تبليغاتX
روزنوشته هاي يك معلم

سه شنبه 29 آبان1386

عجايب روزگار

 

واقعاً ما آدم ها هم خودمان و هم كارهايمان عجيب است. در طول سال با هزار ترفند و زرنگ بازي يك قران يك قران پول جمع مي كنيم و يكباره همه را الكي خرج مي كنيم. گاهي براي خريد نيم كيلو سيب زميني ارزان تر از اين ور شهرمان به آن ور مي رويم و گاهي براي خريد يك شلوار نيم ساعت چانه مي زنيم و در آخر خوشحاليم كه بلاخره هزار تومان ارزان تر از قيمتي كه گفته بود خريديم و يا  هزار قسم راست و دروغ مي خوريم و ديگران را فريب مي دهيم تا اندكي بيشتر سود كنيم و خيلي ديگر از اين جور  كارا كه خودتون از من واردترين.

باز عجيب تر از اينا اينكه يكباره همين ماها همين ماهايي كه براي نيم قران (همان نيم ريال) مي مرديم و زنده مي شديم يك خرج هايي مي كنيم كه باعث تعجب است. يك مهماني  ، يك كمك ، يك ... كه اگر هم انجام نمي شد مشكلي پيش نمي امد .

چه خوب است هميشه متعادل باشيم. اگر خيريم  . گوش بر نباشيم. اگر خراجيم ، همه جا باشيم و در بعضي اوقات آنقدر ممسك نشويم كه گدايان سامرا هم پيشمان حاتم طاييشوند.

ولي چه مي شود كرد كه ادم جماعت همين است.

اين مطلب را به خاطر مسايلي كه اين روزها باهاش درگيرم نوشتم. يك وقت برداشت بد نكنيد چون شما كه ادم نه ببخشيد از اين آدما نيستيد.

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 25 آبان1386

جشن تولد

نوشته شده توسط ع.س در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 23 آبان1386

چند پيام مشاوره اي جالب

 

من خودم گاهي به جمله اي از نهج البلاغه يا حديثي جالب يا يك بيت شعر و يا يك ضرب المثل و يا نقل قول جالبي كه برمي خورم خيلي لذت مي برم و آن را يادداشت مي كنم و در كلاس از آنها استفاده مي كنم. من از درس شيمي دبيرستان و فرمول ها و جدول مندليف و بوتان و متان و اندوسولفان و ساير عبارات پريشان آن چيزي را به خاطر ندارم ولي شعري را كه آقاي ظريف موقعي كه شيمي را بلد نبودم مي خواند دقيق يادم است. حتي لحن صدايش كه مي خواهند« عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا» را به خاطر دارم . نمي دانم شما هم همين گونه هستيد يا خير. به شعر علاقه فراواني دارم. شعري را كه علاقه داشته باشم با دو يا سه بار تكرار حفظ مي كنم . تك بيت هايي را كه ديگران هنگام سخنراني هايشان مي خوانند هماندم حفظ مي كنم و...( تعجب نكنيد از اين همه استعداد!!!!). كتاب هاي درسي من چه در دبيرستان و چه در دوره هاي تحصيلي بعدي  گوشه و كنارش پر بود از اشعار مختلفي كه از ديگران مي شنيدم. بگذريم مثل اينكه مقدمه از متن طولاني تر شد و به قول شاعر

الا يا ايهاالطلاب ناشي            عليكم بالمتون لا بالحواشي

به ادبيات فارسي علاقه زيادي داشتم و دوست داشتم در رشته ادبيات ادامه تحصيل مي دادم هر چند از صرف و نحو و قواعد غربي خوشم نمي آيد ؛ نمي دانم چه شد كه ديپلم علوم تجربي گرفتم و از روانشناسي سر در آوردم. منظور از اين مقدمه طويل ( بيهوده سخن به اين درازي) آوردن چند نقل قول جالب است كه روي تابلو مشاوره  نصب كرده ام.

اين هم چند پيام مشاوره اي جالب:

  •        آنكه مي تواند انجام مي دهد؛ آنكه نمي تواند انتقاد مي كند. ( جرج برنارد شاو)
  •      بدبختي آدمي از جهل نيست ، از تنبلي است. (افلاطون)
  •     روزي به تقدير است اما تو در تدبير كوتاهي نكن. (بزرگمهر)
  •     فقط كساني پيروز خواهند شد كه عقيده دارند پيروز مي شوند. (امرسون)
  •    كارهاي بزرگ از مردان بزرگ ساخته است و مردان هنگامي بزرگ مي شوند كه بخواهند و اراده نمايند. ( شارل دو گل)

 

اين هم چند ضرب المثل هندي :

·        در ميان كوران لوچ حكومت مي كند .

·        زندگي پل است. از آن عبور كن ولي خانه بر روي آن مساز.

·        ماهي اي را كه هنوز از آب نگرفته اي معامله نكن.

·        مار كبرا تو را مي گزد چه او را كبرا صدا بزني چه آقاي كبرا.

·        خدا را بخوان اما دور از صخره ها هم پارو بزن.

نوشته شده توسط ع.س در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 22 آبان1386

گفتگو با خود

بلند كن سر خويش را و آرام بخند   

دوست دارم عق بزنم

تا برون ريزد تمام زندگي از حلق من

تلخي اين زندگي

كام را هم تلخ خواهد كرد

بايد خنديد

بايد آرام بود

آرام آرام

همچون دريايي آرام

نه همچون ديگي كوچك

كه شعله‌اي خرد

او را متلاطم سازد

بايد غم خورد

وليكن صدايت را نبايد بشنوند

بايد خون جگر بود

ولي با خون جگر سرخ بايد كرد روي خويش را

و اين قصه ها به پايان مي رسد

ولي كلاغ لنگ هيچگاه به خانه اش

نخواهد رسيد

خانه اي كه شايد اصلاً نداشته

و اين قصه هاي بي سرانجام

قصه هاي زندگيست

قصه هاي زندگان

زندگاني كه مرگ را به نظاره نشسته اند

چشم در چشمش دوخته اند

ولي نمي بينندش

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 21 آبان1386

خنده هم داشت

 

وارد كلاس كه شدم بچه‌ها با هم پچ پچ مي كردند و يواشكي مي خنديدند. خودم را به نديدن زدم تا خنده شان تمام شود. شروع به حضور و غياب كردم.

حسين احمدي  حاضر

رضا بهاري      حاضر

.....

حضور و غياب تمام شد. باز هم دو نفر در آخر كلاس داشتند يواشكي مي خنديدند. به زيپ شلوارم دست زدم بسته بود. بدون جلب توجه به لبها و صورتم دست زدم ولي چيزي نبود كه باعث خنده بچه‌ها گردد.

كم كم داشتم كنترل خود را از دست مي دادم. يكي از همان‌هايي را كه مي خنديد صدا زدم و گفتم چي شده؟ جا خورد و گفت آقا هيچي من نبودم . رضا باعث خنده من گرديد. گفتم برو بشين دوباره سر كلاس نخندي. بلاخره خنده بچه‌ها تموم شد. من هم شروع به تدريس كردم. آخر ساعت به رضا گفتم به اتق مشاوره بيايد.

زنگ كه خورد بچه ها به سرعت مثل كساني كه از سونامي اندونزي يا از زندان گوانتانامو فرار مي كنند از همه كلاس‌ها بيرون ريختند. رضا هم پشت سر من مي آمد. وقتي در اتاق مشاوره نشستم از رضا در مورد شهرشان سؤال كردم و گل‌هاي زعفرانشان و .... . در آخر هم علت خنده‌اش را جويا شدم. رضا گفت آقا ناراحت نمي شيد؟

گفتم بايد اول بگي چي شده بعد تصميم بگيرم.

رضا از داخل جيبش كاغذي در آورد كه چهارتا شده بود. اونو به من داد و گفت اين باعث خنئده بچه‌ها شده بود. كاغذو از رضا گرفتم و بازش كردم.

بدون اينكه كلمه اي بر روي آن نوشته شده باشد . تا كاريكاتور را ديدم خنده ام گرفت .آقاي .... دبير ... به طرز عجيبي خنده دار كشيده شده بود و تا نگاه مي كردي متوجه مي شدي كه كاريكاتور كيست. تعجب كردم از اينكه دانش‌اموز كلاس اول دبيرستان قادر به چنين كاري باشد.

در مورد نادرستي كارش و استعداد فوق العاده‌اش با رضا صحبت كردم و با هم قرار گذاشتيم كه رضا هر هفته يك كاريكاتور زيبا كه توهين آميز هم نباشد بكشد و من اونو رو تابلو مشاوره نصب كنم.

رضا خوشحال از اتاق مشاوره بيرون رفت و من هم در اتاق رو بستم و كاغذ را باز كرده و يك شكم سير خنديدم.

نوشته شده توسط ع.س در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 20 آبان1386

يانگوم بزرگ

بلاخره فيلم پربيننده جواهري در قصر هم به پايان رسيد و خوشبختانه ختم به خير شد. خوب الحمدا... . خيلي ملت نگران بودند كه براي يانگوم اتفاقي نيفتد. به نظر شما دليل موفقيت اين فيلم در جذب بينندگان از طبقات مختلف چه بود؟ من دلايل زير را دليل موفقيت اين فيلم مي دانم:

  1. روايت ساده و افسانه گونه زندگي فردي كه پس از تحمل رنج هاي مختلف  به موفقيت‌هاي  زيادي دست پيدا  كرده است و از خدمتكاري  به بالاترين درجه (يانگوم بزرگ) نايل گرديد و خودمونيم نزديك بود زن پادشاه هم بشه.
  2. تصاوير شفاف و براق و رنگي و مناظر زيباي كره
  3. وجود داگو جان و همسر غرغرويش
  4. گرايش مردم به سر در اوردن از زندگي بزرگان (امپراطور ، مادر ملكه ، ملكه و ...)
  5. وجود مقدار متعارفي هندي بازي و اشكاندن مردم غمزده بيچاره كل جهان (آخه اين فيلم در كشورهاي ديگري هم در حال پخش است)
  6. غذاهاي متنوع و توصيه‌هاي فوق حرفه اي يانگوم در خصوص آثار گياهان مثل اشقه سفيد
  7. آرايش عجيب موها و نصفه انار وسط سر زن‌ها
  8. ......

 

 

 

راستي اول خواستم جدي بنويسم ولي ديدم حالشو ندارم چيزي هم در نمي ياد. زدم تو فاز شوخي و جدي.

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 آبان1386

در اندرون من خسته دل

 

نمي دانم فقط من اين جوري ام كه گاهي اوقات بدون دليلي مشخص غمگين مي شوم يا همه همين طورند. من امشب حوصله ندارم. دوست دارم آهنگي غمناك گوش كنم و خودم را غرق غم كنم. من خودم روانشناسم و افسردگي و مانيا و يا اختلال دو قطبي را ميشناسم. ولي گاهي هر چند به مدتي كوتاه غمگين مي شوم.

شايد خيلي از چيزهايي كه ديگران را غمناك مي سازد مرا غمگين نسازد و برعكس. الان هم اصفهاني ترانه تنها ماندم را مي خواند و من مي تايپم. اصلاً تصميم نوشتن ندارم . بلكه براي سبك شدن بدون برنامه دارم تايپ مي كنم. به قول روانشناسان كاتارسيس مي كنم

. نمي دانم چرا هر وقت غمگين مي شوم به ياد خاطرات خوش زندگي ام مي افتم. شايد الان دوست داشتم كودكي باشم كه چند گوسفند را به كوچه باغ‌هاي عبدل اباد مي بردم و تمام دغدغه ام سير كردن شكم گوسفندانم با برگ درختان توت و علف هاي كنار جوي آب بود. شايد دوست داشتم كودكي باشم كه گرماي فرح بخش تنور من را همراه يكي دو تن از اعضاي خانواده به لب تنور كشانده و پاهايم را در داخل تنور فرو برده ام و مشغول صحبت هستيم و تنها آرزويم اين است كه  كرسي هم هميشه مثل تنور امشب گرم باشد. شايد دوست داشتم كودكي بودم كه در نور كم چراغ گردسوز مشغول نوشتن مشق هستم و دلم به حال بز و گاو حسنك مي سوزد و يا از عكس ريز علي مي ترسم و يا آنقدر محو تصوير روباهي شده ام كه دارد زاغ ساده دل را وسوسه مي كند كه از مشق هايم فراموش كرده ام.  شايد هم دوست داشتم نوجواني بودم كه در دبيرستان تازه تاسيس نام اور كه در و ديواري ندارد با دوستانش و اقاي محسني مشغول فوتبال بازي هستيم و يا سربازي معلمي هستم كه در پادگان بين راه شيروان مشغول آموزش نظامي است و يا داشجوي تربيت معلمي كه از اينكه در سربازي بدون خواندن زياد در تربيت معلم قبول شده باشم خوشحال است و مشغول انتقالي گرفتن از تربيت معلم سبزوار است براي تربيت معلم شهيد قاسمي گناباد و يا معلم كلاس دومي در روستاي شمس اباد و داراي 15 دانش اموز دختر كوچولو و يا در خوابگاه طرشت دانشگاه علامه باشم و با بچه ها گرم صحبت باشم. شايد دوست داشتم  دانشجويي باشم كه تازه براي ارشد قبول شده ام و در پوست خودم نمي گنجم و مشغول سربسر گذاشتن مجتبي زاده هستم و يا مشغول دفاع از پايان نامه كارشناسي ارشدم و خوشحالم كه از با دكتر سيف پايان نامه ام را گذرانده ام و يا معلمي در دبستان مدرس يا مدرس ضمن خدمتم و يامشاوري در اتاق مشاوره هنرستان كشاورزي

 و يا ....

نمي دانم نمي دانم نمي دانم

نوشته شده توسط ع.س در 7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 آبان1386

پدر حسين رضازاده

 

مردي نسبتاً كوتاه قد بود كه حدود 60 سال سن داشت. ريشش را با وسواس خاصي تراشيده بود . سبيل هاي كوتاهش و صورت گندمگونش دوست داشتني مي نمود. وارد اتاق كه شد نگراني در تمام صورتش موج مي زد. بعد از احوالپرسي كوتاهي شروع به بيان مشكلش كرد.

n       آقاي سعيدي بچه من را اغفال كرده اند.اونو از درس انداخته اند!

وقتي كلمه اغفال را شنيدم به ياد خلاف كاري هاي ... افتادم

-        گفتم بدون ناراحتي و با خونسردي تمام جريان را تعريف نماييد.

n   حدود سه ماه است كه بچه ام شب و روز و كارش شده كشتي. كتر به درساش ميرسه و همه چيزش شده كشتي. مربي هاش هم اغفالش كردن و گفتن تو با سه ماه كشتي قهرمان شهرمون شدي ميشي تختي و .... ببينيد چه جوري اونو اغفال كردن و از درس انداخته اند و ....

خيالم راحت شد. اگر اغفال اين است كه خوشا به حال اغفال كنندگان و زهي به احوال اغفال شوندگان.

كلي صحبت كرد. دل پرش كه خالي شد گفتم آقاي .... اگر پدر رضازاده هم مثل شما فكر مي كرد الان يك ديپلمه چاقي در خانه داشت كه هيچ مغازه اي هم اونو براي شاگردي قبول نمي كرد چون نه مي تونست بره تو كودال تعويض روغن و نه تو بفالي چيزي باقي مي گذاشت و ....

اين حرف هايم انگار آب سردي شد كه آتش سوزان مرد را به خاكستري سرد تبديل كرد.

موقع رفتن ديگر ناراحت نبود. با لبخندي و با نگرشي 180 درجه متفاوت اتاق را ترك كرد. دوستي با مربي ها و تشويق فرزند به درس خواندن از راه همين مربي ها و .....

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 13 آبان1386

آخرين جرعه اين جام تهي

 

اگر همين الان متوجه شويد كه امشب آخرين شب زندگي شماست، چه مي كنيد؟ اگر فقط 12 ساعت از عمرتان باقي بود در اين 12 ساعت چه كارهايي برايتان در اولويت بود؟ به ديدن چه افرادي مي رفتيد؟ با چه كسي تلفني صحبت مي كرديد؟ چه بخشش‌هايي انجام مي داديد؟

چه غصه‌هايي اهميتش را از دست مي داد؟ چه آرزوهايي را فراموش مي كرديد؟ چه.....؟

بله ما نمي دانيم تا كي زنده خواهيم بود و گاهي غم‌ها و غصه هايي را مي خوريم كه ممكن است اصلاً مجالي براي رسيدن به آنها وجود نداشته باشد. اكثر ما به جاي لذت بردن از زندگي كنوني و جاري خود و همين دمي كه در آنيم در حسرت و غصه گذشته‌اي هستيم كه ديگر برنخواهد گشت و يا آينده‌اي كه معلوم نيست بيايد.

اين شعر خيام شاعر بزرگ نيشابوري مؤيد همين معناست:

اين قافله عمر عجب مي گذرد

درياب دمي كه با طرب مي گذرد

ساقي غم فرداي حريفان چه خوري

پيش آر پياله را كه شب مي گذرد

 

امروز 13 آبان بود و در راهپيمايي همراه همكاران و دانش آموزان شركت كرديم . مراسم خوبي بود بخصوص آدمك ساخت زينلي همكار فرهنگي مان كه به سفارش هنرستان خوارزمي تهيه شده بود. ولي عدم وجود سالني بزرگ و مجهز براي برگزاري چنين مراسم هايي باز هم در اين مراسم رخ نمود.

 

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 11 آبان1386

شبي خوش است بدين قصه اش دراز كنيد

 

عشق ورزيدن را با عشق ورزيدن مي‌توان آموخت.    (اريس مردوخ)

 

شب بود. ساعت 7 بايد مي رسيدم. قرار بود در خوابگاه براي بچه‌هاي هنرستان درباره دوره نوجواني و آسيب‌شناسي اين دوره صحبت كنم.

 با سرعت از فيض اباد بيرون امدم بعد از گذشتن از فلكه اخر كه دو راه شمس اباد و جنت اباد را از هم جدا مي كند و تقريباً در خارج از شهر و در بيابان قرار دارد چراغ هاي ساختمان هاي هنرستان نمايان شدند. به ساعت ماشين كه نگاه كردم ديدم هنوز يك ربع ديگر وقت دارم. سرعت را كم كردم. سرعت كه كم شد در كنار جاده در نقطه صافي نگه داشتم .

 ماشين را خاموش كردم. و در سكوت و در تاريكي به اطراف چشم دوختم. چراغ هاي پرنور و كم نور متعددي در اطراف سوسو مي زدند. منظره لذت بخش و در عين حال تامل برانگيزي بود. جدا از تمدن، و هياهوي شهر. جدا از انسان ها و با خود. تنهايي تفكر برانگيزي . افكار مختلفي در ذهنم جولان مي دادند. به صندلي تكيه كردم و ذهنم را آزاد گذاشتم و به تاريكي و نور چراغ هايي كه از دور ديده مي شدند چشم دوختم. وقتي به خود امدم گفتم حتما نيم ساعت دير شده. ولي وقتي به ساعت نگاه كردم فقط 10 دقيقه گذشته بود ولي به اندازه يك ساعت فكر كردم و به اندازه چند ساعت راحت شدم  و به اندازه چند روز لذت بردم.

مثل زماني كه ساعت ها در اتوبوس مسافر تهران بودم و چشم بر تاريكي بيابان مي دوختم و به تفكر مي پرداختم. اتوبوس براي همه انهايي كه خواب راحت شان گرفته شده بود ازاردهنده بود ولي براي من زيبا و بيابان و تماشاي شب جاده جالب. در آن شب ها تمام دفترچه زنگي ام را از تولد تا الان و تا سالها بعد كه هنوز نيامده اند مرور مي كردم. شور و اميد .

 حيف كه اين روزمرگي ها و اين شب هاي روشن و چراغاني و پر سر و صدا و مشغوليات مزخرفي چون كامپيوتر و فيلم هاي صد من يك غاز تلويزيون چنين لحظات ناب و فرصت هاي بي بديل را از من گرفته اند.

 

در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز

 

چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

 

نوشته شده توسط ع.س در 8 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 10 آبان1386

مراد همه عاشقان در جهان

امروز در دبيرستان علامه كلاس داشتم. دبيرستاني كه روزگاري مدرسه اي بود كه خودم در آن دانش آموز راهنمايي بودم. و اگر بنشينم و مرور كنم تصاوير آن سالها در ذهنم زنده مي شوند.مدرسه اي وسيع خيلي وسيع كه سه چهارمش را حالا جدا كرده و ديوار كشيده اند تا كنترل دانش اموزان اسان تر باشد.

دو ساعت اول برنامه ريزي درسي داشتم و وسطش فعاليت مشاوره اي و دو ساعت آخر روانشناسي. بچه هاي سوم انساني ناراحتم كردند چون اصلا اهل درس نيستند و اون وقت من مي خواهم براشون تست كار كنم و ....

مراد بيگي امروز خيلي شارژ بود و سر به سر همه مي گذاشت. مراد دفتر دار مدرسه است و سابقه اش هم زياد است. كلي از رسيدن روز جمعه ذوق كرده بود و ...

اينم تقديم مراد!!!

اندكي صبر سحر نزديك است

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 9 آبان1386

گمشده در لابلاي روزها

 

امشب شب دهم ابان است. در اواسط فصل پاييز هستيم. تقريباً در همه خانه ها بخاري ها حداقل در شب روشن اند. موتورسوارها به شال و كاپشن و ساير ادوات حرب با سرما ، مجهزند.  كدخدايان بر تن پوستين افزوده اند ولي هنوز سرما آنچنان زوري ندارد كه پوست از سر بينوايان بكند.  زمان همچنان شتابان ميگذرد و مرگ درب خانه مسافران خويش را مي نوازد. و عبدل اباد همچون سالهاي گذشته روزهاي اخر انار را ميگذراند. از تب و تاب مردم كاسته شده و همه منتظر رسيدن چك هاي انار خرهايند و شب ها را با روياي دوباره پولدار شدن مي گذرانند. در خانه درب ها بسته ، نه صداي گاو همسايه و نه سگ شان. قيصر امين پور هم مرد. چه زود.مثل پروين . مثل فروغ. مثل اقاسي . مثل.... خيلي هاي ديگر كه زود مي ميرند.

مرگ بهنگام و مرگ نابهنگام. مرگ زودرس. چه كسي تعييين مي كند كي مرگ بهنگام است و كي نابهنگام.؟ كي عمر براي كسي كافيست؟ آيا 50 سال كافيست؟ آيا 60 سال؟ 70 سال چي؟ از اون پيرهاي پير هم كه بپرسي از عمرت چه فهميده اي مي گويند تا حالا كه هيچ. مثل برق گذشت.

هفته پيش با اقاي حداد مستخدم مدرسه صحبت مي كرديم. در دفتر تنها بودم. از بند بودن رگ هاي قلب و ترش كردن و افسردگي اش مي گفت. اقاي حداد مستخدم پيماني مدرسه است كه 14 سال سابقه بيمه دارد و متولد 1331 است. منتظر است تا 60 ساله شود و بازنشسته. مثل همه از مرگ مي ترسد.

با خودم مي گويم اخرش چي؟ چه سي ساله مثل مهدي عليزاده چه 18 ساله مثل مهدي مهديزاده و چه 13 ساله مثل مهدي حسيني. و چه 80 ساله مثل حج مهدي حسني كه امروز چهارشنبه مرد. آخرش بايد رفت پس به ياد شعر اخر سي پاره ها مي افتم كه:

خوشا آنان كه با عزت ز گيتي

بساط خويش برچيدند و رفتند .....

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 6 آبان1386

از كشته پشته

 

 قبل از خواندن اين مطلب دوست دارم به عنوان اين مطلب دوباره دقت كنيد و با خود فكر كنيد كه «از كشته پشته» مي تواند درباره چه موضوعي باشد؟

جنگ  آمريكا در عراق؟

نه!

بمب هاي اتمي آمريكا در هيروشيما؟

نه!

زلزله بم؟

نه!

سونامي اندونزي؟

نه!

حمله به برج‌هاي دوقلو؟

نه!

.......

نه! نه! نه! نه!

چند سال پيش براي كاري به دانشگاه علوم پزشكي گناباد رفته بودم در روي يكي از تابلوهاي اعلانات آنجا پوستر خيلي معنادار و در عين حال تأسف آوري را ديدم كه اكثر افراد با ديدن آن خاطره‌اي تلخ از يكي از آشنايان يا دوستان يا افراد خانواده شان برايش تداعي مي گردد. در اين پوستر ساده يك جاده ترسيم شده بود كه به جاي خط هاي سفيد منقطع آن جنازه‌هايي با كفن‌هاي سفيد در وسط آن قرار داشت!!!!!!!

حالا فهميديد چرا عنوان اين مطلب را گذاشته ام از كشته پشته؟

درست چند شب پيش 5 نفر از دوغ‌آباد با پرايد در جاده گناباد تربت حيدريه در حالي كه از عروسي برمي‌گردند با ماشين خاوري شاخ به شاخ مي شوند و هر پنج نفر با راننده خاور در دم مي ميرند.

اين مطلب چيز عجيبي شايد نباشد و برخي گذرا از كنار آن بگذريم. ولي آيا اگر جاده تربت مشهد و هزاران جاده ديگر در ايران اتوبان مي بود اين اتفاقات مي افتاد؟؟

آيا صرفا با گفتن اينكه خطاي عامل انساني بيشترين نقش را در تصادفات دارد مشكل حل مي شود؟ آيا اگر من با سرعت مجاز و با رعايت مقررات راهنمايي و رانندگي سفر كنم تضميني وجود دارد كه كشته نشوم؟ و هزاران آياي ديگر.

 

 

نوشته شده توسط ع.س در 6 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 3 آبان1386

ياد باد آن روزگاران

از وقتي كه دانش آموزي دبستاني بودم و تازه خواندن و نوشتن را ياد گرفته بودم علاقه زيادي به كتاب خواندن داشتم. سال هاي 61 و 62 و ... و بعدها كه بزرگتر شدم هميشه در عالم تخيلات كتاب فرو مي رفتم و شخصيت هاي داستان ها را براي خودم زنده مي كردم و شب ها از آدم بدهاشون مي ترسيدم. اون زمان مثل حالا كتاب فراوون نبود حداقل در محيطي روستايي. ولي روستاي ما كتابخانه اي داشت كه من هميشه منتظر بودم كي عصرها باز شود و بروم كتابم را عوض كنم. خيلي برايم خواندن داستان ها لذت بخش بود. در خانه هم كه كتاب هاي مناسب من نبود و حتي كتاب هاي نامناسب براي من هم كم بود. يادم مي آيد كه دانش اموز دوره راهنمايي بودم كه كتاب داستان پيامبران علي دواني هر سه جلدش را خوانده بودم و حتي داستان هايي كه برايم لذت بيشتري داشت چند بار خوانده بودم. كتاب هايي كه زمستان ها پدرم با صداي بلند و شمرده مي خواند و مادر گوش مي داد.

بعدها هم داستان خواني را ادامه دادم و دوران دبيرستان و تربيت معلم و دانشگاه باز هم داستان هاي ايراني و خارجي زياد مي خواندم . شب هاي پنجشنبه و جمعه در خوابگاه پارك هتل خيابان حافظ تهران تا اذان صبح كتاب «كليدر» دولت آبادي را مي خواندم و بعد از خواندن نماز صبح مي خوابيدم. كتاب هاي اسماعيل فصيح ، علي محمد افغاني، جان گريشام، علي اشرف درويشيان ، ترجمه هاي ذبيح الله منصوري، مارك تواين ، و .... را با ولع خاصي مي خواندم . هنوز هم دوست دارم فرصتي داشته باشم و اين عقل معاش انديش راحتم بگذارد و باز هم با داستان هاي زيبا شب و روزم را سپري كنم.

هنوز هم دوست دارم شاهين آناوارزاي ياشار كمال را با دقت بخوانم و از صحنه پردازي هاي آن لذت ببرم . هنوز هم دوست دارم با اسماعيل فصيح به درخونگاه بروم و با جلال اريان به اغما. هنوز هم دوست دارم با علي محمد افغاني در بوته زار قدم بزنم و شوهر آهو خانم را بخوانم.چه لذتي داشت براي نوجواني مثل من فرار از خانه همراه هاكلبري فين و تام ساير.

خيلي دوست داشتم نويسنده شوم. و داستانهاي زيبايي بنويسم يا مثل محمد علي اسلامي ندوشن روزها و سوزها را بنويسم. ولي شايد استعدادش را نداشتم و يا تلاش نكردم.و يا اينكه بايد در زمينه هاي ديگري خود را نشان مي دادم.

هنوز هم با داشتن دو بچه و كار تمام وقت خواندن رمان را دوست دارم. ولي افسوس كه انگار زمان رمان خواني هم همان نوجواني است.

نوشته شده توسط ع.س در 10 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 2 آبان1386

بوي علف مي ده تنم

سلام اقای سعیدی

خوش به حالتون که اینقدر با خودتون و وبلاگتون راحت هستین به شما و موقعیتتون تو این دنیا غبطه می خورم شما خیلی ادم خوشبختی هستین خیلی راحت با اسم و فامیل واقعی خودتون تو اینترنت میاین عکسای خانوادگیتون خونه پدریتون و... رو تو وبلاگ می ذارین و در عین حال گاهی از نهانی ترین افکار درونتون صحبت میکنین و هیچ باکی هم ز طوفان این دنیای مجازی ندارین

برام هم عجیبه و هم جالب اینکه ادم اینقدر خیالش از دنیای دور و برش و از خودش و زندگیش راحت باشه واقعا خوشبختی مثال ز دنیه

مسافر دنيا در قسمت نظرات براي من نوشته بود كه خيلي راحت خاطرات و مسايلتو براي همه رو مي كني.....

ما دهاتي ها هميشه همين جوري هستيم. اگر با كسي در اوتوبوس تا تربت بريم تمام جيك و پيك زندگي مونو براي هم تعريف مي كنيم و همانطور كه بقچه نون مون رو براي هم باز مي كنيم سفره دلمونو هم براي هم باز مي كنيم. حالا به خوبي يا بديش كاري ندارم ولي اين عادت ديرينه ماست.

 بگذريم . امروز روز پركاري داشتم . جاي همتون خالي صبح رفتم مشهد و چون با كسي كه كار داشتم صبح نبود پياده از چهار راه لشكر تا حرم رفتم. هميشه همين جوري بودم و الانم كه مرد بزرگي هستم بازم از تماشاي مغازه ها و اجناس مختلفشون بخصوص در شهر هاي بزرگ لذت مي برم.كل مغازه ها و دستفروش ها را نگاه كردم و يه چيزيايي هم خريدم . حتي انگشتر فروش هاي دور باغ نادري رو هم با اجناسشون ورانداز كردم.. دو ساعت هم حرم بودم و حسابي زيارت كردم. براي همه هم دعا كردم.

نوشته شده توسط ع.س در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •