايند. نمي دانم چرا اين قدر غمگينم با اينكه همه چيزم روبراه است ، با اينكه بايد بخوانم و بخندم از شادي. كاش آنقدر  كلمات قدرت داشتند و كاش من آنقدر در نوشتن توانا بودم  كه همچون خواننده اي كه تمام احساسش با صدايش  منتقل مي سازد به همه مي گفتم چه احساسي دارم. در يكي از كلاس ها يكي از اساتيد مي گفت آدم هاي افسرده از انسان هاي سالم واقع گراترند. ما انسان ها از مكانيسم هاي دفاعي متعددي براي شاد نگهداشتن خودمان استفاده مي كنيم ولي افسرده ها به اين دلخوش كنك ها دل خوش نمي كنند. مثلاً يك انسان 80 ساله واقعيتش اين است كه آفتاب لب بام است و چند سال ديگر بيشتر عمر نمي كند ولي باز هم دل خوش دارد و مال اندوزي مي كند و .... من هم مثل انسان خسته اي كه از چرت زدن در داخل اتوبوسي كه او را به اين طرف و آن طرف تكان مي دهد لذت مي برد من هم از غم خودم گاهي لذت مي برم. مثل اين شعر حافظ

چون غمش را نتوان يافت مگر در دل شاد

ما به اميد غمش خاطر شادي طلبيم

 

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 5 دی1386

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

 

  • امروز چهارشنبه پنجم ديماه 1386 است و هواي  مه ولات به قول مرحوم اخوان بس ناجوانمردانه سرد است.  سرمايي استخوان سوز.  من شعر زمستان اخوان ثالث را يكي از زيباترين اشعار فارسي مي دانم . آنقدر زيبا كه آن را حفظ كرده ام و ابياتش را ناخودآگاه زمزمه مي كنم. اصطلاحات و تعبيرات و تشبيهات و ... كه در اين شعر وجود دارند  تراويده از دل شاعري هستند كه سرما كمرش را خم كرده است.

زمين دلمرده سقف آسمان كوتاه

.....

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد سحر شد بامداد آمد

فريبت مي دهد بر آسمان اين سرخي بعد از سحر گه نيست

.......

 

  • فيروز هم تازگي ها به جمع خوانندگان وبلاگ من پيوسته است. فيروز جواني از ديار گيلان زمين است كه در دوره دانشجويي افتخار پيدا كرد كه چند سال با من هم اتاق باشد!!!!  خاطرات زيادي با فيروز دارم.  يك سال با فيروز تنها در يك اتاق بوديم. و روزهايي كه آن زمان شوق سپري شدن شان را داشتم امروز جزو خاطره انگيزترين روزهاي عمرم شده اند ، روزهايي كه هيچ گاه از خاطرم محو نخواهند گرديد..

 

  • اين روزها روزهاي امتحانتت بچه هاست و  هر چه معلمان در طول سال تلاش مي كردند اين روزها دانش آموزان و دانشجويان بايد تلاش كنند.  در سايت دبيرستان علامه طباطبايي مطالبي را براي موفقيت در امتحانات گذاشته ام كه داش آموزان مي توانند از آنها استفاده نمايند.

 

 

www.allamehabdolabad.blogfa.com

 

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 2 دی1386

وبلاگيات

 

  • باز هم موضوع تكراري تصادف دسته جمعي و مرگ در جاده تربت فيض آباد با مرگ سه نفر در يك پيكان و دو نفر مجروح  امروز ذهنم را به خود مشغول كرده است .  بمب گذاري در عراق تكراري است و  كشته شدن فلسطينيان در كشورشان. اين ها هر كدام خيلي مهم اند ولي اين سه ديگر به قدري تكرار شده اند كه توجه كسي را به خود جلب نمي كنند.
  • حاجي امروز راه حلي را براي مشكل رشته مجتبي زاده تلفني مطرح كرد. حاجي گفت اگه مجتبي زاده خجالت مي كشه بگه رشته اش پيش دبستاني است به همه بگويد معادل سازي رشته پيش دبستاني در تهران مساوي است با رشته صنايع سنگين در زنجان. اين هم جالبه.
  • گل ولاي كوچه هاي عبدل آباد ، و تنبلي من هم باعث شده كه هر روز شعار لطفاً مرا بشوييد بر روي ماشينم توسط دانش اموزان نوشته شود.
  •  

 

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •