جمعه 29 تیر1386
طلوعي دوباره
دوباره در نگاه تو
طلوع كنم
و در چشمه زلال نگاهت
خاطرات آن غروب غم انگيز را
بشويم و براي هميشه
فراموش كنم
سه شنبه 26 تیر1386
شب پاييزي(1) ادامه دارد
شب است و سكوت، از دوردست ها صداي هورا كشيدن و كف زدن به گوش مي رسد. عروسي است و شادي اون هم به سبك عبدل ابادي ها. با جابجايي جهت باد صداها هم كم و زياد مي شوند. يكي از شب هاي نسبتاً گرم پاييزي است. عبدل آباد است. اين دومين پاييزي است كه درس نمي خوانم. يك بار پاييز 1376 بود كه استخدام شدم و از دانشگاه مرخصي گرفتم و امسال هم دومين سال آن است. نمي دانم چگونه پاييزي را پشت سر خواهم گذاشت.
پاييز شلوغ ترين فصل سال در عبدل آباد است. فصل انار و زعفران. انار شاهرگ اقتصادي اين روستاست. گرچه محصولات ديگري همچون پسته و زعفران و گندم و جو نيز در اين جا وجود دارد ، اما اين محصولات را همه اهالي ندارند، ولي انار تقريباً همگاني است ، يعني همه كم يا زياد مالك قطعه اي باغ انار هستند. اواخر مهر و آبان ماشين هاي بزرگ و كوچك ( بنز و خاور و نيسان) در اينجا موج مي زند. و هر روز چندين كاميون انار از اين روستا صادر مي شود. در روزهاي شلوغ ممكن است اين تعداد بيش از پنجاه كاميون باشد!
فصل برداشت زعفران هم بعد از چيدن انارهاست. به همين خاطر شلوغ ترين فصل در ده ما پاييز است. پاييز فصل پولدار شدن مردم، فصل تلاش و كار، فصل خسته شدن و فصلي است كه بعد از آن دوباره زمستان سرد خواهد رسيد و بساط كرسي و بخاري و ... دوباره برپا خواهد شد. وقتي بچه بودم زمستان ها را خيلي دوست داشتم. علت اين دوست داشتن هم وجود كرسي و آتش بود. هميشه آق مير و دار و دسته اش در روي سرخاكاي بالا بساط آتش شان برپا بود. در زمستان هاي آن سالها اكثر قريب به اتفاق مردم اين جا كرسي داشتندو چون هنوز كرسي برقي نبود ( با وجود اينكه برق بود) همه براي كرسي آتش و ذغال درست مي كردند. عصرها ننه در كنار تنور مقداري شاخه و برگ وپشكل و تپاله گاو و ... را آتش مي زد. و چون هوا سرد بود كنار آتش ايستادن لذت زيادي داشت. همه دور آتش جمع مي شديم و خودمان را گرم مي كرديم. هيزم ها و كاه و ... مي سوخت و ذغال مي شد. بعد ننه تشتي كه در زير كرسي بود و يا منقل را از زير كرسي بيرون مي آورد و ذغال هاي ديروز را كه كه خاكستر سردي شده بودند بيرون مي ريخت ( در زير گاوها) و منقل را پر از آتش و ذغال داغ مي كرد. ما زود مي دويديم و لحاف كرسي را بالا مي زديم. ننه هم منقل آتش را در گودال كرسي قرار مي داد.
شنبه 23 تیر1386
گنده بك
شما دو كودوك را تصور كنيد كه در دو خانواده به دنيا مي ايند، يكي از آنها در خانواده اي كه از نظر اقتصادي در رفاه و از نظر فرهنگي خانوادهي با فرهنگ صحيح و داراي روابط صحيح در درون خانواده و در محيط و محله اي كه تراكم جمعيت در آن كم و مشكلات اقتصادي ، بزهكاري،ذ سرقت، جنايت و غيره در آن كم است. و كودك ديگر در يك محله فقيرنشين و پر از جرم و جنايت و سرقت و ... و در درون خانواده اي كه خود مسبب بوجود آمدن جرم است. خانواده اي كه كودك از وقتي چشم باز مي كند جز دعواي پدر و مادر و بزهكاري برادران و خواهران و فقر اقتصادي و اعتياد و آزار جنسي و حسمي و تنبيه ، چيز ديگري نمي بيند.
شما بگوييد هركدام از اين دو كودك در آينده به چه راهي خواهد رفت؟ و كودك دوم چه اندازه در آينده جرم خيز خود مقصر است؟
شنبه 16 تیر1386
قابل توجه فرهنگستان زبان فارسي
مشترک گرامي
دسترسي به اين سايت امکان پذير نميباشد
حالا فداي سرتان باز نشد كه نشد مي گم چرا نمي باشد رو سر هم نوشتيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 16 تیر1386
زيباي خفته
بي خجلت و دريغ
نه دزدانه كه راست راست
بر صورت زيبات مي نگرم
جمعه 15 تیر1386
از دست جواد كريمي
اين اينترنت در فيض اباد هم حكايتي شده است شايد گرانترين اينترنت در ايران مال فيض اباد ما باشد ساعتي 300 تومان بايد براي استفاده از اينترنت بدي و اونوقت 8 دقيقه طول بكشه تا وبلاگت اونم نصف و نيمه باز بشه. اون بنده خدا هم البته حق داره چون اگه اونم نباشه بايد از تربت كارت بخري و ساعتي 600 يا 700 تومان براي اينترنت بپردازي. تازه خودشم مي گه ضرر هم مي كنم. در عصر اطلاعات و در دهكده جهاني زندگي كردن اين گله ها را هم داره. البته حالا سر جواد آقا اين قدر شلوغ شده است كه از رييس جمهور موزامبيك زودتر مي تواني وقت ملاقات بگيري تا اين مرد رايانه اي. كارت بنزين ، نتايج دانشگاه، ثبت نام دانشگاه، و .... همه به كارهايش و منابع بيشمار درآمدش اضافه شده اند.
پنجشنبه 14 تیر1386
مقالات ترجمه شده توسط من در مجله پيوند
| علي سعيدي در آرشيو ماهنامه پيوند تعداد عناوين يافته شده: 16 مطلب | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
چهارشنبه 13 تیر1386
آتش در شب
شبهاي آبگيري در تابستان واقعاً شب هاي خاطره انگيزي هستند كه چند سالي است كه از لذت اين شب ها محروم شده ام. در تاريكي شب در بيابان در كنار باغ با يك چراغ فانوس كه باد شعله هاي آن را تكان مي دهد فكرهاي خيلي عجيبي به ذهن آدم مي رسد. واقعاً شب در كنار آتش در بيابان دور از روستا در جايي كه خانه اي نيست آدم انگار مدنيت دست و پا گيري كه به قول روسو زنجيري شده است بر پايش ، به فراموشي سپرده و به شهري تعلق ندارد. نيم رخ افراد دور آتش گاهي روشن و گاهي تاريك مي شود. صداي پاي آب ، صداي چاه موتور، صداي سگ ها و چراغ هايي كه از دور سوسو مي زنند همگي انسان را تا بي نهايت خيال پيش مي برند، تا بي نهايت بودن. آدم آنجا واقعا نمي داند چرا هست و چرا بايد باشد.ديد انسان وسيع مي گردد انگار از بالا به مردم دنيا نگاه مي كني. چه قدر كارهاي آنها و شتابشان به نظر مسخره مي رسد. انگار زمان متوقف شده است و يا به قول احمد محمود در مدار صفر درجه قرار گرفته است.
سه شنبه 12 تیر1386
اينم يك ... شعر
آه اي دست هاي آلوده
آه اي شعرهاي بيهوده
آه اي دلبران آسوده
نيست بالاتر از سياهي دوده
اين را استاد در كلاس فرموده
سه شنبه 12 تیر1386
اجازه ظهور تفکر خلاق
«بررسي رابطه خلاقيت معلم با خلاقيت دانشآموزان پايه چهارم و پنجم دبستان در منطقه 11 تهران»
محقق: علي سعيدي
استاد راهنما: دكتر علياكبرسيف
استاد مشاور: دكتر ابوالفضل كرمي
پاياننامه كارشناسي ارشد رشته روانشناسي تربيتي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه علامه طباطبايي، بهار 81.
چكيده: با توجه به اهميت خلاقيت در دانشآموزان و تاثيرپذيري خلاقيت فرد از محيط و اينكه معلم مهمترين عامل مؤثر در محيط مدرسه به شمار ميرود، در اين پژوهش رابطه بين خلاقيت معلم و خلاقيت دانشآموزان مورد تحقيق قرار گرفته است، به اين صورت كه ارتباط خلاقيت معلمان با خلاقيت دانشآموزان از طريق مقايسه خلاقيت و عوامل تشكيلدهنده آن از ديدگاه تورنس در دو گروه دانشآموزان داراي معلم خلاق و دانشآموزان داراي معلم غيرخلاق انجام گرفت.
در اين تحقيق ابتدا دو گروه معلم خلاق و غيرخلاق شناسايي شدند. سپس آزمون تفكر خلاق تورنس فرم B بر روي دانشآموزان آنها اجرا شد. جامعه آماري بررسي حاضر شامل 100 نفر در پايه چهارم و 100 نفر در پايه پنجم هستند كه نيمي از آنها داراي معلمان خلاق و نيمي ديگر داراي معلمان غيرخلاق ميباشند.
از مهمترين نتايج تحقيق حاضر اين است كه هم در پايه چهارم و هم در پايه پنجم دانشآموزاني كه داراي معلمان خلاق بودند نسبت به دانشآموزاني كه داراي معلمان غيرخلاق بودند، ميانگين بالاتري در آزمون خلاقيت داشتند. اين تفاوت در هر دو پايه معنادار است، ولي در پايه چهارم اين تفاوت بيشتر مشهود است.
در اين تحقيق عوامل تشكيلدهنده خلاقيت نيز در دو گروه مقايسه شده است و نتايج آن نشان ميدهد كه در چهار عامل سياسي، اصالت، بسط و انعطافپذيري، دانشآموزان كلاس چهارم داراي معلم خلاق از دانشآموزان داراي معلم غيرخلاق ميانگين بيشتري داشتند ولي در كلاس پنجم تفاوت اين عوامل بين دو گروه دانشآموز فقط در عامل بسط، معنادار ميباشد.
پژوهشگر درخصوص تفاوت اين عوامل در كلاس پنجم و تفاوت كمتر بين نمره كلي خلاقيت در دو گروه در كلاس پنجم معتقد است: يكي از دلايل احتمالي براي موارد ذكر شده ميتواند تاكيد معلمان كلاس پنجم بر يادگيري و حفظ عين مطالب كتاب باشد. به اين دليل كه در كلاس پنجم سئوالات را خود معلم طرح نميكند و بنابراين معلمان براي اينكه دانشآموزان آنان بتوانند در امتحانات به اصطلاح نهايي موفق شوند كمتر اجازه نوشتن مطالب غيركتابي به آنها ميدهند. پژوهشگر ميگويد: وقتي معلم بر حفظ مطالب تاكيد زيادي داشته باشد تفكر خلاق اجازه ظهور نمييابد. تحقيقات تورنس نيز اين حقيقت را مورد تاييد قرار داده است كه با توسعه دانش و قدرت قضاوت، قدرت تصور به محدودشدن گرايش مييابد. طبق گفته ريبوت قدرت تصور سريع تر از قدرت استدلال رشد ميكند، بنابراين وقتي استدلال، سير صعودي طي ميكند، تصور به زوال ميگرايد. يكي از دلايل اينكه هرچه بيشتر رشد ميكنيم خلاقيتمان كمتر ميشود آن است كه قرباني عادات ميشويم. در نتيجه تحصيلات و تجارب، عوامل بازدارندهاي در ما ايجاد ميشود كه طرز فكر ما را به سوي جمود ميكشاند و اين عوامل در هنگام برخورد خلاق با مسائل مانع ايجاد ميكند.
تورنس علت تغيير ظرفيت بالقوه خلاقيت را در نتيجه سن چنين توضيح ميدهد. معنيدارترين مقطع سني، كلاس چهارم دبستان و تقريبا در نه سالگي است و سپس در اواخر نوجواني اين رشد و تحول خلاق را بيشتر ميتوان به چشم ديد. به عقيده تورنس، رشد و تحول خلاق با يك ميزان واحد و متحدالشكل رخ نميدهد.
يكي ديگر از دلايل احتمالي تفاوت بين كلاس چهارم و پنجم از نظر محقق اين است كه دانشآموزان پايه چهارم هنوز ويژگي كودكان دبستاني را به طور كامل دارا هستند. در اين سنين كودكان ميخواهند از دستورات تبعيت كنند، بدين ترتيب معلم به عنوان يك بزرگسال مؤثر در زندگي كودك، الگوي كودك يا دانشآموز قرار ميگيرد و دانشآموز با وي همانندسازي ميكند ولي در كلاس پنجم دانشآموزان بيشتر تمايل به همرنگي با همسالان دارند و الگوسازي با همسالان بيشتر است. بنابراين دانشآموزان كلاس پنجم كمتر نظر مخالفي را با بقيه افراد كلاس بيان ميكنند. از طرف ديگر خانوادهها هم به دليل وجود امتحانات نهايي در پايه پنجم بر مطالعه و حفظ مطالب تاكيد بيشتري دارند و شرايط بروز خلاقيت و استفاده از آن را كمتر براي بچهها ايجاد ميكنند.
سه شنبه 12 تیر1386
اعتياد به بازي هاي رايانه اي
در يكي از روزهاي سردسرد زمستان 84 وقتي وارد دفتر مدرسه شدم، مدير مدرسه مرا به مادر يكي ازدانشآموزان كه در دفتر حاضر بود معرفي كرد وبه او گفت: مي توانيد از آقاي سعيدي مشاور مدرسه در مورد مشكلتان كمك بگيريد. آن خانم مادر علي يكي از دانشآموزان كلاس سوم بود. علي يكي از بهترين دانشآموزان كلاسش بود. همهي معلمان از انظباط و درس او راضي بودند.پسري مرتب، مؤدب ، و درسخوان بود. در طول مسير شروع به حدس زدن مشكل علي كردم. با خودم گفتم احتمالاً دانشآموز يا دانشآموزاني علي را اذيت كرداندو يا… .
مادر علي كه خانمي با وزن زياد بود با همان پيادهروي چند قدمي شروع به نفس نفس زدن كرد و وقتي روي صندلي اتاق مشاوره قرار گرفت با گوشه چادرش شروع به باد زدن صورت سرخ و عرق كردهاش نمود. با اين كه اتاق اول صبح كمي گرم بود براي اينكه مراجع من احساس راحتي بيشتري نمايد جلو كاپشنم را باز كردم . خوشآمدي گفتم و منتظر شدم تا وي شروع به صحبت نمايد.
مادر علي بعد از كمي تكان خوردن با ناراحتي و عصبانيت شديد شروع به صحبت كرد: ديگه از دست اين بچه خسته شدم. ديگه نميتونم ادامه بدم. تا حالا صد بار بهش گفتم تو با اين كارات تا منو نكشي دست بردار نيستي.بخدا نمي دونم با اين بچه چكار كنم. زندگيمون از دست اين بچه شده غم و غصه. من كه ميبينيد چه وضعيتي دارم با كوچكترين ناراحتي فشار خونم بالا مي ره . دكترم گفته اصلا ً نبايد جوش بزني آخه مگه مي شه با اين بچه آروم بود.
شكايت هاي مادر علي پايان نداشت . انگار مي خواست همهي غصههاي تلنبار شده را از درونش يكباره بيرون بريزد. بعد هم شروع به شكايت از بخت بد خودش نمود.من واقعا از شنيدن اين حرفا تعجب كرده بودم. آخر تصوير ذهني كه من از علي داشتم اصلاً بهش نميآمد كه مورچهاي از دستش در آزار باشد چه برسد به اين كه مادرش را خون جگر كرده باشد. با خودم فكر كردم شايد ار آن دسته والدين پرتوقعي است كه فكر مي كنند با يك نوزده گرفتن فرزندشان دنيا به آخر رسيده است و ميخواهند دنيا را بر سر فرزندشان خراب كنند.هر چند مي دانستم كه در مقام مشاور نبايد دست به پيشداوري بزنم و بايد فقط بر صحبتها و حركات مراجعم تمركز نمايم ولي پذيرش اينكه كسي تا اين اندازه از دست علي اين پسر خوب و نجيب ناراحت باشد برايم مشكل بود. به ياد حرف همكارم آقاي حسيني افتادم كه به شوخي مي گفت « آدميزاد جانور عجيبي است هرچه بگي ازش مي ياد».
شايد شما هم به اندازه آن روز من اشتياق پيدا كردهايد كه بفهميد مشكل مادر علي چه بود كه تا اين اندازه از دست فرزندش ناراحت بود. از مادر علي خواستم كه ماجرا را از اول برايم تعريف نمايد.مادر علي اين طور ادامه داد: آقاي سعيدي بيشتر از يك سال است كه زندگي ما از دست علي تلخ شده است . علي پسر خوبي است و همه از دستش راضي اند ولي الان مدت يك سال است كه يكسره در كلوپ دنبال بازيهاي كامپيوتري است. تمام كار و زندگي و فكر و ذكرش شده بازي در كلوپ. پارسال وقتي شروع به رفتن به كلوپ نمود ، گفتيم برايش يك دستگاه اتاري بگيرم تا در خانه بازي كند و بيرون نرود و هي پولي را كه با اين مشقت پدرش پيدا مي كند به بازي ندهد ولي بعد از يكي دو هفته آتاري را كنار گذاشته و شروع به رفتن به كلوپ نمود. نمي دانم شما تا چه حد از وضعيت زندگي ما آگاهي داريد. پدر علي يك كارگر است كه با درآمد كم كارگري بايد علاوه بر سير كردن شكم پنج نفر خرج تحصيل آنها را هم بدهد. شما بگوييد آيا براي ما امكان دارد كه هر روز پول در اختيار آقا بگذاريم كه برود بازي كند؟ خود علي تابستان كه مدرسه تعطيل بود بود سر كار مي رفتو مقداري پول پس انداز كرده بود ولي همه رو كم كم خرج كلوپ رفتن كرد و حتي مقداري از پولهايش را كه براي خريد لباس عيدش من قايم كرده بودم پيدا كرده و خرج بازي كردن نمود. حالا هم مهيشه دور و بر خانه مي گردد و هر جا پولي پيدا مي كند بدون اجازه و پنهاني برداشته و به كلوپ مي رود. به خاطر اين بازي هاي لعنتي حالا دروغ هم مي گويد.حتي …. خجالت مي كشم بگم … دزدي هم مي كند. همين پنجشنبه قبل پدرش براي خريد كتابهاي ترم جديد به خواهرش مقداري پول داده بود، علي آن پول ها را برداشته بود و خرج بازي كرده بود. كار به جايي رسيده است كه چند كيلو پسته اي را كه در خانه داشتيم پنهاني فروخته تا پول كلوپ رفتنش را جور نمايد. به خدا شده عين معتادا.خسته شدهام . فكرم ديگه به جايي نمي رسه و نمي دانم چكار كنم.
حالا داشتم به جدي بودن مساله پي مي بردم. مادر علي همچنان مي گفت و ناراحتي و درماندگي در تمام صورتش موج مي زد. او مدعي بود كه تمام روشها را هم اكتحان كرده است ولي هيچ كدام نتوانسته است پسرش را به صراط مستقيم بياورد.« از راه تهديد ، تنبيه، جايزه دادن، نفرين كردن، قهر كردن، دعوا كردن، صحبت كردن و… وارد شدهام ولي فايده نداشته كه نداشته.»
به ياد مقالهاي با عنوان«اعتياد رايانهاي» افتادم كه چند روز پيش مطالعه مي كردم. آن روز كلمهي اعتياد به بازيهاي رايانهاي كمي برايم خندهدار و دور از واقعيت مي نمود ولي با شنيدن حرفهاي اين مادر به واقعيت مشكل پي مي بردم.
بعد از اينكه مادر علي حرفهايش را زد ، به در كلاس 301 رفتم و از معلم ادبيات خواستم اگر مشكلي نيست به علي چند دقيقهاي اجازه دهد تا با من به اتاق مشاوره بيايد. علي در اتاق مشاوره در تمام مدتي كه مادرش شكايتها و ناراحتيهايش را تكرار ميكرد سرش را پايين انداخته بود و هيچ نميگفت. من رو به علي كردم و از او پرسيدم : روزي چند ساعت وقتت را با بازيهاي كامپيوتري ميگذراني؟ علي با شرمساري سرش را بلند كرد ، از خجالت سرخ شده بود. من هم بعد از اينكه ديدم علي هيچ حرفي نميزند از او خواستم به كلاس برود.به مادر علي توصيه كردم كه خونسردي خود را حفظ كند و روشهاي غيرمنطقي گذشته مثل تهديد و ارعاب و نفرين و قهر و دعوا را دنبال نكرده و با من در تماس باشد من هم سعي ميكنم به علي كمك كنم تا بر مشكلش فايق آيد.
مادر علي با تشكر و عذرخواهي از من اتاق را ترك كرد. او را تا دم در بدرقه كردم. وقتي گفتم انشاءا… همه چيز درست ميشود چنان آهي از ته دل كشيد كه فهميدم زياد اميدي به حل مشكل ندارد.
از آن روز جلسات منظمي براي علي ترتيب دادم كه به اتاق مشاوره بيايد. ابتدا حجب و حياي او مانع ميشد كه حرفي بزند ولي وقتي احساس كرد كه من آنقدر ها هم از رفتار او تعجب نكردهام و آن را تا حدي طبيعي ميدانم شروع به صحبت كرده و همه چيز را براي من گفت. علي در آخر در حالي كه مشخص بود ناراحت است گفت: آقا اصلاً دست خودمون نيست. هر شب تصميم ميگيرم كه ديگه اين بازي ها رو براي هميشه كنار بگذارم ولي باز عصرها احساس مي كنم كه حتما بايد به كلوپ به كلوپ بروم و بازي كنم.
جلسه دوم از علي خواستم كه براي جلسه بعد فهرستي از مزايا و معايب بازي كردن خودش براي جلسه بعد تهيه كند و بنويسد كه با بازي كردن چه چيزهايي را از دست ميدهد. من هم بيكار ننشستم و دوباره به سراغ آن مقاله رفتم و علاوه بر آن يك كتاب هم در همين زمينه مطالعه نمودم.
جلسه سوم علي با يك برگه كاغذ به اتاق مشاوره آمد.علي مانند همهي تكاليف مدرسه با خطي خوش و با استفاده از رنگهاي مختلف جدولي طراحي كرده بود و در يك ستون مزايا و در ستون ديگر معايب بازي كردن خودش را فهرست كرده بود. بد نيست شما هم بدانيد كه علي در ستون مزايا سه مورد را بيشتر ذكر نكرده بود. او در اين ستون به مواردي مثل لذت بردن زياد از بازي و در كنار دوستان بودن و سرگرم شدن اشاره كرده بود.ستون معايب پرتر بود. در اين ستون ناراحتي مادر و ساير اعضاي خانواده اولين عيب بازي كردن وي آمده بود. همچنين در اين ستون به صرف هزينه و زمان براي موارد متعدد اشاره شده بود. به عنوان مثال نوشته بود كه من با اختصاص زمان زيادي به بازي مقداري از وقت مطالعه ، كمك به پدر و مادر و ورزشهاي فيزيكي را از دست مي دهم. و يا اينكه با پول صرف شده در اين راه مي تواند كمك خرج خانه باشد كتابهاي كمك درسي خريده شود و…. خلاصه اينكه فهميدم چيزهايي كه از دست مي دهم در برابر چيزهايي كه به دست ميآورم ارزششان كمتر است.حالا حتي هنگام بازي هم به وقت و هزينه اي كه از دست ميدهم ميانديشم.با وجود اين افكار ديگر بازي به اندازه گذشته برايم لذتي ندارد ولي باز هم نميتوانم از بازي دست بردارم. انگار اصلاً دست خودم نيست.بعد از اينكه مدتي در مورد فهرست تهيه شده توسط علي صحبت كرديم از او خواستم براي هفته بعد فهرستي ديگر تهيه كند كه در آن مواقعي را كه بيشتر تمايل به بازي كردن پيدا مي كند بنويسد . علاوه بر آن از او خواستم تا سرگرميهاي مورد علاقه خودش را هم برايم فهرست نمايد.
هفته بعد علي دوباره با كاغذي در دستوارد اتاقم شد. علي همانند جلسه قبل كارهاي انجام شده را به خوبي انجام داده بود. با اين كار علي پي برد كه چه سرگرميهاي ديگري در گذشته براي او لذتبخش بود. بعد از صحبت با علي با هم توافق كرديم كه علي بازيهاي كامپيوتري را در روزهاي فرد كنار بگذارد و در عوض در اين روزها هر وقت به آن بازي ها گرايش پيدا كرد ، يكي از همان فعاليتهاي جانشين را انجام دهد.
بعد از آن روززماني كه علي به بازيهاي رايانهاي اختصاص مي داد به نصف كاهش يافته بود. خود علي از اين وضعيت اظهار خوشحالي مي كرد. مادرش نيز در تلفن از من تشكر كرد و گفت آقا تو رو خدا حالا كه علي به حرفهاي شما گوش كرده و كمتر به كلوپ مي ره ، كاري كنين كه اصلاً نره چون من مي ترسم باز دوباره شروع كنه. باز هم مادر علي را به خونسردي و خويشتنداري دعوت كردم و برايش توضيح دادم كه حل هر مسالهاي احتياج به صبر و حوصله و شكيبايي دارد.
با دادمه جلسات و صحبت كردن با علي و استفاده از روش جانشين ساختن منابع لذت جانشين گرايش شديد علي به بازيهاي رايانه اي كاهش يافت و اكنون فقط هفتهاي يك بار به انجام بازي و رفتن به كلوپ ميپردازد. حالا هر وقت به ماجراي علي فكر مي كنم از اينكه توانستم اين مساله را حل نمايم در دلم اظهار خوشحالي مي نمايم.
سه شنبه 12 تیر1386
باغبان
هر روز صبح زود، وقتي كه هنوز هوا تاريك است از خواب بيدار مي شود، نه زنگ ساعت و نه تايمر تلويزيون ، هيچ كدام براي بيدار كردنش لازم نيستند. عادت كرده است شب ها زود بخوابد و صبح ها هم زود بيدار شود، حتي قبل از خروس ها.
ديگر چشم هايش به تاريكي عادت كرده اند. از خانه بيرون مي رود به آسمان نگاهي مي اندازد و بعد كنار شير آب لب باغچه مي نشيند. آستين ها را بالا مي زند، همزمان با وضو گرفتن ذكر هم مي گويد. با صداي بلند شروع به نماز خواندن مي كند. همسرش هم از خواب بيدار شده است. وقتي نماز انها تمام مي شود، چاي هم آماده است. با هم چاي مي خورند و از قسمت و مشيت الهي و اين كه روزي در دست خداست با هم صحبت مي كنند.
بعد كلمن پر يخ مي شود و بقچه اي نان و مقداري ماست هم براي نهارشان در خورجين موتور قرار مي دهند و هر دو به سمت باغ حركت مي كنند. از كنار هر باغي كه رد مي شوند درباره محصول امسال و سال هاي گذشته آن و صاحبش با هم صحبت مي كنند. به باغ خودشان مي رسند انگار درختان هم منتظر انها بوده اند. موتور را در اول باغ پارك مي كنند . به زودي آنها را غرق در عرق در ميان درختان مشغول به كار مي بيني. درو كردن علف هاي هرز، كندن شاخه ها و تيغ هاي اضافي درختان، بريدن شاخه هاي خشك، و ... .اين كار هر روز آنهاست. ظهر در همان جا كتري سياه را روي سه تا كلوخ گذاشته و بساط چاي و نهار را همانجا برپا مي كنند. ساده اما باصفا. عصر بازگشت و خستگي و خانه اي كه محل استراحت آنهاست. عصر و غروب ديدن بقيه روستاييان و سرشب شام و بعد عاشقانه بغبغو كردن و خوابيدن و بيدار شدن در تاريك و روشن فردا.
سه شنبه 12 تیر1386
آقاي چرمي
آقاي چرمي را همه مي شناختند. وقتي در خيابان با آن ريش پهن و چشمان گودافتاده و موهاي بلند راه مي رفت توجه همه را به خود جلب مي كرد. هميشه شيشه انفيه اش در جيبش آماده بود. توي جيب هاي گشاد پالتو بلندش همه چيز پيدا مي شد از شير شتر گرفته تا جون آدميزاد. يك پا دكتر علفي هم بود. براي هر درد و مرضي نسخه اي مي پيچيد از شكم درد و سر درد گرفته تا تا سرطان و مرگ.
اگر از آب صحبت كني فوراً برايت خواص درماني اش را مي گويد. وقتي هم گوش بيكاري پيدا مي كرد چنان چانه اش گرم مي شد كه تا ساعت ها صحبت مي كرد از زمين و آسمان گرفته تا پيچيده ترين مسايل فلسفي ، مذهبي، اقتصادي و ....
دوشنبه 11 تیر1386
امضاشناسي
1-كساني كه به طرف عقربهاي ساعت امضاء ميكنند انسانهاي منطقي هستند
2-كساني كه بر عكس عقربههاي ساعت امضاء ميكنند دير منطق را قبول ميكنند و بيشتر غير منطقي هستند
3-كساني كه از خطوط عمودي استفاده ميكنند لجاجت و پافشاري در امور دارند
4-كساني كه از خطوط افقي استفاده ميكنند انسانهاي منظّم هستند
5-كساني كه با فشار امضاء ميكنند در كودكي سختي كشيدهاند
6-كساني كه پيچيده امضاء ميكنند شكّاك هستند
7-كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مينويسند خودشان را در فاميل برتر ميدانند
8-كساني كه در امضاي خود فاميل مينويسند داراي منزلت هستند
9-كساني كه اسمشان را مينويسند و روي اسمشان خط ميزنند شخصيت خود را نشناختهاند
10-كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء ميكنند ، كساني هستند كه ميخواهند به قله برسند
11-بي شك بيان مطالب افكار مختلف نشانه ي تائيد آن نمي باشد
به نقل از سايت تكچين
دوشنبه 11 تیر1386
كشور ما گلستان
گلستان نامی زیباست. همه دوست داریم در باغی پر از سبزه و گل باشیم. در میان گل های رنگارنگ قدم بزنیم و از طراوت و بوی آنها بهره ببریم. همه شاعران گل را ستوده اند و هر وقت خواسته باشند براي زيبايي مثالي بياورند، گلستان را نام مي برند.
اصلاً آن قدر گلستان اسم زيبايي است كه سعدي با آن همه ذوق و الحق خداوند سخن كتابش را گلستان نام نهاد و هم او گفته است:
به چه كار آيدت زگل طبقي از گلستان من ببر ورقي
گل همين پنج روز و شش باشد وين گلستان هميشه خوش باشد
خوب از مطلب اصلي كه مي خواستم بگويم دور نشويم. پس گفتيم كه گلستان يعني باغ پر گل و يا حداقل مكاني سرسبز. در منطقه مه ولات(حالا بگوييد شهرستان مه ولات) در 15 كيلومتري عبدل آباد روستايي به نام گلستان وجود دارد. روستايي خشك و بي آب و مصداق كامل اين ضرب المثل: «برعكس نهند نام زنگي كافور».
به نظر من اگر مي خواستند اسم اين روستا واقعي انتخاب شود بايد خشكستان نام مي گرفت يا خاكستان ، نه گلستان. يا يكي از همين آبادها خيلي برايش مناسب تر بود. احمدي، عبدلي، رضايي، و يا يك اسم ديگر را با آباد تركيب مي كردند و مي شد فلانآباد.
در گلستان شايد يك گل هم نتوان پيدا كرد، جايي كه حتي آب خوردنش را هم از جاي ديگري آورده اند از كجا مي توان گل و سبزه و درخت پيدا كرد.
من دو هفته در گلستان معلم بودم . همان سال اولي كه با غرور از تهران آمدم. با خودم مي گفتم: من فوق ليسانس روانشناسي از دانشگاه علامه طباطبايي تهران گرفته ام ، پايان نامه ام را با دكتر سيف گذارنده ام( مرد اول روانشناسي تربيتي در ايران)، بالاترين معدل در كلاس ارشد و .... . بروم مه ولات چه قدر تحويلم خواهند گرفت. آن وقت فرستادندم گلستان، يكي از محروم ترين روستاهاي منطقه.
البته در اين گونه موقعيت ها بيشتر از زحمتي كه روستا دارد حرف هاي ديگران آدم را آزار مي دهد: « كجاييد امسال آقاي سعيدي؟»
- گلستان
واقعاً اين جواب آنوقت ها( هر چه ادم مسن تر مي شود پخته تر مي گردد و حرف ديگران برايش كم ارزش تر مي گردد) هم برايم خجالت آور و هم تاسف برانگيز بود. بعد از دو هفته و اندي تازه به من لطف كردند و با كلي منت آوردندم فيض آباد.
خوب داشتم از گلستان مي گفتم. من آن سال معلم كلاس اول ابتدايي بودم. گلستان بچه هايي داشت ساكت و كم روكه از بس معلمان را با چوب و شلاق ديده بودند ، بدون اين كه بخواهند بفهمند كدام معلم چه اخلاقي دارد ، از همه مي ترسيدند.
ترس بزرگترين دشمن خلاقيت و يادگيري و .... .
بچه هايي با لباس هايي غالباً كهنه و مندرس و پر از خاك. بچه هايي كه جز روستايشان و يا روستاهاي مجاور جاي ديگري را نديده بودند. بچه هايي كه در ايران زندگي مي كنند و نمي دانند ايران كجاست. آيا خوردني است يا يا روستاي بزرگتري است مثل احمد آباد يا عبدل آباد.
وقتي در كلاس از آنها پرسيدم : نام كشور ما چيست؟ غالباً گفتند: گلستان!!!!!!!!!!!!!
دوشنبه 11 تیر1386
شب پاییزی
این مطلب را از دفترچه خاطرات می آورم که در تاریخ 21-8-81 نوشته بودم .
کم کم آبان ماه هم به آخر می رسد . دیگر می توان پاییز را خیلی خوب احساس کرد. می توان پاییز را درزردی برگ درختان انار دید. درختانی که تا چند روز قبل سبز بودند و انارهای قرمز در میان برگ های سبز آن ها همچون ستارگان در شب صاف می درخشیدند. پاییز را هم می توان شنید. صدای هوهوی باد از پشت پنجره شنیده می شود.
باغچه سبزی حیاط زرد می شود. زمین می رود تا دوباره خود را برای خوابی دیگر آماده کند. خوابی که وسعت یک زمستان خواهد بود. خوابی که در پس آن رویشی سبز نهفته است. آن قدر سرد است که آدم کنار چراغ علاالدین هم هوس کرسی می کند.آسمان دیدنی تابستان را چه زود و چه آسان از دست دادیم. آیا تابستانی دیگر خواهیم بود که نیمه شب باز به پشت بخوابم و چشم بر ستارگان بدوزم. غرق در زیبایی شب شوم و خودم را از روشنایی خورشید رها سازم. خورشیدی که با آمدنش دیگر نمی توان ستارگان را دید.
باد سرد پنجره را می لرزاند. سرما از لابلای در وارد خانه می شود. اشیا کهنه خانه خانه نشانی از فقر خانواده را می دهد. پیرزنی در زیر لحافی فرو رفته و خاطرات جوانی و ناز و غرور گذشته را در ذهن مرور می نماید.
دوشنبه 11 تیر1386
خاطرات من
يك شب داشتم بين دفترهايم دنبال مطلبي مي گشتم كه چشمم افتاد به بعضي از خاطرات و يا گفتگوهاي تنهايي ام (به قول دکتر شریعتی). از خواندن مجدد آنها خیلی لذت بردم. تصمیم گرفتم شروع به نوشتن مطالب و یا شطحیاتی( به قول احمد عزیزی) نمایم که به ذهن ام می رسد. نمی دانم ادامه خواهم داد یا این کار را یا نه! ولی فعلا که حوصله اش را دارم . شاید برخی از خاطرات گذشته را هم در این وبلاگ بیاورم. خاطراتی که یاداوری آنها قسمتی از زندگی من شده است.الان کامپیوتر را باید خاموش کرده و بروم بخوابم. ساعت یک شب ( یا بهتر است بگویم صبح) است. به چند سایت سر زدم و مطالبی در مورد اکبر گنجی خواندم، واقعا سرگردانم و نمی دانم کدام راست می گویند و کدام یک بر حق اند. بعد از خواندن دو کتاب لبخند ستیزان محمد جواد مظفر و خرد در ضیافت دین اشکوری علاقه مند شده ام که بیشتر در زمینه مسایل فلسفی و اجتماعی جدید مطالعه داشته باشم و به جز مطالب رشته خودم یعنی روانشناسی در این زمینه هم مطالعاتی داشته باشم.

